تبليغاتX
زندگی کن برای عشق
                            

                   زندگی زیباست ای زیبا پسند       

                                                                            زنده اندیشان به زیبایی رسند

                    آنقدر زیباست این بی بازگشت    

                                                                     که از برایش میتوان از جان گذشت

 

                                        

  

 

 

 

 نمي دانم
 
  آمدنت را خواب ديدم يا رفتنت را ؟
                                                              به گمانم  هردو !
 
                    چه شيرين بود آمدنت ،‌
                     
                                           مثل روياهاي کودکانه با تبسمي آسماني همراه
                                                          
                         کوتاه ... کوتاه ... کوتاه ...
 
                                                 و چه تلخ و آشفته بود رفتنت
                       
                                                                              مثل آمدنت بي خبر ،‌ ناگهان
                                             
               ولي همچون کابوس ،‌ پريشان ،‌بي پايان
 
                      کليد بيداري از اين کابوس به دست هاي سرد مرگ سپرده شده
 
                                                       چقدر مشتاق بيداريم و چقدر به آسمان نزديک !

  چه بگويم؟

  چنان از ناگفته ها پرم که ياراي سخن گفتن ندارم.چيزي در وجودم

  هست که در اين جسم خاکي نمي گنجد؛ مي خواهم آنقدر بدوم تا

   بگريزم...از خودم...از آن شعله اي که در وجودم زبانه مي کشد.

   کجاست گوشه آرامي که لحظه اي بياسايم؛ ذره اي آرامش ؛

  پنجره اي رو به روشني و تکه اي آسمان...خسته ام خدايا...

  خدايا...چرا مرا انسان آفريدي که از خود شرم کنم.

  خدايا...من با اين دنيا بيگانه ام. دستانم را بگير...

  دلم مي خواهد سرم را بر دامانت بگذارم و بگريم.ميخواهم گله کنم.

  از تو به چه کسي ميتوانم گله کنم جز به خودت؟خدايا مرا ببين...

  کجاست گوشه آرامي که لحظه اي بياسايم؟ خسته ام...

   برگرفته از    http://niloofaraaneh.persianblog.com

                   

  

   كنار چشمه اي بوديم در خواب
   تو با جامي ربودي ماه از آب
   چو نوشيديم از آن جام گوارا
   تو نيلوفر شدي من اشك مهتاب

                                                         

  تلخ گذشتم و سنگين
  از معبري که در آن
  انسان و هيمه را
  به يک گونه مي سوختند
  لب سوخته و زخمگين
  از بهشت شما مي آيم
  و تلخ آنچنانم
  که هفت دريا را
  تاب شستن اندوهم نيست.
  درد بودم و درد را خواندم
  بغض بودم و گريستم
  آن را که در بر داشتم
  نمي خواستم
  وآن را که مي خواستم
  ....
  پس درد شدم
  سراپا
  وشرمگين آنچنان
  که گفتي
  عريان به بازار برده فروشانم برده اند
  و زخم شدم
  زخمگين
  و زخم را سرودم...

                                                   

If you have a big problem

 Never Dont say: hey God I have a big problem

say: hey problem I have a big

God

اگر شما مشکل بزرگي داشتيد:

هيچ وقت نگوييد: هي خدا من مشکل بزرگي دارم

بگوييد: هي مشکل من خداي بزرگي

دارم.

I have two thing in the world

you and one rose flower for you

من در دنيا دو چيز دارم

تو و يک گل رز براي تو

*.*.*.  دوستت دارم  .*.*.*


Every body say that the sky is blue

but I say that the sky is beown

because your beautifull eyes

is my sky

همه ميگويند آسمان آبيست

اما من ميگويم قهوه اي است

چونکه چشمان زيباي تو آسمان من است.

             صد سال ديگر پس از مرگ من

                                             گر بشکافي قبر من

            ميشنوي از قبر من

                                             دوستت دارم عشق من

                          

قصه اي لطيف و عاشقانه در دنيائي بسته و متعصب از فروغ  فرخزاد:

  «الان درست 5 ساعت تمام است که ازسفربازگشته ام

   وهرگزفکرنمي کردم که درخانه با چنين طوفان وحشتناکي روبرو شوم.

  حالاخيلي دوست دارم که روي تخت درازبکشم وازميان

  پنجره نيمه بازنور کوروگرفته خورشيد را که مثل بخارروي

  پيچک‌هاي خاک آلود پخش مي‌شود تماشا کنم. که تنها نيستم.

  مثل اين است که يک کسي دردورها براي فرياد کشيدن تلاش مي‌کند،

  مثل اين است که من سايه دست‌هاي آزرده اي را که درهر

  حرکت نوميدانه اش ميل به شکستن وخرد کردن

  به چشم مي‌خورد، درميان ابرهاي سربي ونوک درختان

  تاريک کاج مي‌بينم وخيلي دلم مي‌خواهد سرم را بلند کنم

  وبگويم: من هم همين را مي‌خواهم، همين را....

  اما احساس مي‌کنم که صدايم به جايي نمي رسد،

  صدايم درميان صداهاي ديگرگم مي‌شود. درميان صداي

  نفرت آلود وخشمگين پدرم که دراتاق ديگر فرياد مي‌کشد

  وپا به زمين مي‌کوبد. مثل اين است که صداي او مي‌خواهد

  صداي مرا درزيردندان‌هايش بجود وتف کند.

  آهسته روي تخت نيم خيزمي شوم وبا يک حالت

  ‌ بي ‌تفاوت به سخنانش گوش ميدهم.

  - اصلا اين دختره به هيچکدام ازسنت‌هاي خانوادگي

  پاي بند نيست، نه خانوادگي ونه اجتماعي...

   اگربهش چيزي نگي اون مرتيکه مفنگي رومياره

   اينجا جلوي چشم من....

   دررا مي‌بندم وبازسرم را مي‌گذارم روي بالش.

  واقعا مگراين کارچه عيبي داره؟ من اورا دوست دارم،

  چرا کسي نمي خواهد اين را بفهمد؟ اصلا دنياي مسخره اي شده،

  دنيايي که حتي حق دوست داشتن را ازآدم سلب ميکند.

   مي‌خواهم فرياد بزنم:

  - نه مطمئن باشيد کاملا مطمئن باشيد، من هيچ وقت جلوي

  شما خودم را توي بغل اونمي اندازم اين کارحرمت عشق

  مرا مي‌شکند، حتي اگراصرارهم بکنين، بازهم اين کاررا نخواهم کرد.

  اما با خستگي روي تختم مي‌غلطم وخاموش مي‌مانم وبه

   پروازکبوترها چشم مي‌دوزم. آه کبوترها چقدر

  خوشبخت هستند. آن‌ها صبح زود وقتي در پرهايشان

  شهوت پروازموج مي‌زند ازميان شيرواني‌هاي سرخ

  و سقف‌هاي کاهگي وديوارهاي نيمه خراب مثل دود

  به طرف آسمان پرمي کشند وآن بالا‌ها درزيرنورتند

   آفتاب به گل‌هاي سفيدي شباهت دارند که روي درياچه پرپر

  شده باشد وبا هرموجي- با هرموج نوري- به يکسو

  مي‌روند وآنوقت غروب که شد با خستگي برمي گردند،

  روي شاخه‌هاي درختان وهره ديوارها مي‌نشينند وکبوترها

  عاشق سرهايشان را به يکديگرتکيه مي‌دهند وبا نوک‌هاي

  ظريفشان عشق را نوازش مي‌کنند. خورشيد وآسمان

  شفاف وبادهاي رهگذر و پرندگان غريب هرگزآن‌ها را

  ملامت نمي کنند وهيچ کس با ديدن آن‌ها فرياد نمي زند که:

  - آهاي کبوترهاي فاسد! آهاي کبوترهاي‌بي‌بند وبار!

  هيچ فکرپدرومادرو آبروي خانواده، وسنت‌هاي

  اجتماعي تان هستيد؟ هيچ فکرکرده ايد که پس فردا بچه‌هاي

  حرامزاده شما دراجتماع چه اسمي بايد روي خودشان بگذارند؟

  هيچ مي‌دانيد که داريد خودتان را تسليم چه هوس‌هاي ناپاک

   وپليدي مي‌کنيد؟ وقتي من عين اين حرف‌ها را به پدرم مي‌زدم

   اوبا نفرت سرش را بر مي‌گرداند وبا چشم‌هايي که ازفشارغضب

   خونين به نظرمي رسيد توي جشم‌هاي من نگاه کرد وگفت:

   - احمق... بچه احمق! ما آدم هستيم مي‌فهمي؟ آدم!....

    وجزغريزه‌هاي ما خيلي چيزهاي ديگردرزندگي مان وجود

    دارد که بايد به آن‌ها فکرکنيم.

   فقط کلمه آدم را چند مرتبه پشت سرهم وآن هم آنقدر

  غليظ تکرارکرد که من پيش خودم فکر کردم:

  ما " آدم‌ها" واقعا چقدربدبخت هستيم که به قدرکبوترها

   هم مالک هستي و زندگي مان نيستيم.

  نمي دانم چرا پدرم آنقدرعصباني وخشمگين شد. درآن لحظات

   به نظرم مي‌رسيد که اين کارکاملا بيهوده است وشايد

   ازجاي ديگردلش پربود وخواست خشمش را سرمن خالي کند.

   اوخواب مرا برهم زد ومن فکرکردم که تذکراين موضوع فايده اي ندارد.

  من کاملا خوشبخت بودم. مثل اين بود که هنوزتوي دريا

  وروي ماسه‌هاي داغ دارم مي‌غلطم. حتي وقتي داشتم دکمه

  زنگ را فشارمي دادم به نظرم رسيد که او هم کنارمن ايستاده

  وبا محبت نگاهم مي‌کند. احساس مي‌کردم که هنوزکف‌هاي سفيد

  وشوردريا دارد ساق‌هاي خسته ام را مي‌سوزاند، روي پنجه

  پايم بلند شدم وسرم را برگرداندم وبه هيچ – به يک سايه- که

  روي ديوار مقابل افتاده بود وشايد سايه او بود خنديدم وبا

  چشم‌هاي نيمه بازو خواب آلود آهسته زيرلب گفتم:

  - عزيزدلم، خدا حافظ! خدا حافظ، شايد ديگرهيچ وقت همديگررا نبينيم.

  اما وقتي چشم‌هايم را بازکردم درحياط گشوده شده بود وپدرم

  را ديدم که توي باغچه ميان گل‌ها ايستاده بود ويک قيچي باغباني

  دردستش بود ومادرم همان طورکه روي صندلي راحتي اش توي

  ايوان نشسته بود، داشت استکان چايش را به لب نزديک مي‌کرد.

  آن‌ها هردو مرا ديدند وفکرکردم:

  حالا چقدرازبازيافتن من خوشحال خواهند شد. پتوها وچمدانم

  را کنارديوار گذاشتم وبا شوق به طرف آن‌ها دويدم وفرياد زدم:

  - سلام بابا جانم، سلام مادرجانم.

  مادرم روي صندلي نيم خيزشد واستکان چايش را با صداي

  خشکي توي سيني گذاشت وآهسته مثل گربه اي که احساس

  خطرکرده باشد درخودش جمع شد وبه طرف من گردن کشيد

  وبا انتظاردردناکي چشم‌هايش را به سوي پدرم گرداند

  وآن وقت پدرم يک پايش را ازباغچه گذاشت بيرون وقيچي

  را انداخت روي زمين، وبا خشم درميان حياط فرياد کشيد:

  - کجا رفته بودي؟!

  من يک مرتبه مثل حبابي درخودم فروکش کردم، مي‌خواستم بگويم:

  - مگراتفاق تازه اي افتاده؟ چه خبرشده؟

  اما نمي دانم چرا اين کلمات روي لب‌هايم منجمد شد

  وخاموش نگاهش کردم. دست‌هايم با يک حالت بلاتکليفي

  تا روي سينه ام بالا آمد وبهت زده برجاي ماندم. سعي کردم

  قوي باشم اما گمان مي‌کنم صدايم ديگرطنيني نداشت.

  - رفته بودم دريا. يک هفته تعطيلي ام را که نمي توانستم

   توي خانه بنشينم. مگه ياد داشت منو نخوندين؟

  وقتي کلمه " دريا" را برزبان آوردم مثل اين بود که يک

   مرتبه همه آن رويا‌هاي شيرين که ازعطرآفتاب ونسيم لبريزبود

   مرا درخود فرو برد. چشم‌هايم نيمه بازماند وبا خنده افزودم:

  - آه نمي داني چقدرخوش گذشت پدر! همه چيزمثل بلوربود.

  اما هنوزآخرين کلمه ازميان لبهايم بيرون نيامده بود که

   احساس کردم گونه ام به طرز دردناکي مي‌سوزد.

  سايه يکدست، يکدست قوي وبزرگ، مثل بال سياه کلاغي

  روي صورتم تکان مي‌خورد ويک نيروئي داشت

  زندگي مرا مي‌شکست وهستي مرا وهمه احساس‌هاي

  سيراب و زيبايم را مي‌شکست. شايد پدرم کتک ام مي‌زد،

  دوست ندارم اين طورفکرکنم چون واقعا کاراو خيلي

  احمقانه بود، ازپدرم انتظارنداشتم، اما هنوزهمه تنم درد مي‌کند

   و گوشهايم سنگين وداغ است. به نظرم مي‌رسد که چند

   باردراوج خشم کلمه اي را برزبان آورد.

    "مثل يک فاحشه، مثل يک فاحشه" اين کلمه به گوش من

   آشنا نيست نمي دانم چرا هرچه سعي مي‌کنم آن را به خاط

  ربسپارم بازفراموشم مي‌شود. چرا اواين حرف را زد؟

   وچرا اين کاررا کرد؟ اگر از جاي ديگرخشمگين بود

   مي‌توانست جلوي ديواربايستد ومشت‌هاي گره کرده اش را

   به دروپنجره بکوبد تا حالت عاديش را بازيابد.

  مادرم هم همان طورتوي ايوان روي صندلي راحتيش نشسته بود

   واستکان چاي درميان انگشتانش مي‌لرزيد. شايد مي‌خواست

   حرفي بزند اما جرات نمي کرد. شايد نمي خواست درمقابل

   پدرم عرض اندام کند. کاملا حق داشت، پدرم درمواقع

   عصبانيت وبحران‌هاي خشم وعضب واقعا غيرقابل تحمل مي‌شد.

   پتوها وچمدان مرا ازدربيرون انداخت وگفت:

  - ازهمان راهي که آمده اي برگرد وبرو پيش همان مرتيکه

   مفنگي که يک هفته کناردريا باهاش کيف کردي،

   من دخترفاسد لازم ندارم واصلا باورنمي کنم که تو دخترمن باشي.

   من توي اين شهرآبرو دارم، برو...

   براي اولين بار شنيدم که مادرم درميان صندلي غرشي کرد.

   حتما به خاطر اين بود که پدرم گفت:

   "اصلا باورنمي کنم که تو دخترمن باشي

   " چرا مادرم رنجيد؟ چه ايرادي داشت که من دختراونباشم؟

   مطمئنا همين طوربود چون من هيچ شباهتي به پدرم ندارم!

    اصلا من ازهمان لحظه اي که ازوجود او به صورت يک نطفه

    جدا شدم درخودم موجوديت مستقلي تشکيل دادم، ديگردختر

   او نبودم وهستي جداگانه اي داشتم.

   چه چيزي مرا به او پيوند مي‌داد آيا او فقط به اين دليل که

   هفده سال تمام به من شام وناهارداده بود خودش را

   مالک اصلي من مي‌دانست؟ خانواده، عواطف، آبروي خانواده...

    او اقلا صد باراين کلمات را با خشم زيرلب تکرار کرد.

    شبيه آدمي بود که من مرواريد‌هايش را زيرلگدهايم

   خرد کرده ام. نه، واقعا چرا آنقدراين چيزها را به

   رخ من مي‌کشيد؟ مگر نيروي ديگري جزاحتياجات ما

   ويک جبرطبيعي ما را به زيريک سقف جمع مي‌کند

   و به رويمان نام خانواده مي‌گذارد؟ کدام عواطف خانوادگي؟

   گويا پدرم از همان چيزهايي صحبت مي‌کند که وقتي مادرم

   مي‌خواست پنجمين فرزندش را به دنيا بياورد به

   همه آن‌ها پشت پا زد وبه طرف يک چيزمستقل،

   به طرف هستي خودش، رفت وما را تنها گذاشت.

   من کاملا به اوحق مي‌دهم. درست است که ما پنج بچه

   قدونيم قد بوديم وشبها با شنيدن هرصداي پايي تصورمي کرديم

   که او آمده وهمه با هم صدايش مي‌زديم. ولي اوچه

   مي‌توانست بکند. شايد عاشق بود، شايد پيش آن زن

   بيشتربهش خوش مي‌گذشت.

   ما آدم‌ها مثل گياه وحشي بيابان حتي درتشنگي دوراز نوازش

    باران‌هاي سيل آسا هم قد مي‌کشيم. من به اين قوانين

   اعتقادي ندارم. شايد بهتربود که به او مي‌گفتم، اما من

   تصورمي کنم اوخودش اين چيزها را مي‌داند. چه احتياجي

   بود به اين که من فرياد بزنم: پدر، من بيست وچهارسال دارم،

   مي‌فهمي، بيست وچهارسال! وبه خودم حق مي‌دهم که يک

   هفته درکناردريا با مردي که دوستش دارم زندگي کنم. من

   با همه تنم وهمه ذرات جسم وروحم اين زندگي را

   مي‌خواستم. اصلا يک هفته با مردي درکناردريا زندگي کردن

   چه ربطي به خانواده و عواطف خانوادگي دارد. من هنوز

   شماها را دوست دارم. اين کاملا طبيعي است. چرا به من ايراد

    مي‌گيريد، آيا هيچ وقت خودتان بيست وچهارساله نبوده ايد؟

   پدرم خيلي خشمگين بود، برگشت وچند مرتبه زيرلب تف کرد:

   - تف، تف، تف!

   وآنوقت به طرف اتاقش دويد.

   اگرمن دررا بازبگذارم هنوزمي توانم صداي فريادهاي اورا

   که دراتاق ديگر مادرم را به علت تربيت دختري مثل من

   شماتت مي‌کند بشنوم، اما من دررا مي‌بندم چون با اين خود

   خواهي‌هاي احمقانه عادت کرده ام. مگراو مي‌خواست من

   شکل چه کسي جزخودم باشم؟

  ياد حرف مادرم افتادم که هميشه درمقابل او بعد ازيک سکوت

   طولاني خيلي آهسته وشمرده مي‌گفت: حق داري، هرچقدر

  مي خواهي داد بکش توي اين مملکت که ما زن‌ها را مثل

   گوشت، کيلوئي مي‌فروشند ديگرچه انتظار داري؟

  مادرم چه مي‌توانست بکند او فقط اندوهگين و وحشت زده

   يک گوشه مي‌نشيند وهق هق گريه مي‌کند و شب وقتي همه

   به خواب رفتند مي‌دانم که به سراغ من خواهد آمد. کنارتختم

   زانو مي‌زند وبا دست‌هايش که ازفرط کار کردن زبروخشن شده

   صورت داغم را نوازش ميدهد وبا محبت مي‌گويد:

  - طفلکم، نمي خواهم چيزي بگويم، نمي دانم به چه کسي

   حق بدهم، اما تو مريض هستي، بهتراست به فکرخودت باشي،

   اين مرد که نميتواند با تو ازدواج کند، پس ترکش کن

   فراموش کن، يک کمي هم به حال ما بيانديش.

   ومن آه، من امشب حتما جواب دلخواهش را به او خواهم داد.

   حتما سرم را مي‌گذارم توي دامنش وزارزار گريه مي‌کنم

    وبه او مي‌گويم: راست مي‌گويي مادرديگر همه چيزتمام شد،

   شايد بهتربود که همين طورتمام مي‌شد. من هيچ تلاشي نکردم.

   من هيچ گله اي ازاو ندارم. من فقط دوستش داشتم و يک

   هفته زندگي کردم. اوهم حق داشت که دنبال زندگي خودش

   برود. او تعهد خودش را درمقابل موجود ديگري

   نمي توانست فراموش کند. افسوس اين چقدرکوچک است

   وچه ديوارهاي تاريکي ازهرطرف ما را محاصره کرده است.

   وآنوقت با يک احساس جستجو وطلب همدردي درچشم‌هايش

   نگاه مي‌کنم. صدايم شکسته وخاموش است وآهسته مي‌گويم:

  - مي‌داني مادراو ازدواج مي‌کند؛ با يک دخترديگر. او کاملا حق دارد.

  وقتي من اين حرف را مي‌زنم او حتما وحشت زده

  ازجايش بلند مي‌شود روي صورت من خم مي‌شود ومي گويد:

  - خودش به تو گفت، نه؟

  ومن ميگويم: آه بله خودش گفت چه ايرادي دارد؟

   مي‌داني مادر، ما خيلي ديربه هم رسيديم، وقتي که ديوارها

   تاريک ترازآن بودند که ما بتوانيم روزنه اي درميانشان

   جستجو کنيم ومن هرگزازاو گله اي ندارم. من هيچ شکايتي ندارم.

   آه مادرجانم ما مثل دو تا سايه سرگردان ميان دوتا جاده دورافتاده

  حرکت مي‌کرديم و يکمرتبه اين جاده‌ها به هم پيوستند ويکي شدند،

   سايه او هم روي سايه من افتاد. اين سايه خيلي خنک ومطبوع بود

   ومن که درتمام طول راه آفتاب تنهايي وبيگانگي تنم را داشت مي‌پوشاند

   وخاک مي‌کرد به سايه او چنگ زدم وديگررهايش نکردم.

   ما با سايه‌هاي يکديگرتنهائي مان را پر کرديم ودرآن راه قدم گذاشتيم.

    ديگرآفتاب ما را نمي سوزاند، من دست‌هاي او را که

   قابل لمس نبود مي‌بوسيدم و دست‌هاي اودرميان دست‌هايم

   مثل گياهي قد مي‌کشيد، من بوي تن او و آفتاب دريا را

   دوست داشتم. او روي ماسه‌ها کنارمن درازمي کشيد

   دريا زير پاي ما غلت مي‌زد وخودش را به شنهاي ساحل مي‌کوبيد

   و او به من مي‌گفت:

  - سه روز، فقط سه روزديگرمانده ومن با حرکت شانه ام او

   را به طرف خودم مي‌کشيدم. يک احساس زوال وگذاشتن

   تلخي قلبم را مي‌لرزاند وآهسته مي‌گفت:

  - آيا فکرنمي کني که فريب خورده اي؟

  اواين را مي‌پرسيد ومتفکرانه درچشم‌هاي من نگاه مي‌کرد

   ومن فکرمي کردم:

  - چه فريبي؟ مگرمن چه به او داده ام؟ ويا مگراو چه ازمن

   دزديده؟ ومگر چطوربايد مي‌شد تا من فريب خورده نباشم؟

  وآهسته مي‌گفتم:  " نه من دارم زنده مي‌شوم. مثل اين است

   که دارم پوست مي‌اندازم توبه من هستي مي‌دهي،

   تو که سکه‌هاي مرا ندزديده اي. مي‌دانم، مي‌دانم که

   سه روزبيشترباقي نمانده وتو کاملا حق داري".

   مادرجانم من بيست وچهارسال دارم وتا آن لحظه زندگي

   نکرده بودم. من فقط يک هفته زندگي ام را مثل يک

   مشت گل ياس ميان انگشت‌هايم فشاردادم و عطرش

   را بوئيدم. فقط يک هفته ذرات هوا را نوشيدم وآسمان

   را درسينه ام جاي دادم. من همه چيزرا مي‌دانستم ووقتي

   دوباره به يک دوراهي رسيديم، هيچ تعجب نکردم.

  اصلا چرا بايد تعجب مي‌کردم؟

  البته او بايد به طرف زندگي اش مي‌رفت، يک نفردرپايان

   آن راه به انتظارش نشسته بود، يک زن، آن زن هم تنها بود.

   تنهاي تنها وچشم‌هايش را غبارراه تاريک کرده بود.

   آن زن سال‌ها بود که درپايان آن راه انتظار او را مي‌کشيد.

  البته خيلي دردناک است اما اوبايد مي‌رفت. مي‌فهمي؟

   او بايد مي‌رفت. و توي گوش من گفت:

   " افسوس دنيا براي دوست داشتن خيلي کوچکست، تعهدات،

   سنت‌ها، قوانين اجتماعي، پيوندهاي خانوادگي آه ...

   هرگزاحساس کرده اي که درچه غار تاريکي زندگي مي‌کني؟

   هرگزآرزو کرده اي که با دوتا بال طلائي به سوي

   فضاهاي ‌بي‌انتها پروازکني؟ به دنبال من نيا، آنجا يک نفر

   انتظارمرا مي‌کشد. حالا ديگربايد خداحافظي کنيم.

   آيا دلت مي‌خواهد بازهم دراين راهي که پايانش

   درچشم‌هاي منتظريک زن گم مي‌شود با من قدم برداري؟

   " من هيچ نگفتم. من توي راه خودم قدم گذاشته بودم وبه

   نظرم رسيد که سايه او دارد در ميان دست‌هايم ذره ذره

   غبارمي شود! فقط نگاهش کردم. همه خطوط صورت

   ودست‌هايش را دوست مي‌داشتم. و ضربان قلبش را ميشناختم.

   نيمي ازهستي من شده بود. با اين همه فکرکردم که او

   کاملا حق دارد، سرم را برگرداندم وبا حسرت گفتم:

   " نه تو برو، خدا حافظ. من هم راهي پيدا مي‌کنم.

   شايد ازاين کوره راه به يک دشت وسيع ويا يک

   بيابان ويا يک درياي طوفان زده و‌بي‌انتها برسم.

   آنجا وسعت هست عزيزم، وسعت. ومن اين را طلب مي‌کنم،

   خدا حافظ، خدا حافظ".

  پرنده‌ها بالاي سرما چرخ زدند وخورشيد درخون خودش

   غرق شد وآن طرف آسمان ازاندوه رنگ گرفت اما من

   هرگزفکرنمي کردم که فريب خورده ام... مگرزندگي چيست؟

   زندگي ازهمين گسستن‌ها و پيوستن‌ها تشکيل مي‌شود،

   ازاين که من دوست بدارم، دوست ندارم، بروم، نروم و بخواهم و نخواهم.

   وحالا من دوباره برگشته ام. هيچ چيزعوض نشده، من چيزي

   ازدست نداده ام وپروسيراب برگشته ام وفقط يک هفته اززندگيم

   را مثل يک دستمال عطر آلود ميان دست‌هايم فشارداده ام.

   فقط يک هفته وشما اين قدربخيل هستيد؟!

  آنوقت مادرم بلند مي‌شود شايد اصلا او بسراغم نيامد ومن

   اين حرف‌ها را در تاريکي براي خودم تکرارکنم،

   بعد حتما صداي او را خواهم شنيد و احساس خواهم کرد

   که سايه اي ازميان دو لنگه دربه بيرون مي‌خزد.

   نسيم برگ‌هاي غبارگرفته، پيچک‌ها را به يه زمزمه

   درمي آورد و ازاتاقي ديگرصداي تنفس پدرم را خواهم شنيد،

   آن‌ها خوابيده اند، مثل هرشب. وفردا، درکي گوشه دور،

   آسمان به کمينشان نشسته است. آن‌ها فردا بازهم

   ازخواب بيدار مي‌شوند و با حساب‌ها ومقياس‌هاي مبتذل

   زندگي خودشان را سرگرم خواهند کرد. پدرم پشت ميز

  فرسوده کارش مي‌نشيند وفکرمي کند، ديگرچه کسي با

   دخترفاسد من ازدواج مي‌کند؟ چه کسي؟

   وآنوقت با دست‌هاي لرزانش تفاله آبرويش را که من زيردندان

   جويده وخرد کرده ام، اززمين بلند خواهد کرد وبا اندوه به سينه خواهد فشرد.

   ديگرچه کسي ... چه کسي؟

   واو نمي داند، نمي داند که من يک هفته زندگي کرده ام،

    با عشق.... با دوست داشتن.

 

   اين دنيا چقدر براي دوست داشتن کوچک است.

   من اين خفقان را درتمام طول مسافرتم حس کردم.

   آدم‌ها دربذل محبت بخيل هستند و مثل اين است که

   اين احساس خودشان را به همه چيزوهمه جا انتقال داده اند.

   مادرم عقيده دارد که من مثل يک دزد ازخانه فرارکرده ام.

   و پدرم مي‌گويد " هيچ کس را در دنيا نديده ام که با اين

   همه پرروئي و وقاحت دنبال کارهاي زشت بدود.

   " خيلي عجيب است. آن‌ها انتظارداشتند من بيايم وپهلويشان

   بايستم و مثل بچه‌هاي کوچک انگشتم را بلند کنم وبگويم

   " پدرجان، مادرجان اجازه ميدهيد که من يک هفته با

   مردي که دوستش دارم به کناردريا بروم؟" کجاي

   اين کار وقاحت وپروروئي لازم دارد؟ من اورا دوست دارم

   چرا کسي نمي خواهد بفهمد؟ من اين علت ‌بي‌خبرازخانه رفتم

   که نخواستم خواب آن‌ها را صبح به آن زودي بهم

   ريخته باشم. وگرنه چه مانعي داشت.

    من حتي دوست داشتم که به آنها بگويم وآن‌ها را هم

   درخوشبختي خود شريک کنم. ولي

    صبح به آن زودي .... آه، آن‌ها خيال مي‌کنند

   که من مي‌خواستم به جبهه جنگ بروم...

 

   پشت پنجره، شب مثل غباري دارد مي‌ريزد.

   مثل اين است که شب درمن خزيده ومن اندوهگين هستم.

  نمي خواهم چشم‌هايم را به روي اين دنيائي

   که شناخته ام باز کنم. همه مقياس‌هايش به

   نظرم مسخره وپوچ مي‌آيد. معلوم نيست روي

   چه حسابي عشق مرا درهمه جا با نفرت ويک

   حالت گريزاستقبال کردند. حرف‌هايي که درطول

   اين يک هفته به گوشم خورده ازيادم نمي رود.

    کلمات، توي مغزم روي هم مي‌لولند وبه دنياي من چنگ

   مي‌اندازند. قيافه آن زن ومرد جواني که در گاراژ با

   کنجکاوي مدت درازسرا پايم را برانداز کردند جلوي

   چشمم مجسم مي‌شود.

   من تنها وخوشحال بودم وانتظاراو را مي‌کشيدم تا با

    هم به طرف زيبائي و آفتاب پروازکنيم. دلم مي‌خواست

   همه بدانند حتي درها و ديوارها و پنجره‌هاي بسته

   وسنگ‌هاي خاموش کف خيابان هم بدانند که من مي‌خواهم

   با او، با مردي که دوستش دارم، يک هفته به مسافرت بروم

   و به همين علت بود که وقتي آن‌ها سراپاي مرا

   براندازمي کردند من به رويشان خنديدم وآن وقت زن

   برگشت وآهسته درگوش شوهرش چيزي گفت.

  من با دقت گوش دادم وبيش خودم فکرکردم ديگراحتياجي

   به اين نيست که من بگويم، آن‌ها خودشان فهميدند که من

   چقدرخوشبخت هستم. اما صداي مرد به گوشم رسيد که مي‌گفت:

  - يک ماجراي تازه، بايد فردا روزنامه‌ها را خواند.

   وزن با يک لوندي خاصي اضافه کرد:

  - وبايد ديد، عکس کدام دختررا چاپ مي‌کنند وزيرش

   مي‌نويسند که ازخانه فرار کرده!

  من با تعجب نگاه کردم وخواستم بگويم: نه،

   من فرارنکرده ام، احتياجي به اين کارنبود.

   من مي‌خواهم با اوبه طرف زندگي وهستي بروم،

  من او را دوست دارم. چطورنمي فهميد؟

  اما زن ومرد چمدان‌هايشان را برداشتند وبه طرف

   اتوبوسي که آماده حرکت بود به راه افتادند.

  وقتي جلوي هتل من و او ازماشين پياده شديم من

   مثل کودکي شاد و سبک بودم. پيشخدمتي که براي بردن

   چمدان‌هاي ما آمده بود جلوي ما خم شد و آهسته پرسيد:

  - کارت را به اسم چه کسي بنويسم؟

   من با خوشحالي توي چشم‌هاي اونگاه کردم وگفتم:

  - بنويسيد خانم " ايکس" و آقاي " ايگرگ"! يک اتاق دو تخته

   مي‌خواهيم. دور وبي سرو صدا باشد. غذا را هم توي اتاقمان

   مي‌خوريم، و دوست نداريم کسي مزاحممان بشود.

   ما همديگررا دوست داريم.

  پيشخدمت دستش را ازروي چمدان‌ها بلند کرد.

   وناگهان من احساس کردم بايد مثل کرم ابريشم درپيله

   قايم شوم وتوي خودم شکستم. ودستم که بازوي او

   را با محبت مي‌فشرد سست شد و پهلويم افتاد وآنوقت آهسته گفتم:

  - ببخشيد، منظورم اين است که ما هنوزشبيه زن وشوهرهاي

   ديگرنشده ايم، بنويسيد خانم وآقاي ايگرک! غذا را

   هم توي سالن مي‌خوريم وهروقت کاري داشتيد ميتوانيد مزاحم ما بشويد!

  وقتي توي اتاق با او تنها شدم ازاو پرسيدم:

  - چرا همه با تعجب به ما نگاه مي‌کنند مگرما کاربدي مي‌کنيم؟

   واو درحالي که مي‌خنديد گونه مرا بوسيد وگفت:

  - نه عزيزم دلم، ما هيچ کاربدي نمي کنيم.

   فقط تو هنوزدنيا را نشناخته اي و سعي نکن که بشناسي

  چون آنوقت دنيا برايت تنگ مي‌شود!

   وقتي کنارهم روي ماسه‌ها دراز کشيديم وخودمان

   را ازياد مي‌برديم ومن گاهي اوقات مي‌ديدم که همه

    چشم‌ها مواظب ماست ويکي مي‌پرسد:

   - اتاقشان نمره چند است؟

   - نمره بيست وهفت.

   - آها اين که اتاق دونفره است.

   - دختره زيادي پرروست!

   - شايد پدرومادرندارد.

   - طبيعي است، اگرداشت که .....

    - ديروزمتوجه شدي توي قايق چطوربه هم چسبيده بودند؟

   -اين که مهم نيست، يکمرتبه ازجلوي اتاقشان رد بشويد ببينيد چکارمي کنند.

   - معلومه دفعه اولش نيست، خيلي کهنه کاره!

  من سرم را روي سينه او مي‌گذاشتم روي موهاي

   سينه اش وبا دستم ماسه‌ها را خط خطي مي‌کردم

   وبا خشم گوش مي‌دادم. آن‌ها به نظرم کوچک

   و حقيرمي آمدند. مثل اين که ازدنياي تاريک ولجن زاري

   دورآمده بودند. گاهي اوقات با هيجان روي دو زانويم

   مي‌نشستم به آن‌ها چشم مي‌دوختم، وهمه وجودم آماده

  اين بود که فرياد بزنم:

  - خفه شويد! احمق‌ها من او را دوست دارم. مي‌فهميد؟

   دوست دارم! چطور تا حالا اين موضوع را درک نکرده ايد؟

   اما او بازويم را مي‌کشيد وبا انگشتش دوردست دريا را

   نشان مي‌داد ومي گفت:

  - سعي کن دريا را بشناسي، آنجا را نگاه کن، مانند دريا

   وسيع باش، پاک باش، بگذارهمه چيزدرتو گم بشود،

   ‌بي‌آنکه تو آلوده شوي.

 

   يک روزتنها درايوان اتاقم نشسته بودم. اورفته بود ازشهر

  نزديک مقداري خريد کند. آنوقت يک کسي آهسته

   انگشت به درزد. من دررا بازکردم صاحب هتل بود

   وآمد تو وروي يک صندلي نشست ويک جورعجيبي خنديد.

   خنده اش چندش آوربود. با اين همه من سعي کردم که

    زياد نگاهش نکنم، گفت:

  - تنها مانده ايد؟

  - نه زياد، داشتم فکرمي کردم!

  - آقا کجا هستند؟

  - رفته ازشهرخريد کند.

  - مي‌خواستم بگم که فردا اتاق‌ها را تخيله کنيد.

   چون... چون بالاخره ما مسئول هستيم!

  - مگرچه اتفاقي افتاده؟

  - اتفاقي نيفتاده، اما بالاخره هيچ چيزغيرممکن نيست،

   فردا اگرکسي شکايت کرد!

  - ما مزاحم کسي نشده ايم.

   - آه، شما هيچ متوجه نيستيد، همه مردم مي‌دانند....

   مي‌دانند که شما زن و شوهرنيستيد.

  - اما من اورا دوست دارم.

   با تعجب درچشم‌هاي من نگاه کرد، خيلي آهسته خنديد وگفت:

  - براي همين مي‌گويم.

   آنوقت بلند شد وهمانطورکه آمده بود ازاتاق بيرون رفت.

 

   چيزي دلم را چنگ مي‌زد. خيلي دلم مي‌خواست روي آن

   خطي که دريا را به افق وصل کرده بود مي‌ايستادم و

   همه چيزازمن دورمي شد، همه چيز. و من مثل يک پرسبک

    با هرحرکت موجي به يکسو مي‌رفتم. حالا هنوزهم همين طوراست.

    دلم مي‌خواهد حرف او را گوش بدهم. " مثل دريا وسيع

    و پاک باش، بگذارهمه چيزدرتو گم بشود‌بي‌آنکه تو آلوده شوي".

    اما حس مي‌کنم که چيزي روحم را چنگ مي‌زند و من همچنان به

    پروازکبوترها در سينه آسمان خيره مانده ام.

    کبوترها چقدرخوشبخت هستند. آن‌ها صبح زود وقتي

    درپرهايشان شهوت پروازموج مي‌زند ازميان شيرواني‌هاي

    سرخ وسقف‌هاي کاهگلي وديوار‌هاي نيمه خراب مثل دود

    به طرف آسمان پرمي کشند. آن بالاها درزير نور تند آفتاب

    به گلبرگ‌هاي سفيد گلي شباهت دارند که روي درياچه پرپر

   شده باشد وبا هرموجي نوري به يکسو مي‌روند.

    آنوقت غروب که شد با خستگي برمي گردند وروي شاخه‌هاي

    درختان وهره ديوارها مي‌نشينند وکبوترهاي عاشق سرهايشان

    را به يکديگرتکيه ميدهند و با نوک‌هاي ظريفشان عشق را

    نوازش مي‌کنند. خورشيد وآسمان شفاف و بادهاي رهگذر

    هرگز آن‌ها را ملامت نمي کنند.

   هيچ حرکت مخالفي هيجان عشقشان را درهم نمي ريزد

    وهيچ کس فرياد نمي زند:

    - آهاي کبوترهاي فاسد، کبوترهاي‌بي‌بند وبار! هيچ فکرپدر

    و مادروآبروي خانواده وسنت‌هاي اجتماعي تان هستيد؟

     هيچ مي‌دانيد که داريد خودتان را تسليم چه

     هوس‌هاي ناپاک وپليدي مي‌کنيد!

    کاش من يک کبوتربودم، اين دنيا براي دوست داشتن

     خيلي کوچک است، خيلي کوچک است... خيلي!»

 

                     


 

... 87/11/07 ساعت 3 |

 

سادگي قلب کودک را بجوي قلب ساده به حقيقت نزديک است.

 دنيا مثل قران مصور است و آيه ها بجاي اينکه در آن بنشينند

 ايستاده اند ودل عاشقي بايد که اين ايات را تلاوت کند.

       

 آنکس که بداند و بداند که بدانـد
 اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 آنـکـس کــه نداند و بداند کــه نــدانـد
 لنگان خرک خويش به مقصد برساند

 آنکــس کــه بداند و ندانـد کــه بداند
 بيدار کنيدش که بسي خفته نماند

 آنکس که نداند و نداند که نداند
 در جـهـل مرکب ابد الـدهر بماند

هرگز اميد را از کسي سلب نکن شايد اين تنها چيزي باشد که دارد.

 همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

 همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

 زمدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

 دو لب از براي لبيک به وظيفه باز کردن

 به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن

 ز ملاهي و مناهي همه احتراز کردن

 شبها نخفتن به خدا راز گفتن

 ز وجود بي نيازش طلب نياز کردن

 به خدا که هيچکس را ثمر آنقدر نباشد

 که به روي نا اميدي در بسته باز کردن

اگه گلبرگ بي آبم به شبنم رو نمي آرم

 اگه تشنه تو خورشيدم به سايه تن نميکارم

 اگه من ساقه خشکم به دريا دل نميبندم

 اگه بارون پربارم به صحرا دل نميبندم

  تا چندي ديگر

                 دمي بر بال باد مي آسايم

                                                و آنگاه زني ديگر باز مرا خواهد زاييد

   

  ازم پرسيد:

 منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟

 گفتم زندگيم رو

   قهر کرد و رفت

     ولي نمي دونست خودش

                      تموم زندگيمه!

 يادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

 ...............................

 پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنيست              فروغ فرخزاد

...............................

 کوه با نخستين سنگ آغاز ميشود و انسان با نخستين درد

 من با نخستين نگاه تو آغاز شدم              شاملو

...............................

 خداوند در قران ميفرمايد:

 اگر آنانکه از من روي برگرداندند اگر ميدانستند که چقدر مشتاق آنانم

 هر آيينه از شوق جان ميسپردند.

...............................

 خدا از ناز خودش زن رو آفريد و از نياز خودش مرد رو    الهي قمشه اي

...............................

 آن که دانست زبان بست

                                و آن که ميگفت ندانست...

 ميزي براي کار

                       کاري براي تخت

                                            تختي براي خواب

                                                                    خوابي براي جان

 جاني براي مرگ

                      مرگي براي سنگ

                                             سنگي براي باد

                                                                اينست زندگي...

           

 کاشکي تلفن بزنه زنگ

                                          تو شباي بي قراري

 تو با اون صداي گرمت

                                          اسممو به لب بياري

 کاشکي بگي تو هم مثل من

                                         شدي از دوري ديوونه

 بگي حس عاشقونه

                                        توي قلب هر دومونه

 نميدوني چه کلافه ام

                                       واسه حرفاي شيرينت

 واسه اظهار محبت

                                     به وجود نازنينت

 نمي دوني چه قشنگه

                                    حرف دل رو با تو گفتن

 از کتاب آشنايي

                                    قصه اي تازه شنفتن

 اون صداي مهربونت

                                    مثل خورشيده که داغه

 مثل لمس شاپرکها

                                    وقت پرواز تو باغه

 توي صدات يه دنيا شعره

                                    شعرايي که ناب نابه

 طفل بازيگوش قلبم

                                   شبا با صداي تو مي خوابه

 - الهام جان

 = بله

 - سلام من اومدم

 = سلام عزيزم امشب يه کم دير کردي. زودتر از اينا منتظرت بودم

 - آخه اوستا امروز کارش زياد بود بايد باهاش ميموندم

 = عيبي نداره بيا بشينيم سر ميز

 - اينا چيه؟

 = اين کيک رو خودم پختم اين گلها هم گلاي گلدونم بود

 وقتش بود بکنمشون

 - ولي تو که خيلي دوسشون داشتي؟

 = نه بيشتر از تو

 - چطور مگه؟

 = نکنه يادت رفته

 - نه عزيزم. دهمين سالگرد عشقمون مبارک

 = بر تو هم مبارک

 - خوب اون چيه؟ برام کادو خريدي؟

 = اوه نبايد ميديديش. اصلا نفهميدم از جيبم زده بيرون

 - -حالا با شمارش من کادو ها رو ميز ?...?...?

 = واي محمد ممنون اين چيه؟

 - باز کن ببين. بذار منم اينرو باز کنم ببينم چيکار کردي

 = واي محمدم دستت درد نکنه.چه نگين خوشگلي بايد گرون باشه

 - قابل تورو نداره. حالا ميتوني اينرو بندازي رو همون حلقه اي که خيلي دوسش داري

 = آ!!!!...

 - واي چه بند ساعت نازي. الهام خيلي خوشگله

 = قابل تورو نداره. دلم مي خواد بري اون ساعتي که يادگاري بود

 و خيلي هم دوسش داري بياري و بندازي تو اين بندها

 - پس چرا نشستي پاشو حلقه رو بيار و اين نگين رو بذار توش

 = ممممممممممم....

 - چيه چي شده؟

 = عزيزم من اون حلقه رو فروختم تا با پولش اين بندهارو بگيرم

 - واي ... الهام...چرا آخه؟ تو که خيلي دوسش داشتي

 = عيبي نداره فداي سرت

 - اخه چي بگم به تو

 = همين که اون ساعت رو تو دست تو با اين بندها ببينم برام دوس داشتني تره

 - ولي...

 = ولي چي؟

 - ولي من هم اون ساعت رو براي خريد اين نگين  فروختم

 = واي محمدم خيلي دوست دارم

 - منم دوست دارم الهام جان

 = مووووووووووووووچ...

 - مووووووووووووووچ...

     

              سخت ترين کار بشر پنهان کردن عشق!!!!!!!

                                      يه هديه يه قصه قشنگ.........

                                                         

 

 وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها در همه

 جا شناور بودند .روزي همه فضيلت ها و تباهي ها خسته و کسل تر از

 هميشه دور هم جمع شدند .

 ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم

 مثلاً قايم باشک !!!!همه از اين پيشنهاد شاد شدند .و ديوانگي فورا" فرياد زد: من

 چشم ميگذارم من چشم ميگذارم .از آنجايي که هيچکس نميخواست دنبال

 ديوانگي بگردد همه قبول کردند .

 ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و مشغول شمردن

 شد 1 ?2? 3، ..... همه رفتند تا جايي پنهان شوند.

 خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد. هوس به مرکز زمين رفت.

 اصالت در ميان ابرها پنهان شد. دروغ گفت زير سنگي پنهان ميشوم

 اما به ته دريا رفت .طمع در کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد. و

 ديوانگي مشغول شمردن بود 79? 80? 81 ......همه پنهان شدند غير از عشق

 که همواره مردد بود و نميتوانست جايي پنهان شود و جاي تعجب هم نيست

 چون سخت ترين کار بشر پنهان کردن عشق است. در همين حال ديوانگي

 مشغول شمردن بود 95? 96? 97 ... هنگامي که به عدد 100 رسيد عشق پريد

 و بين بوته گلي پنهان شد . ديوانگي فرياد زد: دارم ميام .اولين کسي

 را که پيدا کرد تنبلي بود چون تنبلي تنبلي اش آمده بود تا جايي پنهان

 شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود هوس مرکز زمين، دروغ

 ته دريا، يکي يکي همه را پيدا کرد غير از عشق او از يافتن عشق نااميد

  و خسته شده بود .

 حسادت در گوشهايش زمزمه کرد:تو بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.

 ديوانگي شاخه چنگک مانندي را برداشت و با شدت هيجان زياد، آن را

 در بوته گل رز فرو کرد،دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.......

 عشق از پشت بوته بيرون آمد در حاليکه با دستهايش جلوي صورتش

 را گرفته بود و از ميان انگشتان ش خون بيرون ميزد، شاخه به چشمان

 عشق فرو رفته بود !!!! و نميتوانست جايي را ببيند او کور شده بود!!!!!!

 ديوانگي گفت :من چه کردم ؟؟!!چگونه ميتوانم تو را درمان کنم ؟؟!!

 عشق گفت تو نميتواني مرا درمان کني اما اگر ميخواهي کمکم کني

 و برايم کاري انجام دهي راهنمايم شو ........

و اينگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کنار اوست......

 ياري اندر کس نمي بينم ياران را چه شد

                                                  دوستي کي آخر آمد دوست داران را چه شد

دو خط موازي

 ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه آخر عشق دوتا خط موازي همينه.

 دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

 آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
 و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
 و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

 خط اولي گفت :
 ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
 و خط دومي از هيجان لرزيد .
 خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
 من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ،

  يا خط کنار يک نردبام .

 خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،

 يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .
 خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
 در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
 و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

 دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه .

 خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت

 شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم

 نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
 خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا

 ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
 خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس

 درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

 آنها از دشتها گذشتند ...
 از صحراهاي سوزان ...
 از کوهاي بلند ...
 از دره هاي عميق ...
 از درياها ...
 از شهرهاي شلوغ ...
 سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

 رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را

 به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

 فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد

 قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

 پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

 شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار

 باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

 ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد

 رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود

 سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از

 هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

 فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
 و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

 شما به هم مي رسيد .
 نه در دنياي واقعيات .
 آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

 دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
 اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
 « آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
 خط اولي گفت : اين بي معنيست .
 خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
 خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
 خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

 يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
 خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
 خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
 خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
 و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

 نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
 

و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام

 پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد ...

                                                       

        

 زندگي رياضيات است

 خوبي ها را جمع كنيد

 دعواها را كم كنيد

 شادي ها را ضرب كنيد

 دردها را تقسيم كنيد

 نفرت ها را زير راديكال ببريد

 عشق را به توان برسانيد
                                   ويكتور هوگو


 زن روي صندلي با اخم نشسته بود

 و مرد در کنار وي در حال سيگار کشيدن بود

 هردو جلوه هايي از عصبانيت را بر روي ابروهاي خود احساس ميکردند

 پيشخدمت رسيد

 کمي خم شد و پرسيد : چي ميل دارين ؟

 زن گفت : يک قهوه تلخ !!!

 و مرد گفت : يک فنجان شير !!!

 پيشخدمت کمي مکث کرد و سپس راست شد و لبخندي زد و رفت

 پس از 2 دقيقه پيشخدمت برگشت در حالي که در دستش دو فنجان شيرقهوه بود....


   اي خدا 


  در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم...

 خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

 پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

 خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

 « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

 من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

 خدا جواب داد....

 « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه

 زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را  دارند كه روزي بچه شوند»

 «اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند

 و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

 «اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند

  به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

 «اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد

  و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

 دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

 سپس من سؤال كردم:

 «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

 خدا پاسخ داد:

 « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد.

  تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

 « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

 «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

 « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است

  ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابد. سپس خدا لبخندي زد و گفت...

 «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

 « هميشه»

  تا که بوديم نبود کسي

                                               کشت مارا غم بي همنفسي

  تا که رفتيم همه يار شدند

                                                خفتيم و همه بيدار شدند.

        

 

 پسر : دوست دارم

 دختر : خفه شو

 پسر :عاشقتم

 دختر : خفه شو

 پسر : ميميرم واست

 دختر : خفه شو

 پسر : فدات شم

 دختر : خفه شو

 پسر : نوکرتم و خاک زير پاتم

 دختر : خفه شو

 پسر : زنم ميشي

 دختر : جدي ميگي ؟

 پسر : خفه شو!!!!!!!!!!!!

 آنکه در تنها ترين تنهاييم تنهايم گذاشت کاش

                                      در تنهاترين تنهاييش تنها کس تنهاييش تنهايش نگذارد

پنجاه راه براي بازي با اعصاب

 روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن!

 اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه
 سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
 وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
 وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي

 چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
 کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس

 هزاري پرداخت کنيد
 همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
  جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
 روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر

 در ساعت حرکت کنين
 وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
 از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
 در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
 به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
 وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
 وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
 موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش

  داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
 ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
 بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون

 بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
 شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
 اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
 وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
 صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
 روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
 وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
 وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
 چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
 بادکنک بچه ها رو بترکونين
 مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
 وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
 بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
 کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان

 رسيدين يادتون بياد! اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
 ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
 توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
 هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ?توي دستكش دوستتون بهتره
 حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
 نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
 دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
 عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
 پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۳۶۰درجه در جهات

  مختلف بچرخونين
 با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف

  خيابونه رو بپرسين
 شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
 موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
 توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
 شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
 توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
 توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
 جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
 يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
 توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
 چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
 ورقهاي جزوه ء ۱۳۰صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين 

 و قاطي پاتي بذارين ،

  يه برد هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

 فرهنگ لغت 


 آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود
 آدم خوار: انسان دوست افراطي
 آدم مغرور: كسي كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد : يه وجب بلند تر بزن
 احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد
 ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
 ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
 الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
 اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
 ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
 بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد
  بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
  ۲۲سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
 چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
 خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا  آتش نشاني بدود
 خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
 دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
 دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
 رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
 زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
 سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
 سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
 عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
 سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
 سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
 ماچ : بوسه اي كه هنوز رنگ آرتيستي نگرفته
 مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
 معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
 موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
 هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد.

... 85/11/06 ساعت 3 |

چند راه براي عصباني کردن دخترا که حتما نتيجه ميده:


 -از هيکلشون ايراد بگيري و هي بهشون بگي چاق شدي

-البته بهتر بگي خوش هيکلي ولي يک کم داري چاق ميشي

-هميشه اونو با دوست دختراي قبليتون مقايسه کنيد

-وقتي تو خيابون با اون راه ميريد از هر دختري ايراد بگيريد (نتيجه ي معکوس ميده)

-هديه براش يک چيز تابلو بگيريد و يه بر چسب الکي با قيمت پايين روش

 بزنيد(کمربند لاغري   ۱۵۰۰تومان)

-سعي کنيد براي سر قرار نيومدن تابلو ترين بهونه هارو بيارين(مثلا تو کوچمون ترافيک بود)

-سعي کنيد وانمود کنين که بزرگتر از سنش به

 نظر مياد(به دختر ۱۸ساله بگين که ۲۲ساله به نظر مياد)

-از نحوه ي آرايش کردنشون ايراد بگيرين(سعي کنيد که بگيد زننده است)

-هميشه بگين اين رنگ لباس بهت نمياد

-سعي کنيد بين اون و دوست دختر قبلي تون يه وجه اشتراک پيدا کنيد و هي بهش بگيد

...

دشوار ترين سؤالات خانم ها از آقايون


    در اين قسمت پنج پاسخ درست به 5 سؤال مشکلي که ممکن است

  همسرتان از شما بپرسد و شما هم معمولا پاسخ نادرست به آنها مي دهيد،

 را برايتان آورده ايم.

5 سوال عبارتند از: 1- "به چي فکر مي کني؟"، 2- "دوستم داري؟"، 3- "به نظرت من چاقم؟"،

  4- "فکر مي کني اون خانم از من زيباتره؟" و 5- " اگر من بميرم تو چي کار ميکني؟"

 چيزي که اين سوال ها را اينقدر پيچيده کرده اين است که يک پاسخ اشتباه

 ممکن است يک دعواي  طولاني مدت را به وجود آورده و در بعضي موارد منجر

 به طلاق شود. به نمونه هاي زير توجه کنيد:

 1- "به چي فکر مي کني؟" مطمئنا پاسخ مناسب به اين سوال

  چيزي جز اين نيسـت: "ببخشيد اگه ناراحتت کردم، عزيزم، فقط داشتم

  به اين فکر مي کردم که تو چه خانم فوق العاده، با ارزش، با ملاحظه، باهوش

  و زيبايي هستي و من چقدر خوش شانس هستم که تو را در کنار خود دارم."

 اين سوال به طور حتم افکار درونيتان را براي خانم فاش نمي کند. به عنوان مثال ممکن

  است شما در آن موقع در حال فکر کردن به يکي از موارد زير بوديد:

 الف) بيس بال

 ب) فوتبال

 ث) چقدر چاق شديد

 ج) خانم زيباتر است يا شما

 د) اگر شما مرديد پول بيمه را چطور خرج مي کند

 پاسخ مناسبي که به اين پرسش داده شده برگرفته از کتاب "ازدواج با بچه ها"

 نوشته ال باندي است. اين اتفاق درست زماني روي داد که همسر ال، "پگي" به

 او گفت: "ميخواهم بداني که..." و ال هم گفت "بيشتر ترجيح مي دهم حرف بزنم تا فکر کنم."

 سوال ديگري که تنها يک پاسخ مثبت دارد و هزاران جواب منفي عبارتست از:


 2- "منو دوست داري؟" پاسخ مناسب به اين سوال "بله" است. کساني که ميخواهند کمي

  استادانه تر عمل کنند مي توانند بگويند: "بله عزيزم." پاسخ هاي اشتباه شامل موارد زير مي شود:

 الف) فکر کنم اينطور باشه

 ب) اگه بگم آره خوشحال مي شي؟

 ث) بستگي داره منظورت از دوست داشتن چي باشه

 ج) فرقيم مي کنه؟

 د) کي؟ من؟


 3- " به نظرت من چاقم؟" پاسخ مردها بايد به اين سؤال مطمئنا " نه، البته که نيستي"

  باشد و بعد هم بايد به سرعت اتاق را ترک کنند. موارد نادرست عبارتند از:

 الف) نه چاقي نه لاغر

 ب) در مقايسه با کي؟

 ث) يکم وزنت زياده ولي بهت مي ياد

 ج) من خانم هاي چاق تر از تو هم ديده ام

 د) چي گفتي؟ من داشتم به بيمه نامت فکر مي کردم


 4- "فکر مي کني اون خانم از من زيباتره؟" "اون خانم" مي تواند هر کسي از نامزد

 قبلي شما گرفته، تا يک عابر که شما آنچنان به او خيره شده ايد که باعث يک

 سانحه اتومبيل مي شويد، و يا يک هنر پيشه اي که در يک فيلم بازي مي کند، باشد.

 در هر شرايطي پاسخ درست اين است: "نه، تو خيلي زيباتري" پاسخ هاي اشتباه

 شامل موارد زير مي شوند:

 الف) زيباتر از تو نيست، اما زيبايي هاي خودش را دارد

 ب) نمي دونم آدم بايد زيبايي رو چطوري دسته بندي کنه

 ث) آره، ولي شرط مي بندم که شخصيت تو از اون خيلي بالاتره

 ج) فقط از اين نظر که از تو جوانتر و لاغر تره

 د) مي توني دوباره سوالت رو تکرار کني؟ من داشتم به بيمه نامت فکر مي کردم


 5- "اگر من بميرم تو چه کار مي کني؟". پاسخ مناسب: "محبوب من، اگر تو به طور

 ناگهاني چشم از جهان ببندي زندگي ديگر براي من هيچ معنايي نخواهد داشت و خودم را

 زير چرخ هاي اولين کاميوني که ببينم مي اندازم." همانطور که در چند خط بعدي مي بينيد،

 مشاهده خواهيد کرد که يک پاسخ نا بخردانه شما را تا کجاها ميشکد:

 خانم: عزيزم، اگر من بميرم تو چه کار مي کني؟

 آقا: چرا عزيزم؛ خوب معلومه خيلي ناراحت مي شم.

 خانم: دوباره ازدواج مي کني؟

 آقا: نه معلومه که نمي کنم

 خانم: دوست نداري ازدواج کني؟

 آقا: خوب دوست که دارم

 خانم: پس چرا ازدواج نمي کني؟

 آقا: خيلي خوب، دوباره ازدواج مي کنم

 خانم: تو اين کار رو مي کني؟

 آقا: بله

 خانم:( پس از يک مکث طولاني) باهاش توي تخت من مي خوابي؟

 آقا: خوب آره، فکر کنم همچين کاري کنم

 خانم:خوبه، حالا فهميدم، لابد ميذاري لباس هاي من رو هم بپوشه؟

 آقا: فکر کنم اگه بخواهد بهش اجازه بدم

 خانم: (با سردي) واقعا؟! حتما جاي عکس هاي من رو هم با عکس هاي او عوض ميکني؟

 آقا: آره فکر کنم کار درستي باشه

 خانم: اين طوريه؟ آيا بهش اجازه ميدي که با چوب گلف من بازي کنه؟

 آقا: نه عزيزم آخه اون چپ دسته!!!!

 

 نيازهاي اساسي زنان و مردان

     

 در اين مقاله با نيازهاي اساسي زنان و مردان بطور كاملا علمي و

 روانشناسانه آشنا خواهيد شد:

 1- مردان خواهان موفقيت بوده، زنان نياز به تعلق پذيري دارند. 

 2- زنان روحيه لطيف و حساس تري داشته و نياز دارند احساسات خود را بزبان بياورند،

 در پاسخ مردان ميخواهند راه گشا و منجي باشند.

 3- مردان به شغلشان به ديد جزئي از وجودشان مينگرند، زنان به خانواده خود چنين نگرشي دارند.

 4- مردان بيشتر هدف گرا بوده، اما زنان بيشتر گرايش به برآورده شدن

 نيازهاي فعلي زندگي خود دارند.

 5- تصميم گيري مردان بيشتر بر پايه انديشه بوده، اما زنان بيشتر احساسي و با درك

 مستقيم تصميم ميگيرند.

 6-مردان جسم گرا و زنان رابطه گرا ميباشند.

                                                  نيازهاي مردان:

 1- يك شريك جنسي خوب.

 2- يك همدم اهل تفريح.

 3- يك همسر جذاب.

 4- يك منزل دنج و آرام.

 5- تحسين، احترام، اعتبار، همكاري، پذيرش.

 6- يك همسر حمايت كننده و مشوق.

 7-يك همسر وفادار.

 * شكست = هراس مردان.

 * آينه مرد = شغل +همسر (در واقع  ميزان عزت نفس و احترامي كه مرد براي

  خود قائل است به ميزان احترام و ارزشي است كه همسر آن مرد براي وي قائل ميباشد)

                                                   نيازهاي زنان:

 1-عطوفت و مهر ورزي.

 2- گفتگو و درد دلهاي صميمانه. ارتباط تعاملي و همدلانه.

 3-صداقت و صراحت.

 4-حمايت مالي.

 5-همسري كه خانواده اولويت زندگي وي باشد.

 6- همسري دلسوز، محافظت كننده، پشتيبان.

 7- امنيت، اعتماد بنفس و تائيد.

 8-يك همسر وفادار و متعهد.

 9-جدي گرفتن مشكلات كوچك آنها.

 10- توجه و رغبت نشان دادن به احساسات، عقايد، پيشنهادات و كارهاي روزمره آنها.

 11-احساس اينكه آنها يك شريك عشق ورزي ميباشند و نه تنها يك ابزاري جنسي.

 12-قدرداني از زحمات آنها.

 13-همسري كه در حضور ديگران به آنها احترام گذاشته و به وجودشان ببالد.

 14- بخشي از زندگي شوهر خود بودن: همسري كه اهداف و مسائل شغلي خود

 را با آنها در ميان مي گذارد.

 15- نزديكي: در آغوش گرفتن آنها.

 16- پذيرش آنها همانگونه كه هستند. به آنها اجازه دهيم تا كامل نباشند و زيبايي ظاهري،

 شخصيت و موفقيتهاي آنها را تصديق كنيم.

 17-همسري كه پدر خوبي براي فرزندان آنها باشد.

 18-يك هديه كوچك و يا يك يادداشت عاشقانه از سوي همسران خود.

 19-يك مرد با اعتماد بنفس.

 20- يك مرد قدرتمند (از لحاظ جسمي، مالي و يا شخصيتي) اما در عين حال مهربان.

 نكته آخر:

 زنان با برقراري رابطه جنسي ميخواهند به عشق برسند. اما مردان با عشق ورزي

 ميخواهند به رابطه جنسي برسند.

تصورات غلط

 در اين قسمت 7 تصور غلط آقايون از کارهايي که تصور مي کنند خانم ها دوست دارند،

  آمده است. با مطالعه آن در مي يابيد که کجاي کارتان ايراد دارد. پس از خواندن

  متوجه مي شويد که چرا دفعه قبل قرار ملاقات شما مطابق ميلتان پيش نرفت.

 آيا به خاطر برخي تصوران ذهني غلط خودتان نبود؟

 1- سعي مي کنيد تمام وقت خود را با او بگذرانيد

 دليل نادرستي اين عمل: درست است که او ميل دارد بعضي مواقع در کنار شما باشد،

 اما اگر شما دائما برروي با هم بودنتان پافشاري کرده و سماجت به خرج دهيد، خود را

 به صورت فردي نيازمند و وابسته جلوه مي دهيد و او به تدريج از شما اشباع مي شود.

 در عوض چه کاري انجام دهيد: او احتمالا انتظار دارد که زماني را در کنار هم به

  انجام کارهاي مورد علاقه تان بپردازيد و از وجود يکديگر لذت ببريد، اما نبايد خود را به زور

  در کارهايي که به شما ارتباطي ندارد، وارد کنيد. مثل زماني که با دوستانش به بيرون

  مي رود يا جلسه اي دخترانه دارند. البته بايد توجه داشته باشيد که اگر به انجام کار

  خاصي علاقه ندارد، نبايد او را به زورَ، وادار به آن نماييد.


 2- ميخواهيد در نظافت کمک کنيد اما همه چيز را به هم ميريزيد

 دليل نادرستي اين عمل: گاهي اوقات لطف و مرحمت شما چندان موثر واقع نمي شود.

 به عنوان مثال آيا زماني که تصميم مي گيريد شام درست کنيد، قابلمه هاي کثيف را در

 دستشويي رها مي کنيد تا خانمتان آنها را بشويد؟ زمانيکه مي خواهيد وان و دستشويي

 را تعمير کنيد چرک و کثافت را بر روي زمين مي ريزيد؟ اگر چنين است نه تنها لطف و مرحمت

 شما هيچ سودي ندارد بلکه باعث خشمگين کردن او نيز مي شود.

 در عوض چه کاري انجام دهيد: اگر مي خواهيد در کارهاي خانه (و هر کار ديگري) به او کمک کنيد،

  پيش از هر چيز بايد مطمئن شويد که سودمند واقع خواهيد شد. بهتر است به جاي اينکه هر

 شب غذا درست کنيد و توده اي از ظرف هاي کثيف را برايش يادگاري بگذاريد، اين کار را

 هر چند وقت يکبار انجام دهيد، اما به درستي و با رعايت کمال نظافت.


 3- تمام احساسات خود را به زبان مي آوريد

 دليل نادرستي اين عمل: خانم ها مردهاي احساساتي را دوست دارند، اما اگر مردي عواطف

 دروني اش را بيش از اندازه بروز دهد، به مزاج خانم ها سازگار نيست.

  صحبت کردن در مورد روابط گذشته، مسائل کاري، مشکلات خانوادگي جزء مواردي هستند

  که از شما يک فرد احساساتي و بي ثبات مي سازند.

 در عوض چه کاري انجام دهيد: شما بايد تعادل را نگه داريد : احساسات دروني خود را بدون

  اينکه بيش از اندازه عاطفي جلوه کنيد، بروز دهيد. بهترين راه برقراري تعادل اين است که

  ببينيد او تا چه حد احساسات دروني خودش را با شما در ميان مي گذارد؛ اگر او تمام

  داستان زندگيش را با شما در ميان نمي گذارد پس شما هم ملزم به انجام چنين کاري نيستيد.


 4- بيش از اندازه صادق هستيد

 دليل نادرستي اين عمل: صداقت بيش از اندازه هم گاهي درد سر ساز مي شود. به عنوان

 مثال اگر به او بگوييد که آنقدرها که بايد و شايد به دست پختش علاقه نداريد صرفا

 او را آزرده ساختيد. او در مورد خودش احساس بدي پيدا مي کند و رفته رفته علاقه خود

 را نسبت به شما از دست مي دهد.

 در عوض چه کاري انجام دهيد: خوب دقت کنيد زيرا اين نکته از اهميت خاصي

 برخوردار است: صداقت در مواردي نظير خيانت، مسائل مالي و خانوادگي معنا

 پيدا مي کند، و در مورد مطالب کوچکي نظير " تو از اين لباس خوشت مي ياد؟" يا

 "فکر مي کني اون خانمه خوشگله؟" آنقدرها هم که فکر مي کنيد مهم نيست.

 گاهي دروغ هاي مصلحتي مفيد تر از صداقت هستند. اگر صداقت بيش از اندازه سبب

 مي شود تا همسرتان در مورد خودش احساس بدي پيدا کند در حاليکه يک دروغ جزئي

 همه چيز را حل کرده و رنجش خاطر را نيز از بين مي برد، مطمئنا دروغ مصلحتي انتخاب

 مناسب تري است.


 5- مي خواهيد تمام هزينه ها را پرداخت نماييد

 دليل نادرستي اين عمل: دست و دلبازي خيلي خوب است اما اندازه اي دارد. يک خانم

 به اين دليل که شايد روزي از شما جدا شود و يا منتي بر روي دوشش نباشد، نياز دارد

 که گاهي روي پاي خودش بايستد. به اين دليل اصرار ورزيدن براي حساب کردن و پرداخت

 تمام هزينه ها کار درستي نيست و باعث مي شود که او با شما راحت نباشد.

 در عوض چه کاري انجام دهيد: شما بايد تعارف کنيد؛ به ويژه در ابتداي شکل گيري رابطه.

 مي توانيد قدري پافشاري هم به خرج دهيد اما بيشتر از دو مرتبه خوب نيست. بعد

 عکس العمل او را زير نظر بگيريد و سعي کنيد احساس ناخوشايندي در او ايجاد نکنيد.

 اگر او واقعا مي خواهد هزينه ها را پرداخت نمايد، خوب مي توانيد دنگي بيرون رويد.


 7- هيچ گاه جدي نيستيد

 دليل نادرستي اين عمل: اگر در زمان عصبانيت براي در هم شکستن سکوت ناخوشايندي

  که بر جمع حکمفرماست، شروع کنيد به تعريف کردن جوک هاي مسخره، او واقعا

  ناراحت شده و احساساتش جريحه دار مي شود. در حقيقت او با مشاهده چنين واکنشي

 از جانب شما تصور مي کند که قصد فرار کردن از واقعيت هاي زندگي را داريد و چيزي

 جز يک دلقک نيستيد.


 به راستي انتظار يک خانم چيست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اگر دائما در حال انجام رفتارهاي آزاردهنده ذکر شده هستيد ناراحت نباشيد. تشخيص

 تمام نيازهاي خانم ها کاري است بس دشوار اما پس از خواندن اين مقاله شما مي توانيد

 خود را از گناهان کوچکي که هر کسي ممکن است به آنها آلوده باشد پاک کنيد.

 باور کنيد که: اگر شما نکات مذکور را در زندگي خود به کار بنديد او ممنون شما خواهد

 شد و براي عواطف و احساساتتان ارزش بيشتري قائل مي شود. بنابراين اندکي درون گرا

 باشيد و بعد به راه خود ادامه دهيد، به طور قطع در تمام قرارهاي خود پيروز خواهيد شود.

سير تکامل آقا پسرها 
 

-سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن .اول  بدبختي
 

-سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ...
 

-سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ...حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
 

-سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشونو بلند بلند مي خونن ...
 

-سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن

 آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
 

-سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ...

 تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
 

-سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
 

-سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... 
 

-سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ...دنبال يه آدم حسابي مي گردن
 

-سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ...ديدشون عوض مي شه
 

-سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...

اصلا لياقت عشق منو نداشت...
 

-سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش  پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
 

-سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر ميخواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
 

-سن 27 سالگي : آخيش

سن 28 سالگي : کاش قلم پام ميشکست و خواستگاري تو نميومدم
 

 سير تکامل دختر خانمها 

  -سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟   ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
 

-سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
 

-سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ...

 فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
 

-سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ...

 بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
 

-سن18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ...

 توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
 

-سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ...

 فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
 

-سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش

 منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
 

-سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن

  پس چرا ديگه هيشکي نمي ياد...

 
 -سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله هر کي ميخواد باشه ، باشه 
 

-سن 27 سالگي : آخيش
 

-سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري

 من نميومدي

 


 خـريد كـردن
 

ديـر يـا زود از شما خواهد خواست او را در يكـي از

 خريدهاي طاقت فرسايش همراهي نماييد اگر از خريد كردن

 دل خوشي نداشته و نمي توانيد خود را خـلاص كنـيـد،

 چه بايد انجام دهيد تا آن روز قابل تحمـل و زود گذر شـود؟
 رعـايـت ايـن نـكـات زنـدگي شما را بسيار آسانتر خواهد نمود   
 زرنگ تر باشيد، پيشتاز باشيد، بيشتر طول دهيد    

 -- فقط دو نفري برويد     
  زن ها به ندرت تنهايي خريد مي روند. هنگامي كه از شـما

 خـواسـت كـه او را همراهي كنيد، مطمئـن شـويد كه ديگر

 هيچ كدام از دوستـان دخـتـر وي و يـا هيـچ يـك از اعـضـاي

 فاميلش به دنبال شـما نـخواهنـد آمد چرا كه
 به ازاي اضافه شدن يك نفر زن، مدت زمان خريد

 دو برابر افزايش خواهد يافت. 
 
 --ليستي تهيه كنيد
 يك زن مي تواند بسيار غير قابل پيش بيني باشد.

 به همين دليل از او بخواهيد پيش از بـيـرون رفتـن لـيـسـتـي

 از اقـلام مـورد نيـازو فـروشـگاهاي مورد نظرش را تهيه نمايد.
 او مشاجره خواهد كرد، اما احتمالا شمادر اين قسمت

 برنده مي شويد؛
 دشواري كار اين است كه او را مجبور به رعايت خريد

 مطابق با آن ليست نماييد به مراكز خريد برويد زحمت

 همراهي كردن همسر خود را در خريد قبول كرده ايد ولي
 درعين حال نميخواهيد راننده شخصي او شويد. مركز خريدي

 كه داراي فروشگاه هاي متعدد
 ميباشد را انتخـاب كنيد تا مجبور به رانندگي در سراسر شهر نگرديد

 -- كفشهاي راحت بپوشيد      
 اگر قبلا در چنين موقيعتي گرفتار شده باشيد،

 ميدانـيد كـه زن ها هنگاميكه
 به يك مركز خريد وارد ميشوند، مي توانـند عـمل خريد كردن

 را به يك مسابقه سه گانه دو 100 متر، پرش ارتفاع و

 پرتاب وزنه تبديل كنند. آنها به تك تك فروشگاه ها دو مرتـبه سر ميزنند

  بنابراين لازم است خودتان را به يك جفت كفش راحت مخصوص

 پياده روي مجهز نماييد 

-از فروشگاه هاي بزرگ خريد كنيد

 فـرض كنـيـدكـه همسر شما تصميم گرفته از بوتيكهاي

 منحصر بفردي خريد كند، در ايـن شـرايـط مي توانيد او را

 متقاعد نماييد كه فروشگاه هاي بـزرگ و عـمومـي نـيـز
 اجـنـاس شيك و مطابق با مد روز ارائه مي كنند. البته

 هدف اصلي اين است كه وقتي هـمـسرتان در يك فروشـگاه

 بـزرگ در حال انجام كار خودش است، شمافرصتي پيدا

 کنيد كه جديدترين وسايل الكترونيكي و آخرين

 دي وي دي هاي منتشر شده را مرور نماييد

 از فروشگاه هاي راحت ديدن نماييد  هر فروشگاهي
 كه محلي بـراي نشستن مشتريانش داشته باشد،

 حـداقل مي توانيد زماني كه همسرتان در حال نـگاه كـردن

 پـايان نـاپذير خود به اجنـاس و امتحان لباس ها است،

 مدتي را به استراحت بپردازيد

 --به فروشگاههايي كه فروشندگانشان خانم هستند برويد
  به دنبال فروشگاهي بگرديد كه فروشنده اش يك خانم زيبا باشد
 و فرمان را به سمت آن فروشگاه هدايت كنيد.

 مطمئن باشيد كه همسر شما با سـرعتي
 بـاور نكردني خريدش را تمام كرده و شما از اين همه عجله

 متعجب خواهيد شد
 
 --كفش خريد نكنيد
 پيـشنهاد مي كنم از خريد كردن كفش همانند مرض

 طاعون اجتناب ورزيد.خريد كـفش فـرآيندي بسيار وقت گير

 است كه در آن همسرتان مجبور است يك جفت از بيــن

 هزاران جفت كفش مشابه هم انتخاب كرده، براي تعيين سايز
 آنها را پوشيده و بـخـاطـر اينكه متوجه راحتيشان شود

 چند قدمي راه رود. اين سه مرحله
 براي هر جفتي كه به نظر وي جالب باشد، تكرار خواهد شد.
 
 --از او بخواهيد لباس راحت بپوشد
 اگر همـسرتان تصميم خـريد لـباس داشـته باشد،

 احتمال اينكه بـخواهــد برخـي را براي امـتـحان بـه تـن

 كند زياد است. ايده خوب ايناست كه او لباسي بپوشد
 كـه درآوردنـش راحـت بـوده و در نـتـيجه پـروو لبـاسـها

 بيشتراز زمان مور نياز طول نكشد. به ياد داشته باشيد كه

 هنگام خريد لباسهاي زيپ دار بهتراز دكمه اي
 هستند  لباسش را شما برايش انتخاب كنيد  از آنجايي

 كه شخص شما بيشتر از هر فرد ديگري مجبور به نگاه كردن او 

 ميـباشد، پس چرا لـبـاسـش را خودتان انتخاب
 نكرده و نظر ندهيد كه آيا اندازه و برازنده اش است؟

 اگر به اندازه كافي زيرك و باهوش باشيد،
 همـسرتان ايـن عـمل شـما را تـحـسـيـن نموده و خريد بسيار

 سريعتر تمام خواهد شد

 -- قاطع و محكم باشيد
  20 دقيقه طول ميدهد تا لباس مورد علاقه اش را انتخاب كرده،
  آن را كاملا بر تن نموده و نظر شما را جويا شود.

 زن ها مـعـمـولا در رابـطه با ظاهـرشـان
 غير مطمئن بوده و هنگامـيكه شما فقط به گفتن " بد نيست"

 اكتفا مي كنيد، احساس زشتي و يا نا خوشايندي به او

 دست خواهد داد.نكته اين است كه قاطعانه و با اطمينان نظر خود را
 ابراز نماييد  نگذاريد با دوستانش تماس بگيرد  تلفن

 همراه او را پـنـهان كرده، خاموش نموده و يا پـيـش خـود نـگـهـداريـد
  تـحـت هيچ شرايطي نـبـايد بـه او اجازه دهيد براي

 كمك گرفتندر خريد به دوستانش تلفن كند.
 اين گفتگوها گفته مي شود به اندازه مـذاكـرات صـلح در

 جـنـگ سـرد بـه طـول مـي انـجامد.
 رومـانـتـيك و احساساتي بوده و بـه او بـگويـيـد كه امروز

 قراراست فقط متعلق به ما دو نفر باشد
 
 -- يك آنتراك تدارك ببينيد
 اگر روز را تقسيم بندي كنيد، متوجه خواهـيد شـد كـه خـريد

 كـردن مـي تـواند يـك تجربه قابل تحمل گردد. براي اين منظوردر

 طول روز زمانهايي را براي استراحت مثلا براي صرف نهار با يك 

 نوشيدني اختصاص دهيدچرخ بزنيد و بيهوده وقت تلف كنيد
 اين مطلب را بگـيريد:
 همسر شما قبلا به دليل اينكه تقاضايش را براي همراهي

 كردن او در خـريد پـذيـرفته ايـد، در قله رفيع خوشنودي و

 رضايت قرار گرفته است.از ايـن شـرايـط و موقيـعت خوشرويي
 و بشـاشـي وي اسـتـفاده كـرده و حركتي كنيد. هنگامي

 كه او در حال امتحان اجناس اســت، بطور پنهاني بطرف

 قسـمـتهاي مورد علاقه خود رفته و لذت ببريد
 
 --خود را مشغول نگهداريد

 خريد كردن با يك زن از دو مرحـله تشكيل مي شـود:
  يـك بخش مربوط به ديدن اجناس و لباسها از پشت

 ويترين اسـت كه شما را مجبور به پياده رويهاي

 طاقت فرسا مي كند. و بخش ديگر انتخاب لـبـاس و پوشيدن آن است.
 اين مرحله نياز به آموختن صبر و بردباري تـوسـط شما دارد.

 به اين مـنظور به دوسـتان تـلفن زده و يا با گيم هاي موبـايل،

 خـود را سرگرم نمايد
 --  يك وقت گريز و فرار تنظيم كنيد
 به منظوره فيصله دادن به قضيه، در آن روز براي بعد از

 خريد برنامه ريزيهاي مهمي انجام دهيد تا همسرتان مجبور شود

 سر يك زمان معين كارش را تمام كند. مثـلا مـي تـوانـيد

 بليط سينما تهيه كنيد
 و بهتر است از او بخواهيد كه پول آن را پرداخت كند.

مزاياي مجرد بودن

 

--مجبور نيستيد بداخلاقيها ، نق زدنها و سرزنشها را تحمل كنيد

آيا بخاطر مي آوريد چند هزار نفر را ديده ايد كه به خـاطر دلايل غير قابل فهم و رفتارهاي تحمل ناپذير همسرشان سر به كوه و بيابان زده اند. از اينكـه قـربـانـي خلق و خوي غير قابل فهم كسي نيستيد و از آرامشي كه حاصل عدم وجود نق زدنها است، لذت ببريد.

--مي توانيد بدون نگراني وزن خود را افزايش دهيد                                           

 همانطور كه مي توانيد زمان بيشتري را در باشگاه ورزشي خود سپري كنيد، همچنـين قادر خواهيد بود اندكي مسائل جسماني را راحت تر گرفته و زياد در قيـد و بـند ظاهرتان نباشيد. تا زماني كه نخواهيد به يك ميهماني مجلل برويد، ديگر نيازي نخواهيـد داشـت كـه هـر روز خـودتـان را شـبـيه آلن دلون يا جنيفر لوپز دربياوريد. راحت باشيد و به سراق آن تـيـشرت و پـيـراهن نـخ نما و مورد علاقه خود رفته و آنرا بپوشيد. از ايـنـكه مي توانيد گه گاهي ژوليده و نا مرتب باشيد لذت ببريد. فقط زياده روي نكنيد تا زمـاني كـه تصميم به ازدواج گرفتيد مجبور به كاهش يكباره وزن اضافه خود نگرديد.

--مي توانيد  استقلال و آزادي خود را مورد تقدير قرار دهيد                               

ميتوانيد از وقت آزاد خود براي لذت بردن از تنهايي و خود سازي استفاده نماييد. مـجـرد بـودن شـما را مـجـبور بـه انجام كارهايي مانند آشپزي، شستن لباسها و مـرتـب كـردن تخت خواب ميكند. مهارت يافتن در انجام كارهاي مختلف باعث تكامل و پخـتـگي شـما شده و هنگامي كه تصميم به وارد شدن به بازار مكاره عاشقي ميگيريد، برگ برنده اي در دستان شما محسوب خواهد شد.

--مي توانيد دارايي هاي خود را كنترل نماييد                                                    

اگر ازدواج كرده باشيد مي دانيد كه ديـر يا زود مـقـدار قـابـل تـوجـي از بودجه شما صرف هزينه هاي  نگهداري از همسرتان مي گردد. دوران تجرد يك آزادي كامل مالي را بدنبال داشته، و هرگز نگران پرداختن پول رستوران يا خريدن هدايا نخواهيد بود.

با اين حال توجه داشته باشيد كه اين به معناي پس انداز كـردن پـول تـلـقي نمي گردد. خلاف اين موضوع نيز مي تواند صادق باشد. چون ممكن است حتي شما پول بيشتري را صرف خريدن لباس، وسايل تجملي و ديگر مسائل نماييد. اما حداقل صـاحـب و اربـاب ريال به ريالي هستيد كه پرداخت مي كنيد.

--براي انجام فعاليتها از وقت بيشتري برخورداريد                                           

وقتي مجرد هسـتيد، دلـيـلي بـراي يك گـوشـه نشستن و هيچ كاري انجام ندادن وجود نخواهد داشت. دوست داريد بدن سازي برويد؟ سازي بـنـوازيد؟ در مـورد تماشاي فيلم "مرگ سخت" براي يازدهمين بار چطور؟ چه كسي جلوي شما را مي گيريد؟

حتي ميتوانيد بجاي وقت گذاشتن بـراي نامـزد خود، بـا دوستانتان اوقات بسيار خوشي را در كوهستان بگذرانيد.

--مجبور نيستيد عادات شخص ديگري را تحمل كنيد                                          

عادت كرديد وقتي او از ماشين خودتراش شما براي زدن موهاي پايش اسـتفاده ميكند، با فروتني هر چه تمام تر چشم پوشي كـنـيـد. روشـن كـردن شـمع هـاي معطر در همه اتاقها ديگر قابل تحمل نيست. ميتوانيد با آرامش كامل بدون اينكه مجبور به تحمل خرخر كردن او باشيد بخوابيد و ديگر كسي نيست كه بدون اينكه ككش بگزد هـمه پـتـو را روي خودش انداختـه و شمـا را از آن مـحروم نـمايد. بـجز خود شما هيچ فر ديگري وجود ندارد كه بخواهيد به دلش راه بياييد. به بردباري و شكـيـبـايي خود استراحـتـي سزاوار هـديـه نموده و در آرامش و راحتي زندگي كنيد.

--مي توانيد هر كاري را در هر موقعي كه بخواهيد انجام دهيد                          

مجرد بودن شما را از انجام كارهاي يكنواخت و حلقه محاصره عادات روزانه خارج ميكند. زمـاني كـه تـوانش را داريد، شهامت بخرج دهيد. بـا دوسـتـان خـود بـه مـاهـي گـيـري و سفرهاي هيجان انگيز برويد. همه اين كارها را بدون اينكه مجبور به جواب پس دادن بـه فرد ديگري باشيد، مي توانيد انجام دهيد. اين نهايت و اوج آزادي است.

--مي توانيد توجه خود را معطوف شغلتان گردانيد                                            

زندگي همانند يك بازي تردستي مي ماند كه شما مجبوريد همه عوامل و عـناصـر را در هوا نگه داشته در حين اينكه به هر كدام از آنها بطور يكسان توجه ميكنيد. اما اگر يـكي از اين عناصر سقوط كرد و افتاد بايد توان خود را معطوف بقيه نماييد. در زمان تجرد زمان زيادي براي اختصاص دادن به كار و حرفه خود خواهيد داشت. ميـتوانـيد از اين زمان براي ارتقاي سطح شغلي و پيشرفت بيشتر استفاده نماييد. و لازم نـيـست نـگـران قـربـانـي كردن زندگي عشقيتان باشيد، چرا كه مجرد و نيرومند هستيد.

--مي توانيد ارباب خودتان باشيد                                                                     

روابــط عاشـقانـه مـتـرادف بـا مـصـالـحه و سازش است. در نهايت براي برقراري آرامش و مساوات مجبور به فدا نـمودن چيزهايي كـه دوسـت داريـد خـواهيـد شـد - يـك مـسابقه فوتبال و يا پنير اضـافي روي پـيـتـزايـتـان. از اوقـات تـجرد براي لذت بردن بيشتر از زندگي استفاده نماييد. در برخي معيارهاي كوچك، خودپسندي براي نفس مفيد است.

همچنين ارباب خـود بودن بمعناي اين است كه مجبور به پاسخ دادن به كسي نخواهيد بود. اينـكه بـه خـاطر همه مسائل و اتفاقات نياز به جواب دادن و استنطاق شدن داشته باشيد.

--مي توانيد فرصتي براي پيدا كردن همسر ايده آل خود بدست آوريد                

در ايام تجرد ميـتـوانيد سعي و تلاش خود را براي يافتن محبوب و معشوق حقيقي خود بكار ببنديد. به عبارت ديگر با اين كار از ازدواجهاي عجولانه و نابخردانـه كـه مـمكن است يك عمر شما را به دردسـر انـداخـتـه و مـشـكـلات غيـر قابل جبراني ايجاد كند، خودداري خواهيد نمود.

 و اما توصيه من اونم اينکه اگه ميتونيد زود ازدواج کنيد

 خاطرات بسيار زيبايي رو پيش رو خواهيد داشت که اگه دير ازدواج کنيد

 هيچ وقت نمي تونيد به هيچ کدومشون دست پيدا کنيد.

 

مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد:

تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.

صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.

اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:

تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.

تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.

صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.

صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.

هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.

تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.

هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.


   10 دليل خيانت مردان


 -- از بين رفتن عشق و علاقه
افسوس که پس از گذشت زمـان طـولانــي با هــم بـودن، بـرخــي مـردان آن عــشـق و عــلاقه و احـساساتـي را که در ابتدا به همسرشـان داشتند، از دست ميدهند.  اما اين رابطه به جزئي از وجودشان مبدل شـده. جـدايي بسيار دردناک و تاثر برانگيزاست. پس بجاي جدايي بايد چاره اي انديشيد و به زندگي شيرين در کنار هم ادامه داد.

-- عدم جذابيت همسر

سر کردن مدت طولاني با يکديگر گاهي اوقات باعث تنبلي و سستي زنان مي شود. به اين معنا که ديگر به سر و وضع خود نرسيده و جذابـيـتي نـدارد و مانـنـد گـذشته  به  شيفتن شوهرشان نمي پردازند. مرد نيز ديـگر همـسرش را زيبـا نيـافته و  زنـدگي با او هيجان و لذت قديم را نخواهد داشت.

-- سهل انگاري زنان

 اکثـر زنـان خـيـلي سـريـع و راحت شوهرشان را بخـاطر رفتارهاي بي وفـا مـنـشـانـه او  مي بخشند که اين موضوع شايد به دليل ترس از تـنـهايي و يا فطرت رقيق القلبي زنان باشد.حتي ممکن است برخي از زنان خود را مقـصر اصلي خيانت شوهرشان پنداشته و قدمهايي رابراي بهبود روابطشان بردارند.اين واقعيت که بسياري از زنان به شوهرشان اجازه گريز از جرم و جنايت را ميدهند ممکن است موجبات مضاعف شدن مشکلات آنها را فراهم آورد.

-- اخلاق و رفتار غير قابل تحمل همسر

رفتارهاي زشـت، نــق زدنــهـاي دائـمي، نزاع ها و مجادله هاي فراوان دسـتور العمـل مناسبي براي ايجاد سردرد است و در تصـور برخـي مـردان ( البته به غلط )، خـيـانت بهترين راه فرار از جهنم خانه بوده و بهتر از آسپرين به درمان سـردرد کمک مي کنــد.

--  بولهوسي و هوسراني

اين يک حقيقت غير قابـل انـکـار اسـت کـه مـردان هوسران توانايي "نه" گفتن در روابط جنسي را نُـدارنـد. بـا ايـنـکه آنـهـا بـطـور هـميـشـگـي با پـيشـنهادات جـنسي بمباران   نميشوند،  گاهي ممکن است موقعيتي ايستادگي ناپذير برايشان پيـش آيد. در ايـن زمان مردان بي جنـبه و هوسـبـاز تصـور مي کنـنـد کـه اين موقـيت شايد ديـگر هرگز در زندگي آنها ايجاد نشود و تن به زشتي ميدهند.

--  عقده هاي جنسي

بعضي مردان مايلند بدانند  که چقدر از لحاظ جنسي براي ديگر زنان جالبند و در روابط طولاني اين سوال برايشان پـيش مي آيد که آيا هنـوز در بازار خريداري دارند يا خير که يافتن اين پرسش ممکن است آنها را بـراي رسـيدن بـه اهداف غير مشروعشان سوق دهد.

--  بي خطر شمردن خيانت

ز دست ديده و دل هر دو فرياد که هر چه ديده بيند دل کند ياد. اين ضرب المثل قديمي   تازمانيکه دوربين مدار بسته اي براي کنترل مردان وجودنداشته باشدحقيقتي محسوب ميشود. برخي تصور مي کننـد که اگر خيانت بکنند کسي متوجه نشده و به کسي نيز صـدمـه اي نـخـواهـد رسيـد و ايــن استـدلال را بهانـه اي بـراي انـجام عـمـل زشـت خود  برميشمارند. اما توجه داشته باشـيـد که هـر قـدر مـردان به دليل عدم کنترل حيله گر تر شوند، زنان به همان اندازه شبکه جاسوسي و کنترلي خود را گسترش خواهند داد.

-- زياده خواهي و تنوع طلبي

برخي از مردان بدليل داشتن ميل به زياده خواهي و تنوع طلبي و هيجانات کاذب و زود گذر  به اين عـمل زشـت تن مي دهند. آنها  به زن به ديده "غنيمت جنسي" مي نگرند و با وجود يک زن در زندگي، تصور مي کنند فرصتهاي زيادي را از دست داده اند

-- خيانت همسر

برخي از مردان به بي وفايي و انحراف هـمسـر خـود پـي برده و تـنـها راه آرام کـردن و  فرونشاندن خشم خود را در مقابله به مثل مي يابند که عملي غير منطقي مينمايد.

-- عدم رقبت همسر به داشتن روابط جنسي

برخي از زنان در روابط  زناشويي با شوهر خود ممکن است تمايل به اين روابط را از دست داده و يا کمتر به اين موضوع اهمـيت دهـنـد که ايـن امـر مـمـکن اسـت باعـث فشارهاي رواني و جسماني به مرد شده و منجر به کج روي او گردد.

      

                             برگرفته از وبلاگ زيباي http://pesartala2001.blogfa.com/

 کي بود که با اشکاي تو يه اسمون ستاره ساخت
                              

 کي بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
                              

 کي بود که با نگاه تو خواب و خيال عشق و ديد
                              

 کي بود که تنها واسه تو از همه دنيا دل بريد
                              

 نگو کي بود کجايي بوداونکه برات ديوونه بود
                              

 رو خط به خط زندگيش از عشق تو نشونه بود
                              

 من بودم اونکه دلشوساده به پاي تو گذاشت
                              

 اونکه واسش بودن تو به غير غم چيزي نداشت
                              

 من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند
                              

 اونکه به جاي عاشقي حسرتشو به دل نشوند
                             

 حسرت دوست داشتن تو هميشگي بوده و هست
                             

 کاش ميرسيد به گوش تو صداي قلبي که شکست.

     

 http://bikas-gma.blogfa.com  

 گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم
                                                             كه دگر بار از اين گونه خطا ها نكنم
 بوسه دادي وچو برخاست لبم از لب تو
                                                             توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم

بهش نگفتم که نرو وقتي که بارشو بست

وقتي که با رفتنش قلب سيامو شکست

بهش نگفتم که من فرصت تازه مي خواهم

بهش نگفتم بمون عشقو بخون از نگام

وقتي که پرسيد ازم دوستش دارم هنوز

حتي نگاش نکردم از اين دارم مي سوزم

اون حالا رفته و من هر چيزي که نگفتم

مي شنوم و مي خوام که به دست و پاش بيفتم

بهش نگفتم عزيزم تقصيره من بود،آره!

منو ببخش، همه چي درست مي شه دوباره

درست مي شه، ما دوتا محتاج عشق و وقتيم

اگه براي من و دل هميشه تيره بختيم

گفتم برو، عزيزم  من نمي بازم

دوري اگرچه سخته اما باهاش مي سازم

اون حالا رفته و من هر چيزي که نگفتم

مي شنوم و مي خوام که به دست و پاش بيفتم

نگفتمش که بي تو بودن من، محاله

دنياي من با توهه که روشن و زلاله

من به خيالم که اون مي ره و من مي تونم

بدون اون بخندم بدون اون بمونم

اون حالا رفته و من هر چيزي که نگفتم

مي شنوم و مي خوام که به دست و پاش بيفتم

بهش نگفتم اين راه بلند و پر عذابه

اينو بهش نگفتم از اين دلم کبابه

گفتم برو عزيزم خدا هميشه همرات

به ياد من مي مونه تموم خستگي هات

بهش نگفتم و بعد اون رفت و تنها موندم

دل قشنگ اونو با اين سکوت شکوندم

حالا که رفته تنهام مثل درخت کوچه

بدون اون زندگيم  سياه و سرد و پوچه

اون حالا رفته و من هر چيزي که نگفتم

مي شنوم و مي خوام که به دست و پاش بيفتم

 فصل آشنايي ما سبز خواهد ماند باقي...


 


 when I look into your eyes
I can see a part of heaven


وقتي به عمق چشمانت نگاه مي کنم
مي توانم تکه اي از آسمان را در آن ببينم...

...................................

In the name of the rainy lord who integraties the faithfulity of the heaven
to the generosity of the earth

بنام خداي باراتي که صداقت آسمان را به سخاوت زمين ييوند ميدهد.

خيلي خسته ام---خيلي.

الان حدود 1 سال است که خيلي خسته ام و اين هفته آخر هم که ديگه دارم از پا مي افتم. چرا ؟ هميشه فکر مي کردم کمي تنبل ام اما حالا دقيقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلي کار مي کنم. ببينيد ما توي ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونها بازنشسته هستند. پس مي مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستند يعني براي انجام کارها فقط 35 ميليون نفر باقي مي مونند. توي کشور 10 ميليون نفر هم توي ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاري انجام نمي دن. پس براي پيش بردن کارها تنها 25 ميليون نفر باقي مي مونند. از اين 25 ميليون نفر هم تقريبا 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچي اينترنت و نماينده مجلس هستند پس فقط 21 ميليون باقي مي مونن و اگر بدونيم که تقريبا 17 ميليون آدم جوياي کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارهاي مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام مي دن. اما حدود 2 ميليون نفر هم نيروهاي مسلح داريم و اين يعني فقط 2 ميليون نفر نيروي کار باقي مي مونن. از بين اين دو ميليون نفر، 646.900 عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهاي سرکوب هستند پس کلا مي مونيم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بيمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهاي کشور افتاده روي دوش 806.200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806.186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و ديگر انواع زنداني داريم پس کل کارهاي کشور افتاده روي دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شوراي نگهبان هستند و پس متوجه مي شيم که کل کارهاي کشور افتاده روي دوش دو نفر: من و تو ! و تو هم که داري وبلاگ ميخوني...

چگونه در زندگي مشترك احساس خوشبختي كنيم....

 

 

 در زندگي زناشويي مواردي وجود دارند كه بايد بكار بسته شوند تا شما از زندگي احساس لذت بكنيد.واقعيت اينست كه به محض امضاي قباله عقد بايد تشريف ببرين و يك آدم ديگه بشين!..ولي خوب اين كار رو نمي كنين..پس تا خودتون رو بدبخت نكرديد به چند دستور العمل گوش بديد….


 ?-در درجه اول بدانيد كه اين همسر شماست.دندتون نرم انتخابش كرديد.حالا هم بايد هر اشكالي دارد درستش كنيد نه اينكه خودتان را بكشيد و فرتي احساس بدبخت شدم ، بيچاره شدم بكنيد…يا غم باد بگيرين كه چرا اون يكي خواستگار رو انتخاب نكردين!!!

2-به امكانات خود توجه كنيد..همينه ديگه..ميگين چي؟؟؟..زندگي ايدآل زماني بدست مياد كه شما اندازه گليمتان را بشناسيد و علاقه اي به گذاشتن لنگتان آنور گليم نداشته باشيد….شعار رمانتيك:قرار نيست با پول خوشبخت بشين…شعار واقعي: پول در بيارين ،حال كنين ، خرج كنين ، تا زمانيكه شام واسه خوردن و اجاره واسه دادن دارين!!..اگر درست لذت بردن بلد باشين پول زيادي نمي خواد…تفريحم لازم نيست حتماً يه چيز خاص باشه….

3-انتظار مشكل نداشته باشين…بابا سر جدتون مثبت فكر كنين…بعضي ها اينقدر منحوس فكر ميكنن كه همينطور انتظار دارن مشكلي پيش بياد..اگه به چيزي منفي نگاه كنيد حتماً اون چيز منفيه!!..زندگي همانجوريست كه بهش نگاه ميكنين…گاهي تغيير در شيوه زندگي لازم نيست بايد مدل عينكتان را عوض كنيد…

?-قرار نيست شوهر شما سوپرمن باشد!!!تمام كارهايي كه خونه باباتون مي كردين قرار نيست خونه شوهرتون هم انجام بدين و بالعكس قرار نيست شوهرتون محروميتهاي شما رو حل كنه..شما دارين گذشته رو ميريزين دور و يكي جديد ميسازين…مكافات شما از اينجا ناشي ميشه كه مي خواين روي گذشته زندگي جديد بسازين…گند ميزنين ديگه…نكنين آقا..اين كار رو نكنين..با هم بسازين و استفاده كنين…

5-به كار خود علاقه داشته باشيد…خيلي شعار كوفتي است!!..ميدونم ولي دانستنش بد نيست…تجربه نشون داده هيچكس از كارش راضي نيست و بازم نشون داده از كار دوم و سومش هم راضي نخواهد بود..به هر حال به كار بعنوان وظيفه نگاه نكنين..خيليم سخته….

6-قانع باشيد…به چيزي كه داريد رضايت بديد..اگر مشكلتان را حل ميكند ديگه گير الكي نديد مدل عوض كنين…به روز بودن اين نيست عزيز من..چيزي كه حتي نصف قيمتش هم استفاده نداره بدردتون نميخوره…به چيزهايي كه ديگران دارند توجه نكنين..پز دادن اينطوري نيست به خدا…فلان مارك فلان چيز رو يارو خارجيه ساخته تو پزشو ميدي نكبت؟؟؟…مصرف كردن افتخار نيست…چيزي رو كه لازم داري بخر و چيزي رو هم كه نداري نخر…چيكار داري كه فلاني چي خريده..درست مصرف كن.

7-حال را دريابيد…اينكه هي به آينده فكر كنين و براي آينده برنامه ريزي كنين نتيجه اي جز قهوه اي كردن زندگيتون نداره..آينده هميشه اون چيزي نيست كه شما فكر ميكنين و مي خواهيد…اينجوري نه از زمان حال استفاده ميكنين نه از آينده..پس با زمان حال زندگي كنين و براي آينده تجربه كسب كنين…

8-هرچي در ميارين خرج خودتون كنين..مي تونين به اين توصيه عمل نكنين چون اگه بلد نباشين خودتون رو بدبخت ميكنين مي اندازين گردن من !!!!..كار ميكنين كه زندگي كنين…حسرت هيچ چيز رو به دلتون نذارين…حال كنين گلابي….

9-زماني را براي هم بذارين...زماني رو كه اختصاص ميدين نبايد واسه ريلكس شدن باشه!!..مثلاً نرين با هم چشماتون رو ببندين و به چهچه چه ميدونم مرغابي !!!! گوش كنين..زماني كوتاه رو فارغ از هر دردي برين بيرون توي كافي شاپ براي هم چرت و پرت بگين…ولي با هم و براي هم…اينطوري مدتي مشكلات رو فراموش كنين..

10-زندگي رو هرچي بپيچونين اونم ميپيچه لا مصب..!!..اصلاً لج ميكنه باباتون رو در مياره…ساده بگيرينش تا آسوده باشيد…مشكل يه جوري آخرش حل ميشه…مهم اينه كه با هم و كنار هم باشين…

 

http://www.eshghepenhani.blogfa.com

ديد مجنون را يکي صحرا نورد

 در ميان باديه بنشسته فرد

 کرده صفحه ريگ و انگشتان قلم

 ميزند با اشک خو نين اين رقم


 گفت اي مجنون شيدا چيست اين

 مي نويسي نامه بحر کيست اين

 گفت مشق نام ليلي مي کنم

 خاطر خود را تسلي مي کنم

 چون ميسر نيست بر من کام او

 عشق بازي مي کنم با نام او

..............................................................

گفتم تو شيرين مني گفتي تو فرهادي مگر؟
 گفتم خرابت ميشوم گفتي تو ابادي مگر؟
 گفتم ندادي دل به من گفتي تو جان دادي مگر؟
 گفتم ز كويت ميروم گفتي تو آزادي مگر؟
 گفتم فراموشم نكن گفتي تو در يادي مگر؟
 گفتم خاموشم سالها گفتي تو فريادي مگر؟
  گفتم كه اين آف رو بخون گفتي كه علافم مگر؟!!
..........................................

 يكي تو راست ميگي، يكي پينوكيو

 يكي تو مهربوني، يكي خرس مهربون
 

 يكي تو قشنگ راه ميري، يكي تنسي تاكسيدو

 يكي موهاي تو قشنگه، يكي موهاي آنشرلي
 

 يكي خونه شما قشنگه، يكي خونه مادر بزرگه

 يكي تو سفيدي، يكي سفيد برفي
 

 يكي گوشهاي تو قشنگه، يكي گوشهاي زي زي گولو

 يكي تو خوشگلي، يكي پلنگ صورتي
 

 يكي تو زبلي، يكي ملوان زبل

 يكي ما دوتا با هم خوبيم، يكي تام و جری

... 85/11/05 ساعت 3 |

زن زندگي شما كداميك از اين هاست؟


 زن مدل hard disk :همه چيز را تا ابد به خاطر مي سپارد.

 زن مدلram : مصداق اين عبارت است" از دل برود هرآنكه از ديده رود"

 زن مدل windows :همه مي دانند هيچ كاري را درست انجام نمي دهد اما كسي

 هم نمي تواند بدون او سر كند..

 زن مدل excel: مي گويند خيلي هنر ها دارد اما شما فقط براي 4 نياز اصلي خود

 از آن استفاده مي كنيد..

 زن مدلscreen saver: به هيچ دردي نمي خورد اما حد اقل حوصله ي انسان را سر نمي برد..

 زن مدل server: هر وقت به آن نياز داريد به كار ديگري مشغول است..

 زن مدل multi_media: كاري مي  كند كه چيز هاي وحشتناك هم زيبا جلوه كند..

 زن مدل cd_driver: مرتباً تند تر و تندتر مي شود..

 زن مدل e_mail: از هر 10 تا چيزي كه مي گويد 8 تاي آن بيخود است

 زن مدل virus: همان است كه به آن عيال هم مي گويند ،هر وقت كه انتظارش را نداريد

 از راه فرا مي رسد،جا خوش ميكند و از همه ي منابع شما بهره مي گيرد،اگر سعي كنيد

 آن را پاك(delete)  كنيد يك چيزي را از دست مي دهيد و اگر هم سعي نكنيد

 پاكش كنيد دار و ندارتان را از دست مي دهيد.

 تو به من خنديدي و نمي دانستي که من با چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

 باغبان از پي من تند دويد

 سيب را دست تو ديد

 سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 و هنوز سالهاست که رفتن گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم

 و من انديشه کنان غرق آن پندارم                                            

 که چرا خانه ي کوچک ما سيب نداشت.

 

عشق و دلبستگي....


 هيچ وقت دل به کسي نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...

 ولي اگه دل بستي…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکنی

 

 

 

 

 كسي در باد مي خواند        

                                                 تو را تا اوج مي خواهم           

   براي ناز چشمانت               

                                                 چه بي صبرانه مي مانم     

   دلم تنگ است و بي يادت       

                                                  در اين غربت نمي مانم
 

   تو هستي در وجود من          

                                                 من تو را هرگز نمي رانم

 

 

 اين روزا

 اين روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

 درد تموم عاشقا پاي کسي نشستنه

 اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه

 گرداي روي آينه ها فقط غم زندگيه

 اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

 مشکل بي ستاره ها يه  کم ستاره چيدنه

 اين روزا کار آدما دلاي پاکو بردنه

 بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه

 اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

 ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه

 اين روزا سهم آدما غصه و بي وفاييه

 جرم تمومشون فقط لذت آشناييه

 اين روزا عادت همه مرگ بهونه کردنه

 کار چشاي آدما دل رو ديوونه کردنه

 اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن

 اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

  يه وقت تويه زندگي همديگرو جا مي زارن

 جنس دلاي آدما اين روزا سخت سنگيه

 فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه

 اين روزا جرم عاشقا شهر دلو باختنه

 اين روزا فرصت دلا براي عاشقي کمه

 زخم بي ستاره ها تشنه يک مرهمه

 مردم ما به همديگه خيلي زود عادت مي کنن

 حقا که بي وفايي رو خوبم رعايت مي کنن

 من مي دونم عشق من هم مثل بقيه از يادت ميره

 بعدش مي گن بيا دوستت داره مي ميره

 بذاريد تنها باشم تنها بميرم

 ديگه از درد و غم اروم بميرم

 برم پيدا کنم يه جاي خلوت

 بشينم اشک بريزم تا قيامت

 

 

                            باز مي خواهم بيايم سوي تو

                                                                    نذر دارم بوسه اي از روي تو

                           من به آب و باد و باران عاشقم

                                                                  بوي باران مي دهد گيسوي تو

 

 نام خود عاشق نهادم دلبري يادم نکرد

                              يار من وقتي که شيرين بود فرهادم نکرد

 بر بيابان رفتم و چون آسمان غوغا زدم

                              عاقبت دلدار من گوشي به فريادم نکرد

 در جهان هر دم به ملک درد طوفان مي وزد

                              تک شدم در دار غم آزاده اي شادم نکرد

 قلب من در آتش هجران عجب مردانه سوخت

                              مردي از اين بند و دام تيره آزادم نکرد

.......................................

گر نکوبي شيشه ي غم را به سنگ

 هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

...............

روزي که تو باز آيي من پير و غمين باشم

 ياران همه جمع و من گوشه نشين باشم

رياضيات خريد

 مرد براي جنس يک دلاري حاضر هست تا دو دلار بپردازد زيرا به آن نياز دارد
 زن براي جنس دو دلاري بيش از يک دلار نمي پردازد و تازه به آن نيازي هم ندارد

 

معادلات و آمارها
 

يک زن نسبت به آينده خود نگران است تا آنکه شوهر گير بياورد
 يک مرد هرگز نسبت به آينده خود نگران نيست مگر آنکه زن بگيرد
 يک مرد موفق کسي است که بيشتر از آنکه زنش بتواند خرج کند پول دراورد
 يک زن موفق کسي است که بتواند يک چنين مردي را به تور بزند

خوشبختي
 زن براي آنکه با مردي احساس خوشبختي کند بايد او را به ميزان زيادي درک کند

 و مقدار کمي هم دوست داشته باشد
 مرد براي آنکه با زني احساس خوشبختي کند بايد او را به ميزان زيادي

 دوست داشته باشد ولي هيچ وقت در صدد درک او بر نيايد

حافظه
 هر مرد متاهلي بايد اشتباهات خويش را بدست فراموشي بسپارد زيرا دليلي ندارد

 دو نفر يک چيز واحد را به ياد داشته باشند

 

مشخصات زيست محيطي خانم هاي خاطرخواه

 -خانمي که خاطر خواه شما بشه و واقعاً شما رو دوست داشته باشه اگه از ايل و تبار

 واتو واتو هاي اصيل باشه دست به اين کارا مي زنه

 -سعي مي کنه ديدن شما لطمه اي به بقيه کاراش نزنه تا اونجايي که ممکنه به خاطر

 شما به دليل غيبت سر کلاساش يه درسش حذف بشه

 -اگه باهاش شوخي هاي بد بد و خودموني کنين همچين ضايعتون مي کنه اما دو دقيقه

 بعد خودش يه شوخي بدتر مي کنه و شما رو دچار سردرگمي مي کنه و گيجتون مي کنه

 قشنگ ترين حرفي که ممکنه به شما بزنه اينه " مگه خودت خوار و مادر نداري؟

 -يه چيزي رو واسه شما خريده و بدون اينکه بهتون بگه اونو نشونتون ميده

 و نظرتونو مي پرسه اگه خوشتون بياد مگه واسه بابام خريدم اما خوب ماله تو

 -تو فرهنگ لغت اين دختر يادگاري وجود نداره . اما شما مي تونيد اين کلمه رو به

 اين فرهنگ غني اضافه کنيد و در اصل اين يه فرصت طلايي واسه شماست

 -سعي مي کنه با کارايي که مي کنه صداي شما رو دربياره و اگه اين قدر احمق باشيد

 که اعتراض کنيد با چشماني معصوم پر از اشک (که يه برق شيطوني توشه) و لباي آويزون

 با گردني کج ازتون مي خواد که اونو همين طور که هست قبول کنيد

 -سعي مي کنه کمکتون کنه تا دوست دختراي جديدي پيدا کنيد که اگه تو اين دام بيفتيد

 هم اون و همه دختراي اطرافتون ، همه رو از دست دادين.(بچه ها مواظب باشين)

 -در جمع دوستان شما رو "عزيزم" خطاب مي کنه و مثل يه مامان مواظب شماست

 که نکنه يه وقت يه چيزي بخواين اما تو خلوت خودتون به شما مي گه "اوي خره

 -هيچ وقت حتي اگه در حال مردن هم باشه سراغتونو از کس ديگه نمي گيره مگر

 اينکه کاري جدا از دوستيتون با شما داشته باشه که در اون صورت حتي اگه زير سنگي

  که زير پاي يه فيل هستش قايم شده باشين مياد فيل رو فراري ميده و سنگ رو بر مي داره

 و بيرونت مياره و گوشت رو مي کشه

 -اگه يه وقت مسئله اي پيش بياد اصلا اين زحمت رو به خودش نمي ده که خودشو قاطي کنه

 يا واسه شما حرص بخوره يا از شما دفاع کنه اما تو خلوت خودش روزي چهار تا ديازپام مي خوره

 -اگه يه وقتي از دست شما ناراحت بشه به روتون نمياره و جوري رفتار مي کنه که انگار نه انگار.

 اما واي به حالتون اگه يه روزي اين آتشفشان فوران کنه. (انا لله و انا عليه راجعون)

 -هر وقت بهش احتياج داشته باشي کمکت مي کنه فجيع همه جوره .چون ديگه در اين

 مورد نمي تونه جلوي خودشو بگيره. (بابا ناسلامتي عاشقه ها)

 -يکسري جملات و کلمات جدي به شما مي گويد ، مثلاً "اي کاش يکي پيدا مي شد

 و من عاشقش بشم". اگه باهوش باشين مي فهميد اين موقع بايد چي کار کنيد

 -اگه امکانش را داشته باشه به شما زنگ مي زنه که با شما صحبت کنه و واسه اين

  کارش هزار تا بهونه و دليل محکم پيدا مي کنه

 -توي صورتت خيره مي شه اما يهو ميگه چرا ابروهاتو ور مي داري؟ خيلي ضايع تابلوه!

 يا چرا موهات رو اين قدر کوتاه کردي؟

 -وقتي با هم با دوستانتون هستيد ، شاد و شنگول هستش ، مي خنده و سعي مي کنه

 تو را هم بخندونه و شاد کنه. اما اگه تو يه مکان خلوت باشيد اگه از ديوار صدا در اومد

 از اونم صدا مي شنويد

 -اگرامکانش باشه تا سر کلاس يا دم در خونه تو را تعقيب مي کنه بدون اينکه متوجه بشين

 -اگه با هم هستين، احساس راحتي ميکني و دلت مي خواد بپري يه ماچ گنده

 و آبدار از لپاش بگيري. (اون: اوووي چايي نخورده زود پسرخاله مي شي ها)

 -خيلي راحت دست تو رو ميگيره و راحتم ول مي کنه اما سعي نکن دست اون به زور

  تو دستات نگه داري که فکر مي کنه داره زندونيه تو مي شه و تو حکم يه زندون بان رو

 واسش پيدا مي کني

 -برات نامه ميده يا ايميل مي فرسته و از کاراي ضايع که انجام داده يه داستان طنز برات

 مي نويسه تا تورو بخندونه. تمام اين کارا رو به اين دليل انجام مي ده که خودشو بهتر به تو بشناسونه

 -اگر ازش بخواي که يک جايي برويد که او معمولاً نمي ره ، يا ارش بخواي کاري انجام بده

 که معمولاً انجام نمي ده سرتون حسابي منت مي زاره اما تو دلش با دمش گردو مي شکنه.

 ( تو جون بخواه کيه که بده)

 -هيچ وقت و هرگز (تاکيد مي کنم) از کسي راجع به علاقه شما نسبت به خودش نمي پرسه

 هيچ وقت و بازم هرگز دو ساعت آسمون ريسمون نبافين که ازش بپرسين شما رو

 دوست داره يا نه؟ يا دوستاتونو بفرستين جلو.هرگز. بهتر اين کارو تو يه جاي خلوت و

 بدون هيچ مقدمه اي ازش بپرسين البته ممکنه سک سکش بگيره.اما اگه همچين چيزي باشه

 فوراً و با پرويي تمام مي گه که عاشق شما شده خيلي خفن. البته اين کارم بهتره بعد

 از چند ماه يا حتي يک سال بعد از آشنايتون انجام بدين.البته بازم اگه خودتون اونو دوست دارين

 و در آخر ، يک مرتبه حس مي کني که تازگي ها خيلي به شما بي محلي مي کنه

 و سعي مي کنه ازتون دوري کنه ولي شما دلت بيشتر براش تنگ مي شه.

 در اين صورت حتماً جفتتون تو دام هم افتاديد. مبارکه

مقايسه قسمت هاي مختلف مربوط به مدرسه با فيلم ها

 مدرسه ما : پايگاه جهنمي
 خروج از مدرسه : فرار از آلكاتراس
 ديدن مدير از دور : شبهي در تاريكي
 نمره بيست : افسانه آه
 مدير مدرسه : مرد 6 ميليون دلاري
 شوخي با مدير : بازي با مرگ
 روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان
 امتحان : شايد وقتي ديگر
 روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي
 اخراج از كلاس : يك بار براي هميشه
 نمازخانه دبيرستادن : قطعه اي از بهشت
 زنگ آخر : آرايشگاه زيبا
 امحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد
 پيام متقلب براي ديگران : چشم هايم براي تو
 راهي براي متقلبان : جيب بر ها به بهشت نمي روند
 آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه
 جاي سيلي معلم : دايره سرخ
 دبير تربيتي : پاك باخته
 صفر هاي پشت سر هم : برج مينو
 اعتراض براي نمره : شليك نهايي
 حياط مدرسه : پارک ژوراسيک
 زنگ ورزش : المپيک در بازداشتگاه
 شوراءدبيران : جنگ نفتکشها
 ناظم : پليس آهني
 کنکور : بالاتر از خطر
 ديدن معلم از دور : سايه عقاب ها
 نگاه به معلم : بگذار زندگي کنم
 دانشگاه : سرزمين آرزوها
 خارج از مدرسه : آن سوي آتش
 بحث با مدير : فرياد زير آب
 شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختي
 پاي تخته : لبه تيغ
 ديكتاتوري معلم : مزد ترس
 منفي هاي پشت سر هم : گلوله هاي بي صدا
 اولين دانش آموزي كه معلم از او درس مي پرسد : قرباني
 وراجي سر كلاس : مجوز مرگ
 آخر كلاس : بهشت پنهان
 مبصر كلاس : افعي
 بوي جوراب بچه ها : عطر گل ياس
 دبيران مدرسه  : تبعيدي ها
 اخراج از مدرسه : مي خواهم زنده بمانم
 سايه دبير تربيتي : سايه شوگان
 دفتر دبيران : خانه ارواح
 نمره ده : شانس زندگي
 اتاق ورزش : جزيره آدم خوار ها
 دستشويي : اطاق گاز
 سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري
 ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمي
 اخراجي ها : بينوايان
 رفتن به دانشگاه : هدف سخت
 دفتر مدير : کلبه وحشت
 صاحبان نمره زير ده : سربداران
 كيف هاي دانش آموزان : محموله
 ظرفيت نيمكت ها : دو نفر و نصفي
 سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل
 كلاس خصوصي : وعده پنهان
 زنگ ادبيات : نان و شعر
 دفتر ناظم : محكمه عدالت
 حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناري
 دانش آموزان رشته رياضي : سوته دلان
 رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان : عاشقانه

 

رابطه دانشجويان عزيز با فيلم ها وسريال ها

 دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس

 دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان

 دانشجويان پرسر و صدا = گروه ليان شان پو

 دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار

 خانواده دانشجويان : بينوايان

 دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام

 انتخاب درس افتاده : زخم كهنه

 اولين امتحان : جدال با سرنوشت

 مراقبين امتحان : سايه عقاب

 تقلب : عمليات سري

 روز دريافت كارنامه : روز واقعه

 اعتراض دانشجو : بايكوت

 اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم

 دانشجوي اخراجي : مردي كه به زانو در آمد

 آينده تحصيل كرده : دست فروش

 رئيس دانشگاه : مرد نامرئي

 استاد راهنما : گمشده

 دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده

 سرويس دانشگاه : اتوبوسي به سوي مرگ

 كتابخانه دانشگاه : خانه عنكبوتان

 ژتون فروشي : آژانس شيشه اي

 علت نيافتن بعضي از دانشجويان : رابطه پنهان

 التماس براي نمره : اشك كوسه

 سوار شدن به اتوبوس : يورش

 ترم آخر : بوي خوش زندگي

 تسويه حساب : خط پايان

 عمر دانشجو : بر باد رفته

 مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت

 ادامه تحصيل تا دكترا : ديدار در استانبول

 

ديکشنري امتحان
  کالبد شکافی يک تراژدي مزمن


 تقلب
 يک سري اعمال ننگين که در صورت با عرضه بودن و اين کاره بودن شخص امتحان دهنده

 آخر عاقبت خوش و خرمي دارد.نوعي هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درايت و تيزي استاد

 و مراقبان مي تواند نوع هلويش از هسته دارو خاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق

 حال متغير باشد.بيراهه اي که اتفاقا آخرش به هدف ختم مي شود.يک نوع وسيله

 درس پاس کن نا مشروع
 

 شب امتحان
 شب ملخ .شب ظلماني يلدا.شبي که اتفاقا خيلي زود صبح مي شود.شب سوانح و سوختگي ،

 نا کجا آباد دانشجو. شبي که نسکافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر مي شوند.

 در اين شب انسان تمام مصائب تاريخ بشر را به صورت کنستانتره نوش جان مي کند.

 يک نوع زلزله در ايام سال.شب چشم هاي پف کرده و دهان هاي کف کرده.شب رقص

 پايکوبي کلمات و جزوه و کتاب بر روي سلسله اعصاب محيطي و مرکزي دانشجو
 

 جزوه
 يک جور کاتاليزور که در صورت همکاري ابر و باد ومه و خورشيد و اينا دانشجو را به سمت

 پاس شدن درس هل مي دهد.تمام همه علم بشري.چکيده دانش تاريخ مصرف گذشته استاد.

 وسيله اي که معمولا دانشجو با آن سر کار گذاشته مي شود.تنها شاهد ماجراي

 سوخاري شدن دانشجو در شب امتحان.قوت قلبي که عاقبت آفت قلب مي شود


 مراقب
 موجودي ستمکار،بدمنش و رياپيشه که متاسفانه چشم و گوش و باقي حواس را هم دارد.

 سيستمي که نقش دزدگير منازل را سر جلسه امتحان ايفا مي کند.گالري ضد حال.

 موجودي که روي سينه اش نوشته :من مراقبم،شما چطور؟ يک نوع تله موش زنده


 روز امتحان
 روزي که در آن خورشيد طلوع نمي کند.زماني براي جفتک زدن اسب ها،لحظه اي که در آن

 دانشجو مي خواهد سر به تن عالم و آدم نباشد.روز شغال.روزي که در آن نگاه ها عميق

 مي شوند.روز لبخند هاي استراتژيک.روزي که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار

 هم به قربانگاه مي روند

 نمره
 تبلور ميزان دانش،مهارت و دو دره بازي دانشجو.بهانه اي هميشگي براي اعتراض.

 وسيله اي که استاد با آن چه ها که نمي کند!عاملي که دانشجو براي بدست آوردن

 آن علاوه بر خر زدن،اعمال شنيع ديگري را هم بايد انجام دهد که قلم در وصف آن قاصر است

 

 سؤال
 يک نوع شعور سنج استاد و دانشجو.کلمات نفرت انگيزي که به نوبت و تک تک مثل

 نيزه در چشم دانشجو فرو مي روندو لحظه به لحظه او را به عمق ناداني اش واقف تر مي کنند.

 لو رفتن آنها به حماسه سازي دانشجويان منتهي مي شود.انواع مختلف آن از تشريحي

 سيانوري تا تستي گوگوري مگوري متغير است

 

 استاد
منبع علم،ژنراتور دانش،نيروگاه انسانيت،تبلور دانايي ، کوه توانايي ، مايه افتخار ما،

 عامل انفجار ما،بابا تو ديگه کي هستي بهترين موجود عالم،خود صفا ، اندو وفا ،

 دارنده انواع اقسام شفا،ضد جفا ، ياريگر ضعفا ، معلم الخلفا
 (دانشجويان محترم اگر اين بخش آخر کمي بوي جوراب مي دهد باور کنيد به صلاح خودتان است

 بالاخره فصل امتحانات تاريخ نشان مي دهد بدست آوردن دل اساتيد در اين فصل آي

 نتيجه مي دهد ، آي نتيجه مي دهد  پس برويد حال کنيد

 يك دختر در حمام

 ساعت ۳بعد از ظهر

 - لباساشو رو درمياره رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

 - در حموم رو از تو قفل ميكنه جلوي آيينه مي ايسته شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو,

 ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

 - در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت ,

  مو بدن, كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

 - موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده, پرپشت كننده,

  براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

 - يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

 - نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۹۹ ميشمره

 - سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه

  كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

 - خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و

  دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي

 - موهاش رو حسابي مي چلونه, حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش.

  تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده,

  احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته

 - خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

 - تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها

  و موهاي زائد بي تربيت

 - حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه

 - چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

 -  ۴۵  دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

 ساعت ۸ شب

...........................

                                                  يك پسر در حمام

ساعت۳ بعد از ظهر

 - همون طور كه رو تخت نشسته , لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

 - نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

 - مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ, فيگور راست,

  نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره, (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)

 مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

- زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز, آبي, بنفش

 - در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

 - با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

 - با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

 - نرم كننده مو... برو بابا

 - زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ,كر كر ميخنده

 - دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده, آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

 - چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش

 - از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده.

  و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه)

 - حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

 - حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه

ساعت ۳:۱۵بعد از ظهر

 امان از دست خانومامون
 

 اگه تيپ بزنيم بريم سر كار
 ميگن ببينم با كي قرار داري؟

 اگه لباسهاي معمولي بپوشيم
 ميگن تواصلا" سليقه نداري

 اگه زياد بگيم دوستت دارم
 ميگن باز چه نقشه اي تو سرته

 اگه نگيم دوستت دارم
 ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه

 اگه زياد بهشون زنگ بزنيم
 ميگن به من اعتماد نداري

 اگه زنگ نزنيم
 ميگن انگار سرت خيلي شلوغه

 اگه تو خونه زياد بخنديم
 ميگن ديونه شدي

 اگه كم بخنديم
 ميگن بخت النحس

 اگه شام بخواهيم
 ميگن فقط فكر شكمشه

 اگه شام نخواهيم
 ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي

 ولي هرچي ميگن بذار بگن ماكه كارمون درسته

انواع برخوردهاي اجتماعي بين دختر و پسر
 

 -برخوردهاي مبتني بر شتاخت و احترام
 يا به عبارتي رفتار بچه مثبت وارانه!! در اينگونه برخوردها طرفين كمي تا

 قسمتي عاقلند، فهم دارند، شعور دارند و الكي قوه خيال خود را به كار نمي برند.

 از پدر و مادرشان اصول محرم و نامحرم را ياد گرفته اند. راحت! مثل آدم زندگي شان را مي كنند.

 سلام عليكشان را دارند، سر وقت هم پدر و مادرشان برايشان آستين بالا مي زنند كه

 تا دم در نياوده اند سر و سامان بگيرند! و در كل آدمهاي خوشحالي هستند

 -برخوردهاي مبتني بر شرم افراطي
 آدم هاي دختر و پسر نديده فول فابريك، بعضا دچار اين نوع برخورد مي شوند. سرخ

 و سفيد مي شوند و عرق ميريزند. ضربان قلبشان بالا ميرود و احتمالا شاهد

 بعضي علائم فيزيولوژيكي... (گلاب به رو، دبگر بقيه اش را نمي گويم) مي شوند
 همين جا لازم است اشاره اي به مساله ماخوذ به حيا بودن بشود. از قديم نديم ها

 گفته اند كه حيا خوب است ولي خجالتي بودن نه! يعني چه؟ يعني اينكه فرد باحيا

 با اراده خودش كاري را انجام نمي دهد و در حالت خونسردي، آرامش و هوشياري است؛

 ولي آدم خجالتي، بدبخت ننه مرده، اگر بخواهد هم توانايي انجام آن كار را ندارد
 فكر نكنيد خيلي خوب... پس خوب است كه بچه مان خجالتي باشدها! نه اصلا!

 چون گاهي شاهد رفتارهاي متناقض از افراد فوق العاده خجالتي بوده ايم.

 يعني طرف موقع حرف زدن يك دقيقه نمي تواند به چشمانت نگاه كند ولي با صد نفر تلفني،

 دوستي خارج از محدوده دارد

 -برخورد دستپاچه و هيجان زده
 به علت عدم شناخت از نحوه قضاوت ديگران، باعث بوجود آمدن برخورد هيجان زده مي شود.

 يعني چه مي شود؟! الان مي گويم... يعني دخترك يا پسرك طرف مقابلش را كه مي بيند

 يوهويي گمان مي كند كه ايشان يك دل نه صد دل عاشق! او شده است كه فلان لبخند

 را زده يا فلان كلمه را استفاده كرده است. هم اينها زير سر نداشتن شناخت صحيح از

 جنس مخالف ست نتيجه اخلاقي: آقاجان؛ نوجوانان و جوانان بايد مورد محبت قرار بگيرند تا

 اينطوري تشنه محبت نباشند كه وقتي كسي گفت دوستت دارم سر از پا نشناخته

 همچين اختيار دل از كف بدهد

 -برخورد خشك و محدود
 بعضي ها از آن طرف پشت بام افتاده اند. يعني در مقابل جنس مخالف، آنقدر

 كج خلقي و اخم و خشانت! به خرج مي دهند كه نگو و نپرس. همچين رفتار مي كنند كه

 انگار دشمن خوني خود را ديده اند. اين خودش باعث ايجاد عكس العمل سرد از اطرافيان

 مي شود و فرد خشن و خيلي قشنگ، با خودش فكر مي كند كه اين عمل! آنان است

 نه عكس العمل و باعث جيرينگ شكستن قلب يخ بسته و لطمه ديدن روح گل سرخي اش

 مي شود

 -برخورد مبتني بر پرخاشگري
 اين افراد محبت صادقانه و عارفانه و بي شائبه و غيره و ذالكانه خود را به شكل پرتاب سنگ

 و پاشيدن اسيد و داد و فرياد و نيش و كنايه به طرف مقابلشان نشان مي دهند.

 اينها كساني هستند كه به پختگي اجتماعي در رفتار خود نرسيده اند. كلا يك چيزيشان

 مي شود كه اين رفتار ازشان ساطع مي شود؛ وگرنه آدم سالم كه اين جوري نيست

 -برخورد راحت ار نوع روشنفكري
 اين افراد غالبا وقتي در مقابل جنس مخالف قرار مي گيرند، با نگاه ممتد به طرف مقابل،

 حرفهاي بي سر و ته، گاه شوخيهاي بي مورد و البته با اين شعار كه او هم يك انسان است،

 مي خواهد بگويند كه هيچ احساس خاصي نسبت به طرف مقابل ندارند. ولي خدا مي داند

 كه داخلشان چه خبر است. اين جماعت سعي مي كنند به هر نحو ممكنه با عادي

 جلوه دادن رفتار خود، به جنس مخالف (كه صد البته يك انسان است!) هر روز بيشتر از ديروز

 نزديك شده و روابط حسنه اي را با او برقرار سازند و بعد از آن ديگر چه شود...

  تبعيضات ظالمانه
 

 -اگر مردي زن نگيرد عاقل است ولي اگر زني شوهر نکند ، «بيخ ريش پدرش»  مانده است

 -اگر مرد شبها تا صبح بيرون از منزل بماند ، «مهماني» بوده است ولي اگر زن بعد از غروب

 آفتاب به منزل بياد « ددر » رفته بوده و رفيق دارد

 -اگر مرد با خشونت صحبت کند «لحن مردانه» دارد و اگر زن با خشونت

 حرف بزند «بي ادب و دريده» است

 -اگر مرد ضيف النفس و سهل انگار باشد «جوانمرد» است ولي اگر زن بردبار و

 با گذشت باشد «بي عرضه و شلخته» است

 -اگر مرد ساعتها با کسي در گوشي صحبت کند «کسب اخبار» است و اگر زني

 قدري حرف بزند «وراج» است

 -اگر مرد در حضور ديگران به زنش محبت کند و او را ببوسد «مهربان و وفادار» است

 ولي اگر زن اينکار را بکند «بي حيا» است

 -اگر مرد پر خور باشد «خوش اشتهاء» است ولي اگر زن پر خور باشد «شکمو» است

 -اگر مرد چهل سال داشته باشد «جوان» است و اول چلچليش ولي اگر زني

 سي و پنج سال بيشتر داشته باشد «مادر فولاد زره» است

 -اگر مرد خراّج باشد «دست و دل باز است» و اگر زني خراّج از آب در بيايد «خانه خراب کن» است

 -اگر مرد خسيس باشد «مقتصد و صرفه جو» است و اگر زن بخيل باشد «گدا» است

 -اگر مرد موهايش سفيد شده باشد «پخته و موقر» است ولي اگر زن موهايش

 قدري خاکستري باشد «عجوزه و پير کفتار» است

 -اگر مرد کم حرف باشد «متين و سنگين» است ولي اگر زن کم حرف بزند «از خود راضي و اخمو» است

 -اگر مرد سبيل داشته باشد ولو هر قدر دراز و گنده و بد قواره «علامت مردانگي و زينت» است

 ولي اگر زني موئي در صورت داشته باشد «واي خدا بدور» نگو نگو...

 مي‌دوني فرق يه منشي خوب و يه منشي خيلي خوب چيه؟
 منشي خوب مي‌گه : صبح بخير رئيس
 منشي خيلي خوب مي‌گه : صبح شده رئيس


 تو زيبا
 تو ماه
 تو بي نظير
 تو جزاب
 تو بهترين
 تو مهربون
 تو يه فرشته
 تو دوست داشتني
 ولي من چي؟ يه ادم خالي بند!!!

 

    

 

 مرد به خدا ميگه چرا زن رو زيبا آفريدي ؟ ميگه واسه اينکه تو دوستش داشته باشي !
 مرد ميگه خوب چرا ناقص العقله ؟ ميگه واسه اينکه تو رو دوست داشته باشه !

وقتي يک دختر حرفي نميزند

 وقتي يک دختر حرفي نميزند    
 ميليونها فکر در سرش مي گذرد
   
 وقتي يک دختربحث نميکند    
 عميقا مشغول فکر کردن است
   
 وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند    
 يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
   
 وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم    
 يعني اصلا حال خوبي ندارد
   
 وقتي يک دختر به تو خيره مي شود    
 شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
   
 وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد    
 آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي
   
 وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند    
 توجه تو را طلب مي کند
   
 وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد    
 يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
   
 وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم    
 يعني واقعا دوستت دارد
   
 وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند     
 يعني تصميم گرفته که تو تمام اينده اش باشي
   
 وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده    
 هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست

.

.

.

وقتي يک  پسر حرفي نمي زند

 وقتي يک  پسر حرفي نمي زند             
 حرفي براي گفتن ندارد
   
 وقتي يک پسر بحث نميکند    
 حال وحوصله بحث کردن ندارد
   
 وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند    
 يعني  واقعا گيج شده است
   
 وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم      
  يعني واقعا حالش خوبه  
   
 وقتي يک پسر به تو خيره مي شود    
 دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني
   
 وقتي يک پسر سرش را روي پات مي ذاره.    
 آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي
   
 وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند    
 او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند
   
 وقتي يک پسر هرروز براي تو[اس ا م اس ]ميفرستد    
  بدون که براي همه "فوروارد" کرده
   
  وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم    
 دفعه اولش نيست[آخرش هم نخواهد بود]
   
 وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند    
 تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه

یک مرد

 اگر خانمتان را بر بالاي يک سکو بگذاريد و از او در مقابل موش ها محافظت کنيد...شما يک مرد هستيد .
 اگر در خانه بمانيد و کارهاي خانه را انجام بدهيد...شما يک مرد لوس و ماماني هستيد .
 اگر به شدت کار کنيد...براي او اهميت قائل نيستيد که برايش وقت صرف نمي کنيد .
 اگر به اندازه کافي کار نکنيد...مفت خوري هستيد که به درد هيچ چيز نمي خوريد .
 اگر او يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشد...شما قصد بهره کشي اقتصادي از او را داريد .
 اگر شما شغل بهتري گرفتيد...پارتي بازي شده
 اگر او شغل بهتري بگيرد...به خاطر توانايي هاي بالايش بوده .
 اگر به او بگوييد که چقدر زيباست...اين نشان دهنده خواست هاي جنسي شماست .
 اگر سکوت کنيد و چيزي نگوييد...اين بي اهميتي شما را نسبت به او مي رساند .
 اگر گريه کنيد...آدم بي عرضه اي هستيد
 اگر گريه نکنيد...بي احساس و بي عاطفه هستيد .
 اگر بدون مشورت با او تصميم بگيريد...شما يک متعصب خودخواه هستيد .
 اگر او بدون مشورت با شما تصميم بگيرد...يک خانم ليبرال و آزادمنش است .
 اگر از او خواهش کنيد که به خاطر شما کاري را که دوست ندارد انجام دهد...

 اين امر سلطه جويي و ديکتاتور بودن شما را مي رساند .
 اگر او از شما يک چنين درخواستي داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را مي رساند .
 اگر از هيکل و اندام زيبايشان تعريف کنيد...منحرف هستيد .
 اگر تعريف نکنيد...شما را هم جنس باز تلقي مي کنند .
 اگر از آنها بخواهيد که موهاي پايشان را تميز کنند و هيکل خود را روي فرم نگه دارند...

 شما يک مرد شهوتران هستيد .
 اگر نخواهيد...شما اصلا رمانتيک نيستيد .
 اگر به خودتان برسيد...خودبين و از خودراضي هستيد
 اگر اين کار را انجام ندهيد...يک فرد ژوليده و نا مرتب هستيد .
 اگر براي او گل بخريد... اين کار را براي دستيابي به چيزهاي ديگر انجام داده ايد .
 اگر نخريد...احساسات او را درک نمي کنيد .
 اگر به پيشرفت هاي خود افتخار کنيد...انسان جاه طلبي هستيد
 اگر اين کار را نکنيد...اصلا بلندپرواز نيستيد .
 اگر او سر درد داشته باشد...خسته است .
 اگر شما سر درد داشته باشيد...مي خواهيد به او بفهمانيد که ديگر دوستش نداريد .
 اگر او را زياد بخواهيد...شهوتران هستيد
 اگر نخواهيد...پس حتما پاي يک خانم ديگر در ميان است .
 در نهايت ... مردها زودتر مي ميرند چون خودشان مي خواهند

مشخصات يک پسر خوب:

 يک پسر خوب تا امضاء گواهينامه اش خشک نشده پشت ماشين نميشينه

 يک پسر خوب کمتر با اين موضوع مواجه ميشه"مشتري گرامي دسترسي شما به اين

 سايت امکان پذير نميباشد"

 يک پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره

 يک پسر خوب عکس گراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش

 يک پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانوم رديف چشماش مثل چراغهاي فولکس نميزنه بيرون

 يک پسر خوب روزي چند بار روزي چند بار به سازندگان ياهو لعنت ميفرسته

 يک پسر خوب سر کلاس تا شعاع ۳متري هيچ خانومي نميشينه

 يک پسر خوب موقع برگشتن به خونه تو ماشين ادکلن زنونه نميزنه

 يک پسر خوب که مياد خونه قرمزيه رژ لب روي صورتش مشاهده نميشه

 يک پسر خوب که ميبينه کسي از عرض خيابان عبور ميکنه دنده ي ماشينو از ۱به ۳ارتقاء نميده

 يک پسر خوب وقتي ميبينه يه خانوم تو ماشينه عقده اي بازي در نمياره

 يک پسر خوب که ماشين ژيان سوار است رو ماشين بنز همسايه با سوئيچ نقاشي نميکنه

 يک پسر خوب بعد از کلاس به اجازه ي شهرداري و راهداري خيابان هارا متر نميزند

 يک پسر خوب با ديدن يه دختر متشخص که شلوار برمودا و دامن تنگ پوشيده است

   دهانش به سان ابشار و چشمانش همانند وزغ باز نميشود

 يک پسر خوب دکمه ي پيراهنش را از زير ناف تا زير چانه محکم بسته و يا سنجاق قفلي ميزند

 يک پسر خوب روزي ۵۰ بار نذري نميبره دم خونه ي همسايه که اهيانا دختر دم بخت دارن

يک پسر خوب ۳ ساعت تو حمام نميماند و آهنگ جواد يساري نميخواند که براي

 همسايگانش ايجاد مزاحمت کند

 يک پسر خوب تقاضاي مسايل نامربوط مانند مبايل از خانواده نميکند

 يک پسر خوب مانند خاله زنک ها تلفن را قورت نميدهد که سال ۱۲ ماه دهانش

 بوي تلفن بدهد

 يک پسر خوب تاحالا مشاهده نشده است...

عجب چرخه ي عجيبيه:

 ز ن از سوسک ميترسه.

 سوسک از موش.

 موش از گربه.

 گربه از سگ.

 سگ از مرد.

 مرد از زن

............................................

اون چيه که زن باز ميکنه و مرد رو مجبور ميکنه که بريزه توش؟

حساب بانکي 

...........................................

زن: خسته شدم پس کي مياد؟

 مرد: صبر کن الان مياد

 زن: خيس عرق شدم پس کي مياد؟

 مرد: داره مياد

 زن: پاهام درد گرفت بسه!

 مرد:بيا اومد اينم تاکسي 

...........................................

 زن: مرد بسه ديگه بيار بيرون

 مرد: نه هنوز نچسبيده

 زن: ول کن زخم شد

 مرد:اه بزار کارمو بکنم

 زن: خجالت بکش يه ربعه دستت تو دماغته 

...........................................

هميشه عکس همسرت توي کيفت باشه

 تا اگه به مشکلي برخوردي خودتو نبازي و بهش نگاه کني

 و بدوني که مشکل بزرگتري تو خونه منتظرته

چرا مرغ از خيابان رد شد؟

 -ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
 

 -موسي: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوي خيابان برو»

 و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همي گشت.
 

-مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخي اجتناب‌ناپذير بود.
 

-خاتمي: چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند.
 

-رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
 

-شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...
 

-نيچه: چرا که نه؟
 

-فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم

 اطمينان جنسي دچار هستيد. آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟
 

-داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.
 

-همينگوي: براي مردن. در زير باران.
 

-اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.
 

-سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع

 کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.
 

-پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند.

 توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از

 خيابان رد ميشود؟
 

-صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف

 هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
 

-شيرين عبادي: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است.

 در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد.
 

-روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
 

-نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.
 

-حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت. 
 

 -بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
 

-فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه.
 

-ناصرالدين‌شاه: يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
 

-سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
 

-خميني: بروند گم شوند اين مرغها. لکن اين مرغها هيچ غلطي نميتوانند بکنند.

 من خودم خيابان تعيين ميکنم. من توي دهن اين مرغها ميزنم.
 

-طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام

 جهان هستي را ۲ متر و ۳۳سانتيمتر به عقب راند.
 

-اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست،

 جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟
 

-جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي

 هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است.
 

-سعدي: و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي

 آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
 

-احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌هاي ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ،

 ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايه‌هاي دردمند سرخ.
 

-رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
 

-بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني.
 

-پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود.
 

-فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد.
 

-رفسنجاني: اينجور نيست که مرغ از خيابان رد شده باشد. حالا بعضي از اشخاص

 يک چيزي گفته‌اند و ممکن است اين شبهه به وجود آمده باشد که چنين چيزي شده،

 اما به‌رغم همهء اينها امت اسلامي آمادگي کامل دارد و به اميد خداوند در برابر اين توطئه‌ها

 مقاومت ميکند.
 

-ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف،

 هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
 

-پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
 

-هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد!
 

-احمدي‌نژاد: خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد

 علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد.

 موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي

 اسلام پاک خواهد کرد.

 -کودک: که به اون طرف خيابون برسه

... 85/11/04 ساعت 3 |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

 

 

 

 

اي عشق من بي من کجا...
وقتي که خوابي نيمه شب تورا نگاه مي کنم

زيباييت را با بهار گاه اشتباه مي کنم


از شرم سر انگشت من پيشانيت تر مي شود

عطر تنت مي پيچد و دنيا معطر ميشود


گيسوت تابي مي خورد مي لغزد از بازوي تو

از شانه جاري مي شود چون آبشاري موي تو


چون برگ گل در بسترم مي گستراني بوي خود

من را نوازش مي کني بر مهربان زانوي خود


آسيمه مي خيزم زخواب تو نيستي اما دگر

اي عشق من بي من کجا تنها نرو من را ببر


 من بي تو ميميرم نرو من بي تو ميميرم بمان

با من بمان زين پس دگر هر چه تو مي گويي همان


در خواب آخر عشق من در برگ گل پيچيدمت

مي خوابم اي زيبا ترين در خواب شايد ديدمت

                                                                            

                                                                               دکتر شاهکار بينش پژوه

 

 

 

 

 

 

نکته هاي زندگي

 

- آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلكه دشواري رسيدن به سهولت است·

 

- وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر مي كنند، نه رفتار و عملكرد شما

 

- سخت كوشي هرگز كسي را نكشته است، نگراني از آن است كه انسان را از بين مي برد·

 

- اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد كه هميشه مي گرفتيد

 

- ما زمان را تلف نمي كنيم، زمان است كه ما را تلف مي كند

 

- افراد موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند

 

- پيش از آنكه پاسخي بدهي با يك نفر مشورت كن ولي پيش از آنكه تصميم بگيري با چند نفر

 

- كار بزرگ وجود ندارد، به شرطي كه آن را به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم

 

- كارتان را آغاز كنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد

 

- انسان همان مي شود كه اغلب به آن فكر مي كند

 

- همواره بياد داشته باشيد آخرين كليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد

 

- تنها راهي كه به شكست مي انجامد، تلاش نكردن است

 

- دشوارترين قدم، همان قدم اول است

 

- عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد

 

- آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد

 

- عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد

 

- آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد

 

- وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد

 

- در انديشه آنچه كرده اي مباش، در انديشه آنچه نكرده اي باش

 

- امروز، اولين روز از بقية عمر شماست

 

- براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست

 

- اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك مي كند تا درد را تحمل كنيم

 

- بجاي آنكه به تاريكي لعنت فرستيد، يك شمع روشن كنيد

 

- آنچه شما درباره خود فكرمي كنيد، بسيار مهمتر از انديشه هايي است كه ديگران درباره شما دارند

 

- آنكه مي تواند نسبت به نيكي ديگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باك ندارد

 

- هركس، آنچه را كه دلش خواست بگويد، آنچه را كه دلش نمي خواهد مي شنود

 

- اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد

 

- كساني كه نمي توانند فرصت كافي براي تفريح بيابند، دير يا زود وقت خود را صرف معالجه مي كنند

 

- صاحب اراده، فقط پيش مرگ زانو مي زند، وآن هم در تمام عمر، بيش از يك مرتبه نيست

 

- وقتي شخصي گمان كرد كه ديگر احتياجي به پيشرفت ندارد، بايد تابوت خود را آماده كند

 

- كساني كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد

 

- كسي كه در آفتاب زحمت كشيده، حق دارد در سايه استراحت كند

 

- بهتر است دوباره سئوال كني، تا اينكه يكبار راه را اشتباه بروي

 

- هرگاه مشكلي را مطرح مي كنيد، براي رفع آن هم راه حلي پيشنهاد كنيد

 

- كيفيت جامع يعني درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول

 

- آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد

 

- اگر خود را براي آينده آماده نسازيد، بزودي متوجه خواهيد شد كه متعلق به گذشته هستيد

 

- خانه ات را براي ترساندن موش، آتش مزن

 

- خودتان را به زحمت نيندازيد كه از معاصران يا پيشينيان بهتر گرديد، سعي كنيد از خودتان بهتر شويد

 

- اينجا، كار تمام نشده است، حتي آغاز پايان هم نيست، اما شايد پايان آغاز باشد

 

- خداوند به هر پرنده‌اي دانه‌اي مي‌دهد، ولي آن را داخل لانه‌اش نمي‌اندازد

 

- تنها راهي كه به شكست مي‌انجامد، تلاش نكردن است

 

- درباره درخت، بر اساس ميوه‌اش قضاوت كنيد، نه بر اساس برگهايش

 

- از لجاجت بپرهيزيد كه آغازش جهل و پايانش پشيماني است

 

- انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نمي‌زند كه خيال مي‌كند ديگران را فريب داده است

 

- كسي كه دوبار از روي يك سنگ بلغزد، شايسته است كه هر دو پايش بشكند

 

- هركه با بدان نشيند، اگر طبيعت ايشان را هم نگيرد، به طريقت ايشان متهم گردد

 

- كسي كه به اميد شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است

 

- اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را خواهند گرفت

 

- اينكه ما گمان مي‌كنيم بعضي چيزها محال است، بيشتر براي آن است كه براي خود عذري آورده باشيم


 

.....................................................................

 

مدير به منشي ميگه براي يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشي زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاري, کارهات رو روبراه کن


شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش, ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه کن


معشوقه هم که تدريس خصوصي ميکرده به شاگرد کوچولوش زنگ ميزنه ميگه: من تمام هفته مشغولم نميتونم بيام

 

پسره زنگ ميزه به پدر بزرگش ميگه: معلمم يه هفته کامل نمياد, بيا هر روز بزنيم بيرون و هوايي عوض کنيم


پدر بزرگ که اتفاقا همون مدير شرکت هست به منشي زنگ ميزنه ميگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده


منشي زنگ ميزنه به شوهرش و ميگه: ماموريت کنسل شد من دارم ميام خونه


شوهر زنگ ميزنه به معشوقه اش ميگه: زنم مسافرتش لغو شد نيا که متاسفانه نميتونم ببينمت


معشوقه زنگ ميزنه به شاگردش ميگه: کارم عقب افتاد و اين هفته بيکارم پس دارم ميام که بريم سر درس و مشق


پسر زنگ ميزنه به پدر بزرگش و ميگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و مياد

مدير هم دوباره گوشي رو ور ميداره و زنگ ميزنه به منشي و ميگه برنامه عوض شد حاضر شو که بريم مسافرت ...

 

..............................................

 

 زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو 206 نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: ?متشکرم! از طرف مادر زنت?
زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو 206 نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: ?متشکرم! از طرف مادر زنت?
نوبت به داماد آخرى رسيد.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جايش تکان نخورد.
او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.
همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: ?متشکرم! از طرف پدر زنت

 

 

..............................................

 

 

دوران نامزدی

 

دوست داشتن و عشق در جامعه ما درصد بالاييش به رختخواب ختم ميشه…! شباي جمعه که ميشه اين تازه دومادا ولخرج ميشن و تازه عروسا هم هي ناز و عشوه و پشت چشم نازک کردن که اينو ميخوام اونو ميخوام…! و تازه داماد هم هي ميگه: ميخرم برات عسلم…! ميخرم برات جيگرم…! ميخرم برات طلا خانوم…! خلاصه که آقا دوماده با يه روسري خريدن و دوتا ساندويچ کالباس مارتا، شب خوبي رو براي خودش تضمين ميکنه و اگه کلاسش بالاتر باشه کافي شاپ و پيتزا و احتمالا خريد عطر يا کفش و امثالهم…!   

 

يکي از بهترين دوران زندگي براي جوونها دوران عقد و نامزد بازيه که بنا به شرايط خانواده ها بعضا از چند ماه تا چند سال طول ميکشه و توي اين مدت شاخ شمشاد هر دفعه که ميخواد بره خونه نامزدش بستگي به موجودي جيبش يه شاخه گل يا يه کادويي چيزي ميگيره چُسان فُسان ميکنه و راه ميفته…! مادر زن که معمولا تا وقتي آقا داماد به دخترش نگفته باشه بالاي چشمت ابروست دامادش رو دوست داره سعي ميکنه غذاي مورد علاقه اونو درست کنه و حتما اون روز نوشابه هم بايد سر سفره يا ميز باشه که شادوماد غذا به گلوش گير نکنه يه وخ …!

 

 

اقاي داماد سر سفره هي ميلُمبونه و عروس خانوم و مادرزن جان هي گوشتاي ماهيچه توي قيمه رو ميذارن براش و برنج سرريز ميريزن تو بشقابش و مادرزنه هي ميگه بخور مادرجون…بخور تا قُوَت داشته باشي…! و عروس خانوم هم که کلمه قوَت رو ميشنوه دلش غنج ميره و نمکي ميخنده و خوش خوشانش ميشه..! پدر زنه هم چشم غره ميره به زنش و آي حرص ميخوره … آي حرص ميخوره…! تو دلش ميگه کوفت بخوري مرتيکه گردن کلفت…! هم پاره جيگرمو بهش دادم هم بايد يخچال و مايکروفرو گازو مرگ و کوفت براش بخرم؛ هم گوشتاي ماهيچه تو خورشت رو ميخورهُ لپه هاشم من بايد بخورم…! هم ميگن قوت داشته باشه که عين خروس بپره رو دخترم …! پدر زنه يادش نمياد که خودشم يه روز تازه دوماد بوده…!

 


خلاصه که تو دوران عقد ناز دختره خريدار داره و دوماد کمتر از عسل و خانوم گل و جيگر و طلا و قربونت برم و فدات بشم بهش نميگه و خانومي خانومي از دهنش نميفته…! خار تو دست عروس خانوم بره بگه آخ … آقا دوماد بال بال ميزنه که جان… الهي بميرم…! چي شد قربونت برم الهي … بيا بيبينم کجات خار رفت… انگوشتتو بده بمکم تا در بياد…! و هي انگشت عروس خانوم رو بمکه و هي دستش رو بوس کنه و قربون صدقه اش بره و نازش کنه…! گاهي هم پيش مياد که توي دوران عقد بين عروس دوماد شيکر آب ميشه که فقط کافيه چند روز بگذره عروس خانوم هي سر و گوشش بخاره و هوس مشت و مال و شيطوني بکنه اونوخ همه چي حَله…! باز دوباره بادا بادا مبارک و گوشت ماهيچه و برنج سرريز و اتاق و رختخواب و دستمال کاغذي و عسل و جيگر و اخ و اوف….! ( و اين ماجرا ادامه دارد )

برگرفته از وبلاگ زیبای منصور قیامت

 

 

    

 

 

..............................................

 

سرنوشت تلخ يک دختر ايراني


 

...خودش ميگويد:"ايراني ام ديگه، پوستم کلفته! هر کي ديگه جاي من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!" 

 


مارال يکي از هزاران دختران ايراني است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسي به کار مشغول هستند. به دليل بحرانهاي مداوم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و خانوادگي هرساله از ايران دختران و زنان بسياري به خارج فرار ميکنند. به اين گروه بايد تعداد دختراني که به نام ازدواج، کار يا ... توسط خانواده هايشان به فروش ميرسند و يا بوسيله باندهاي کودک ربا به خارج از کشور آورده ميشوند را افزود. بدشانس ترينشان پس از تجاوزهاي مکرر، زنده زنده به قاچاقچيان اعضاي بدن فروخته ميشوند و آنها که زنده ميمانند سرنوشت چندان بهتري ندارند.

بسياري از بازارهاي برده فروشي پاکستان و امارات مستقيما به حرمسراها فرستاده ميشوند تا به ازدواج با مرداني که جاي پدربزرگ آنها را دارند درآيند يا بدست قوادان ميافتند و تا زمان زيبايي و جواني مورد بهره کشي جنسي قرار ميگيرند و پس از آن به کلفتي گمارده ميشوند.

در اين ميان آنها که به کشورهاي پيشرفته ميآيند اگرچه به دليل رعايت حقوق انساني از شرايط ظاهرا بهتري برخوردارند ولي به دليل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهايي سرگردان مي مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.

چه بازارهاي برده فروشي پاکستان، افغانستان يا امارات باشد و چه آژانس هاي مدرن اينترنتي سرويس هاي سکسي در کشورهاي پيشرفته، همه جا جهاني بي تفاوت است که درآن پا اندازان بين المللي، گروههاي خلاف کار و افراد بيرحم در سکوتي همدستانه در کمين نشسته اند. حکايت اين دختران، داستان آشنايي است که همه کس ميداند، با اينحال ناگفته ها بسيار است. با مارال به گفتگو مي نشينيم. 

 

 


مارال دوست داري داستان زندگي ات رو از کجا شروع کنيم؟ از وقتي ايران بودي؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خيلي تنگ شده.، اين هفته دوبار خواب ايران رو ديدم. زيباترين خاطراتي که از زندگي ام دارم مال موقعي است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتي يادم مياد با بابام بودم. وقتي از مادرم جدا شد ديگه بخاطر من ازدواج نکرد. ميترسيد دختر عزيز دردونه ش يه وقت اذيت بشه! ولي مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم ميديدم. هميشه گرفتار زندگي و بچه هاش بود.

بابام آدم آروميه. از اونا که از اداره ميآد خونه و شام و چايي و تلويزيون! ماهي يه بارهم با دوستاش دور هم جمع ميشدند حرف ميزدند، تخته بازي ميکردند. تنها کار بدي که در زندگيش انجام ميداد فقط سيگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بيارم! درسم رو ميخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولي بقيه اوقات همه ش با دخترهاي فاميل و دوستام بودم. پارتي، مهماني دخترونه، رقص، موزيک، از دروديوار بالا ميرفتيم.

ولي بعد که ديپلمم رو گرفتم خونه نشين شدم. يعني دانشگاه آزاد قبول شدم ولي نتونستم برم. خرجش زياد ميشد و ديگه سالهاي آخرحقوق بابام براي خرج خونه کم مي اومد چه برسه شهريه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر ميرفت. من شرايط رو درک ميکردم. توقع مالي چنداني نداشتم ولي عوضش تشنه آزادي بودم. دوست داشتم هرچي دلم ميخواد بخندم! باورتون ميشه يه دفعه منو به همين جرم تو خيابون گرفتند!

بعدش بردند منکرات خيابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام ميخواستيم بريم مسافرت، تو خيابون آهنگ گوش بديم، حرف بزنيم... نميشد. همه چيز يواشکي بود. خسته شده بودم.

يعني دليل خروجت از ايران بخاطر نداشتن آزاديهاي اجتماعي بود؟
هم اون هم بيکاري. تا ديپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولي کار کجا بود؟ براي تحصيل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ريخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چي؟ تعريف کن.اولش که تازه ديپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق ميزدم ديدم يه دکتر آگهي داده براي منشي مطب. مال محل خودمون هم بود. فوري تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردايش رفتم ديدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر ميکنند!

يکي هم دادند دست من. غير از سوالات مربوط به سن و تحصيلات و وضعيت خانوادگي بعضي سوالهاي ديگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسي ميپوشيد يا چه هنرهايي داريد! من هم نوشتم فقط يه کمي ملوديکا ميزنم! بعد آقاي دکتر آمد برگه هاي همه را گرفت و گفت برويد بعدا به شما خبر ميدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش ميون اينهمه زنها و دخترها که ديدي من از تو بيشتر از همه خوشم اومده و ميخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتواني از پس همه کارها بر بيايي! گفتم من دختر باهوشي هستم.

از دهسالگي دارم خانه مان را اداره ميکنم! هر کاري را برايم توضيح دهيد ميتونم. گفت وظيفه تو اينجا يکي کارهاي مطبه به اضافه کارهاي شخصي من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وايسا تا نشونت بدم کجاهام بيشتر درد ميگيره! منم بلند شدم و گفتم آقا من براي اين کارا اينجا نيومدم! عصباني اومدم خونه ولي نااميد نشدم و به بابام هم هيچي نگفتم. اين بار براي کار به دوست و آشناهام سپردم. يکي يه شرکت خصوصي رو معرفي کرد که منشي ميخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ايندفعه خيالم راحت بود که طرف آشناست و رعايت بعضي مسائل را ميکند. در زدم و خود آقاي رييس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلاني براي کار آمده ام گفت شما از همين حالا با حداکثر حقوق استخدام هستيد!

گفتم ميشه لطفا بگين کار من اينجا چي هست؟ گفت هيچي! شما فقط تو اين شرکت راه برين يا پشت ميز بنشينيد و جواب تلفن بدهيد. من خودم همه کارها رو ميکنم!
نيم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار ديگه بسه، الان موقع استراحته! وقتي داشتيم غذا ميخورديم برايم شروع به تعريف کرد که با وجود وضعيت خوب مالي و زن و بچه، زندگي اش غم انگيز و خالي است و او نياز به دختر جواني دارد که براش درددل کند. بعد يکدفعه گريه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سينه من بذاره خودشو ميکشه! من هم جيغ زدم و فرار کردم. شب همه رو براي بابام تعريف کردم. گفت دخترم فعلا بشين خونه يه لقمه نون هست با هم ميخوريم تا بعد ببينيم چي ميشه. يکي دوسال خونه نشين بودم تا براي اولين بار در زندگيم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بيست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نميخواستند اون بره سربازي. يکبار گفت: مارال ميخوان منو بفرستند آلمان پيش خاله ام تو هم با من بيا! بيشتر به خاطر اون بود که از ايران اومدم. اون سردنيا هم ميخواست باهاش ميرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه که نه! بابام خيلي دوستم داشت. همه زندگيش بودم. از صبح که بيدار ميشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من ميرفت. هر چي شعر بود که توش اسم آهو بود برام ميخوند! وقتي گفتم ميخوام برم خارج رنگش پريد! گفت نه، اينهمه برات زحمت کشيدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نيست چي به سرت بياد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتيم، نصيحت کرد، دعوا کرد، فاميلها و دوستهامو واسطه کرد ولي من پامو کردم توي يک کفش که اينجا آينده اي نيست و بايد برم. ميدونستم تحمل اشکهاي مرا ندارد هر شب با چشمهاي قرمز مي نشستم جلوش. آخرش يک شب راضي شد و اجازه داد. يه تيکه زمين داشت که براي پيري کوري اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چي که قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالاي سرم نشست و منو نگاه کرد. هيچوقت مثل موقع خداحافظي نفهميده بودم چقدر دوستم داره. يک لحظه دست منو ول نميکرد. داشت مي مرد!ميگفت دخترم جونم بودي و انگار حالا داري از تنم بيرون ميري.
برايت بهترين آرزوها را داشتم ولي زمونه ياري نکرد. از اين به بعد هم ديگه من نيستم تو خودت بايد مواظب باشي، تو آهوي کوچکم را به خودت و خدا مي سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.
آخ که چه سفري. من که اولش از خوشحالي هيچي نمي فهميدم. فکرش رو بکن براي اولين بار با پسري که عاشقش هستي مسافرت کني! اصلا سختي کوههايي را که بايد از آنها بالا و پايين ميرفتيم، تاولهاي پا، گرسنگي و تشنگي هيچي حاليم نبود. به همين راضي بودم که کنار هم راه ميريم. با هم غذا ميخوريم. حرف ميزنيم...

البته پدرم موقع خداحافظي او را ديده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من ميرسيد. نميگذاشت سختي بکشم. تا با هم بوديم همه چي خوب بود. خطرات رو باهم رد کرديم. اگرچه خيلي بدبختي کشيديم، فکر کنيد پنج شش تا کشورو قاچاقي، نصف راه قايم شده تو ماشين و جاده و نصف راه پياده و يواشکي از کوه و جنگل و دشت بياييد! تو صربستان که اصلا قاچاقچيه مارو يک هفته تو جنگل زير بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نميدونم رفتند کجا!

البته بعدش با آب وغذاي حسابي اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه اي که ازش ميگذشتيم غرق ميشدند. سرعت آب خيلي زياد بود بردشون! بعدا فهميديم که هر هفته يکي دو تا مسافر همونجا غرق ميشند! تو بوسني هم سه روز آب و غذا گيرمون نيومد داشتيم از گرسنگي و تشنگي ميمرديم. رسيديم به يک مزرعه بلال و افتاديم توي بلال ها به گاز زدن و مکيدن شير بلال ها به جاي آب!

سفر زميني اونهم غيرقانوني خيلي خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همين داستان سفر ما خودش يه کتابه! ولي ايتاليا ديگه همه از هم جداشديم.

چرا؟ دعوايتان شد؟
نه بابا. ايتاليا گير يه گروه گانگستر افتاديم. قبلا هم در راه چند بار گير آدماي عوضي افتاده بوديم. ولي قاچاقچي مان با پول يا نميدانم چه کلکي شرشان را کنده بود. تو ايتاليا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدايمان کردند. نميدونم ديگه چي به سرش اومد. منو بردند يک خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زنداني بودم. رييسشون منو براي خودش نگهداشته بود. نميتونستم با کسي تماس بگيرم . جايي رو بلد نبودم. زبان نميدانستم. پول نداشتم، هيچ مدرک شناسايي نداشتم. اگر هم فرار ميکردم جايي نبود که برم. پليس منو بلافاصله دستگير ميکرد و دوباره همون کشوهايي رو که اومده بودم زندان به زندان پس مي فرستادند تا به ايران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم براي يکي از دوستان پدرم که ميدونستم تو ايتالياست تلفن بزنم و آدرس جايي را که بودم بدهم. او هميشه به خانه ما مي آمد. ميدانستم که گلويش پيش من گير است. وقتي ازش کمک خواستم ميآد و اومد. منو با ماشين سوار کرد وبه يک هتل برد!

البته بعدش با من خيلي دعوا کرد که چرا همينطوري و حساب نشده از ايران راه افتادم اومدم. يکماه بعد خودش مرا قاچاقي به اتريش آورد و توانستم اعلام پناهندگي کنم. بعدش هم مرابه يکي از کمپ هاي پناهندگي نزديک وين بردند. يکسال آنجا بودم تا اومدم بيرون.

چرا با پاسپورت و قانوني از کشور خارج نشدي؟ پدرت که اجازه ميداد.آره ولي دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقيه هم به همچنين چون ما حدود 5 تا مسافر بوديم. البته بابام بيچاره هي ميگفت پاسپورت بگيرم ولي اون آقايي که مارو مي آورد گفت لازم نيست! پاسپورت ايراني به درد نميخوره، جايي که باهاش ويزا نميدند هيچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پليس بگيره ميفهمه از کجا اومدين و دوباره ميفرسته همونجا!

آلمان هم که رسيديد پناهنده مي شيد ديگه پاس لازم ندارين! بعد هم دولت اونجا خودش همه چي بهتون ميده!

از اون پسر ديگه خبر نداري؟ ميدوني زنده است يا مرده؟
زنده است. اونا که منو دزديدند اونو همونوقت ول کردند. يکي از هم سفرهامونو همين جاديدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ايتاليا رفت. دنبال من هم گشته بود ولي آخه حيوونکي خودش هم غير قانوني اونجا بود! کاري از دستش برنمي اومد.

ميتونم بپرسم اولين بار کي رابطه جنسي داشتي؟
وقتي در ترکيه بوديم. اولين شبي که با هم در اتاق هتل خوابيديم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بوديم و چند نفرديگه هم باهامون بودند! من با اينکه عاشق دوستم بودم ولي ترجيح ميدادم بازم صبر کنيم. ميخواستم اول به آلمان برسيم عروسي کنيم.

ولي او ميگفت عزيزم آخه چه فرقي ميکند! فکر کن ازدواج کرديم اومديم ماه عسل!من اول يه کم عذاب وجدان داشتم. ولي وقتي تو ايتاليا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زياد! مگه تجاوز چيه؟ وقتيه که باهات کاري رو ميکنند که نميخواي  تجاوزه ديگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولي بهرحال نتوني از خودت دفاع بکني! ميشه ديگه راجع به اين موضوع صحبت نکنيم؟

آره ولي ميدوني که به عنوان انسان اين حق را داري که اجازه ندهي به تو دست بزنند. زن بايد با کسي رابطه داشته باشد که خودش ميخواهد نه اينکه مجبور باشد.
اين قشنگ ترين حرفيه که تو زندگيم شنيدم. اگر اينجور ميشد خيلي خوب بود ولي حيف! براي من که فعلا عملي نيست. شايد براي اون دخترايي است که وضعشون خوبه ، نه ما فقير بيچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتريش آمدي چکار کردي؟
اول که فرستادنم توي کمپ پناهنده ها. ميگفتند اين همون کمپيه که زمان نازيها، اسراي يهودي رو توش نگه داري ميکردند تا بعد دسته جمعي بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختموني بودم که مال ايرانيها، هنديها و افغانيها بود. بين پناهنده هاي ايراني همه جور آدمي بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هايشان گرفته تا آدماي خلاف. زن با بچه يا زن تنها هم زياد بود ولي دختر تنها به سن من نبود. اوايل اونجا هرکس به آلمان ميرفت مشخصات دوستم را ميگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر ميکردم که اون ميآد و منو از آن جاي کثيف وحشتناک نجات ميده. اوايل با يکي دو خانواده ايراني بودم.

ولي بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گير بچه هاي ايراني که هر دقيقه مزاحمم ميشدند، شب بالاي تختم ميآمدند و يا داخل حمامم ميشدند. هر چه بهشان ميگفتم شما را بخدا من دوست پسر نميخواهم. ولم کنيد! توي سرشان نميرفت. ميان آنها يکي بود که از بقيه بهتر به نظر ميرسيد. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقيه راحتم ميگذارند.

همينطور هم شد ولي بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اينبار وضع بدتر بود چون ميگفتند پس اهلش بودي و نميگفتي! خلاصه مجبور شدم دومي را هم انتخاب کردم و بعد سومي... ولي در عوض ديگر راحتم گذاشتند. بهم کمک ميکردند، نوار موسيقي، بليط قطار يا گاهي حتي پول ميدادند.

بقيه زنها و دخترها ي ايراني هم همين مسائل تو رو داشتند؟
نميدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتريش دختر و زن تنها زياد است. آنها که اقامت قانوني دارند يا دانشجويند و ...بهرحال يکجوري با اين مسائل برخورد ميکنند.

ولي من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختي که هم ايران و هم اينجا بلاي جانم بود اينکه خوشگل بودم! براي همين بيشتر بهم گير ميدادند. حالا موهايم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود هميشه دورم ميريختم.

پدرم هيچوقت نميگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاري ميکردم باز از زير روسري يک کمي اش مي اومد بيرون. سرهمون يکذره مو، يک عالمه دردسر داشتيم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نميدونستم اينجا هم اسيريه!

تمام مدت در کمپ بودي؟
نه، چند بار که بليط قطار گيرم اومد رفتم وين را ديدم. فکر ميکردم اگر پناهندگي ام قبول شد ميرم اونجا کار پيدا مي کنم. همونوقت دولت اتريش تصميم گرفت کمپ ما رو خالي کنه. سيل پناهنده ها به اروپا سرازير بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفي همه رو دادند دستشون و پناهنده هاي قبلي را مثل زباله ريختند کنار خيابان.

 همه شوکه شده بودند و توي سرخودشون ميزدند! فکر کن خارجي هستي، اقامت نداري در نتيجه اجازه کار نداري، پول هم نداري، آقازاده هم نيستي که با چمدان پر از اسکناس آمده باشي.
 تو کمپ هر کي رو ميديدي صد دلار دويست دلار يا حداکثر هزار دلار ته کيفش قايم کرده بود براي روز مبادا و روزا رو با جيره غذايي همونجا سرميکرد تا جواب پناهندگيش رو بگيره يا براش پول بفرستند و بره يه جاي ديگه.

نميدانم بقيه با چه معجزه اي خودشون را نجات دادند ولي من نتونستم. فکرم کار نميکرد. تمام زندگي ام يک کوله پشتي بود با يک برگه پناهندگي که روي آن مهر رد خورده بود.
 همونجا چند ساعت بهت زده ايستادم تا يکي از مامورها آمد و مرا از کمپ بيرون کرد. يکي دلش برايم سوخت و يک بليط بهم داد.

 سوار قطار شدم و به وين آمدم. شب شده بود و نميدانستم کجا برم، حتي يک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همينطور بي هدف راه ميرفتم. حالا اون وسط مريض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط يه فکر بود: برگردم ايران! همه نيرويم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه اي که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گريه افتادم.

 بيچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چي شده فقط گفتم ميخواهم بيام.

گفت دخترم ميدوني که من يک موي تنم راضي به رفتن تو نيود، خودت رفتي. حالا هم هروقت خواستي برگرد.
گوشي را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بليط. بعد هم ايران چکار ميتونم بکنم؟ صداي پدرم خسته و نااميد بود. بعدا فهميدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! ديدم راهي پشت سرم نيست. همانجا بلند شدم و براي اولين بار شروع به کار کردم.

با تب و مريضي؟
آره داشتم از تب ميسوختم. تمام پوست بدنم از درد تير ميکشيد! مردي که مرا به خانه اش برد بعدش خيلي ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خريد. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را ديدم.

با او نماندي؟
نه. خودش هم نميخواست. بازرگان بود و دائم ميرفت سفر. گفت اگر براي خودت خانه بگيري هر وقت اينجا باشم همديگرو مي بينيم و بهت کمک ميکنم. گفتم من مدرک شناسايي ندارم، نميدونم چطور بايد خونه پيدا يا اجاره کنم. همه کارها رو برايم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس ديگري را پيدا کردم. اين تنها راهي بود که براي پول درآوردن داشتم.

براي آينده خودت چه فکري ميکني؟ ميداني که هر مهاجر سه گنجينه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زيبايي، نيروي کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زيبايي است که پول در ميآوري. نيروهاي ديگر هم داري که بايد از آنها استفاده کني.
آره ميدونم. يکي ديگر هم بهم گفت هميشه جوون و خوشگل نيستي و اين پولها هم هميشه نيست! خودم هم دوست ندارم اين کارو بکنم. هيچوقت دوست نداشتم. من هميشه دختر کاري بوده ام، آرزوم اين بود که يک کاري داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش ميگه درس بخون. ولي آخه چه جوري؟ با هزار بدبختي رفتم کلاس زبان. اگه بدونين چه جوري و درچه شرايطي زبان خواندم باورتان نميشود.

 با اينحال از کلاس يک بار هم غيبت نکردم. الان آلماني ميفهمم و حرف ميزنم! ولي حالا چه درس و چه کار اول بايد اقامت اينجا را بگيرم. اقامت هم يا پول حسابي ميخواد و يا ازدواج. بخاطر همين دارم قبول ميکنم با يک اتريشي ازدواج کنم. ماه ديگه قرار است برويم ثبت کنيم. بعد هم ميخوام برم دوره يکي دوساله يک رشته اي رو ببينم و بعد برم سرکار.

دوستش داري؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوري باهاش زندگي کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوي هم که راه ميرويم به هم نمي آييم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا ميشويم. گفت براي من فرق نميکند.

مهم اين است که چند سال پيش من هستي! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم اين سه سال رو هم تحمل ميکنم در عوض مادرم و بچه هايش را يکي يکي مي آرم. البته اينجا هم آش دهن سوزي نيست ولي اقلا ديگر کتک نميخورند!

اينجا تو را ميشناسند؟ ميدانند چکار ميکني؟
کي ها؟ ايراني ها که نه زياد. اوايل که خانه گرفته بودم بچه هاي ايراني ميآمدند. اينجا اکثرا آواره هستند، جايي رو ندارند برند! من درک ميکردم.

مي اومدند اولش کلي نصيحت ميکردند که ناموست رو حفظ کن و ... بعد چند روز ميماندند و هرچي توي خانه بود ميخوردند و ميرفتند. حالا اينا مهم نبود. همه بدبخت شده ايم ديگه! ولي خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم ديگه نديدمشان!
الان هيچ دوستي ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ ميشه براش تلفن ميزنم، ولي اون بيشتر برام نامه ميده. مينويسه دخترم، مراقب خودت باش، سعي کن اصالتت را فراموش نکني. به جايي برسي و مثل هميشه باعث افتخار من باشي.
همه نامه هايش را دارم... بخدا اينجا  همون جهنمه، اتريش خوبه براي خود اتريشي ها، آلمان بهشته ولي براي آلماني ها نه براي ما.

وقتي مرداني که با آنها رابطه داري در مورد مليت ات سوال ميکنند چه ميگويي؟
نميدونم هرچي به فکرم برسد ميگويم غير از اينکه ايراني هستم! دلم نميخواهد براي آنها اسم کشورم را بيارم آبروش بره. دليل نمي شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چيزاي ديگرش رو هم بفروشه ! من يه کم سبزه هستم. بيشتر ميگويم ايتاليايي يا اسپانيايي هستم. ولي بعضي هاشون شروع ميکنند ايتاليايي حرف زدن و اونوقت تق اش در ميآيد!


نمي ترسي از اينکه پدرو مادرت بفهمند چکار ميکني؟
نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنيا هم برايش قسم بخورند او باور نميکند، ميگويد من دخترخودم را ميشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک مي کند!

اگر خواهرهاي کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه ميگويي؟
هيچوقت نميگذارم. از يک خانواده يک نفر فدا بشه بسه!

براي خودت هم چنين آرزويي داري؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم ميآمديم، عين يک کارت پستال عاشقانه بوديم. حيف تو ايتاليا کيفم رو دزديدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون ميدادم! ميخوام بعد که کارم درست شد يه سفر برم آلمان شايد پيداش کنم. به دلم برات شده که يه روزي دوباره نگاهمون به هم ميافته.

نميدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارين يا نه. بابام خوب حافظ بلده يه دفعه گفتم تلفني برام فال گرفت و يه شعرش اومد که دقيقا همينو ميگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم يک کتاب حافظ برايم فرستاد.

براي آخرين سوال بگو آيا از اينکه از ايران خارج شدي پشيمان هستي؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همينجوري عشقي راه افتادم غير قانوني آمدم. براي همين خيلي سختي کشيدم. ميدانيد در اين مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را ميدادم در عوض ايران بودم. ولي... .

 

برگرفته از وبلاگ زیبای منصور قیامت

 

 


 

... 85/11/03 ساعت 3 |
............................
... 85/11/02 ساعت 3 |
...........................
... 85/11/01 ساعت 3 |
................................
... 85/10/29 ساعت 3 |
.......................................
... 85/10/28 ساعت 3 |
...................................
... 85/05/05 ساعت 3 |


بازديد :