زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
که از برایش میتوان از جان گذشت


نمي دانم
آمدنت را خواب ديدم يا رفتنت را ؟
به گمانم هردو !
چه شيرين بود آمدنت ،
مثل روياهاي کودکانه با تبسمي آسماني همراه
کوتاه ... کوتاه ... کوتاه ...
و چه تلخ و آشفته بود رفتنت
مثل آمدنت بي خبر ، ناگهان
ولي همچون کابوس ، پريشان ،بي پايان
کليد بيداري از اين کابوس به دست هاي سرد مرگ سپرده شده
چقدر مشتاق بيداريم و چقدر به آسمان نزديک !

چه بگويم؟
چنان از ناگفته ها پرم که ياراي سخن گفتن ندارم.چيزي در وجودم
هست که در اين جسم خاکي نمي گنجد؛ مي خواهم آنقدر بدوم تا
بگريزم...از خودم...از آن شعله اي که در وجودم زبانه مي کشد.
کجاست گوشه آرامي که لحظه اي بياسايم؛ ذره اي آرامش ؛
پنجره اي رو به روشني و تکه اي آسمان...خسته ام خدايا...
خدايا...چرا مرا انسان آفريدي که از خود شرم کنم.
خدايا...من با اين دنيا بيگانه ام. دستانم را بگير...
دلم مي خواهد سرم را بر دامانت بگذارم و بگريم.ميخواهم گله کنم.
از تو به چه کسي ميتوانم گله کنم جز به خودت؟خدايا مرا ببين...
کجاست گوشه آرامي که لحظه اي بياسايم؟ خسته ام...
برگرفته از http://niloofaraaneh.persianblog.com


كنار چشمه اي بوديم در خواب
تو با جامي ربودي ماه از آب
چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدي من اشك مهتاب


تلخ گذشتم و سنگين
از معبري که در آن
انسان و هيمه را
به يک گونه مي سوختند
لب سوخته و زخمگين
از بهشت شما مي آيم
و تلخ آنچنانم
که هفت دريا را
تاب شستن اندوهم نيست.
درد بودم و درد را خواندم
بغض بودم و گريستم
آن را که در بر داشتم
نمي خواستم
وآن را که مي خواستم
....
پس درد شدم
سراپا
وشرمگين آنچنان
که گفتي
عريان به بازار برده فروشانم برده اند
و زخم شدم
زخمگين
و زخم را سرودم...


If you have a big problem
Never Dont say: hey God I have a big problem
say: hey problem I have a big
God
اگر شما مشکل بزرگي داشتيد:
هيچ وقت نگوييد: هي خدا من مشکل بزرگي دارم
بگوييد: هي مشکل من خداي بزرگي
دارم. ![]()


I have two thing in the world
you and one rose flower for you
من در دنيا دو چيز دارم
تو و يک گل رز براي تو
*.*.*. دوستت دارم
.*.*.*

Every body say that the sky is blue
but I say that the sky is beown
because your beautifull eyes
is my sky
همه ميگويند آسمان آبيست
اما من ميگويم قهوه اي است
چونکه چشمان زيباي تو آسمان من است. ![]()

صد سال ديگر پس از مرگ من
گر بشکافي قبر من
ميشنوي از قبر من
دوستت دارم عشق من ![]()


قصه اي لطيف و عاشقانه در دنيائي بسته و متعصب از فروغ فرخزاد:
«الان درست 5 ساعت تمام است که ازسفربازگشته ام
وهرگزفکرنمي کردم که درخانه با چنين طوفان وحشتناکي روبرو شوم.
حالاخيلي دوست دارم که روي تخت درازبکشم وازميان
پنجره نيمه بازنور کوروگرفته خورشيد را که مثل بخارروي
پيچکهاي خاک آلود پخش ميشود تماشا کنم. که تنها نيستم.
مثل اين است که يک کسي دردورها براي فرياد کشيدن تلاش ميکند،
مثل اين است که من سايه دستهاي آزرده اي را که درهر
حرکت نوميدانه اش ميل به شکستن وخرد کردن
به چشم ميخورد، درميان ابرهاي سربي ونوک درختان
تاريک کاج ميبينم وخيلي دلم ميخواهد سرم را بلند کنم
وبگويم: من هم همين را ميخواهم، همين را....
اما احساس ميکنم که صدايم به جايي نمي رسد،
صدايم درميان صداهاي ديگرگم ميشود. درميان صداي
نفرت آلود وخشمگين پدرم که دراتاق ديگر فرياد ميکشد
وپا به زمين ميکوبد. مثل اين است که صداي او ميخواهد
صداي مرا درزيردندانهايش بجود وتف کند.
آهسته روي تخت نيم خيزمي شوم وبا يک حالت
بي تفاوت به سخنانش گوش ميدهم.
- اصلا اين دختره به هيچکدام ازسنتهاي خانوادگي
پاي بند نيست، نه خانوادگي ونه اجتماعي...
اگربهش چيزي نگي اون مرتيکه مفنگي رومياره
اينجا جلوي چشم من....
دررا ميبندم وبازسرم را ميگذارم روي بالش.
واقعا مگراين کارچه عيبي داره؟ من اورا دوست دارم،
چرا کسي نمي خواهد اين را بفهمد؟ اصلا دنياي مسخره اي شده،
دنيايي که حتي حق دوست داشتن را ازآدم سلب ميکند.
ميخواهم فرياد بزنم:
- نه مطمئن باشيد کاملا مطمئن باشيد، من هيچ وقت جلوي
شما خودم را توي بغل اونمي اندازم اين کارحرمت عشق
مرا ميشکند، حتي اگراصرارهم بکنين، بازهم اين کاررا نخواهم کرد.
اما با خستگي روي تختم ميغلطم وخاموش ميمانم وبه
پروازکبوترها چشم ميدوزم. آه کبوترها چقدر
خوشبخت هستند. آنها صبح زود وقتي در پرهايشان
شهوت پروازموج ميزند ازميان شيروانيهاي سرخ
و سقفهاي کاهگي وديوارهاي نيمه خراب مثل دود
به طرف آسمان پرمي کشند وآن بالاها درزيرنورتند
آفتاب به گلهاي سفيدي شباهت دارند که روي درياچه پرپر
شده باشد وبا هرموجي- با هرموج نوري- به يکسو
ميروند وآنوقت غروب که شد با خستگي برمي گردند،
روي شاخههاي درختان وهره ديوارها مينشينند وکبوترها
عاشق سرهايشان را به يکديگرتکيه ميدهند وبا نوکهاي
ظريفشان عشق را نوازش ميکنند. خورشيد وآسمان
شفاف وبادهاي رهگذر و پرندگان غريب هرگزآنها را
ملامت نمي کنند وهيچ کس با ديدن آنها فرياد نمي زند که:
- آهاي کبوترهاي فاسد! آهاي کبوترهايبيبند وبار!
هيچ فکرپدرومادرو آبروي خانواده، وسنتهاي
اجتماعي تان هستيد؟ هيچ فکرکرده ايد که پس فردا بچههاي
حرامزاده شما دراجتماع چه اسمي بايد روي خودشان بگذارند؟
هيچ ميدانيد که داريد خودتان را تسليم چه هوسهاي ناپاک
وپليدي ميکنيد؟ وقتي من عين اين حرفها را به پدرم ميزدم
اوبا نفرت سرش را بر ميگرداند وبا چشمهايي که ازفشارغضب
خونين به نظرمي رسيد توي جشمهاي من نگاه کرد وگفت:
- احمق... بچه احمق! ما آدم هستيم ميفهمي؟ آدم!....
وجزغريزههاي ما خيلي چيزهاي ديگردرزندگي مان وجود
دارد که بايد به آنها فکرکنيم.
فقط کلمه آدم را چند مرتبه پشت سرهم وآن هم آنقدر
غليظ تکرارکرد که من پيش خودم فکر کردم:
ما " آدمها" واقعا چقدربدبخت هستيم که به قدرکبوترها
هم مالک هستي و زندگي مان نيستيم.
نمي دانم چرا پدرم آنقدرعصباني وخشمگين شد. درآن لحظات
به نظرم ميرسيد که اين کارکاملا بيهوده است وشايد
ازجاي ديگردلش پربود وخواست خشمش را سرمن خالي کند.
اوخواب مرا برهم زد ومن فکرکردم که تذکراين موضوع فايده اي ندارد.
من کاملا خوشبخت بودم. مثل اين بود که هنوزتوي دريا
وروي ماسههاي داغ دارم ميغلطم. حتي وقتي داشتم دکمه
زنگ را فشارمي دادم به نظرم رسيد که او هم کنارمن ايستاده
وبا محبت نگاهم ميکند. احساس ميکردم که هنوزکفهاي سفيد
وشوردريا دارد ساقهاي خسته ام را ميسوزاند، روي پنجه
پايم بلند شدم وسرم را برگرداندم وبه هيچ – به يک سايه- که
روي ديوار مقابل افتاده بود وشايد سايه او بود خنديدم وبا
چشمهاي نيمه بازو خواب آلود آهسته زيرلب گفتم:
- عزيزدلم، خدا حافظ! خدا حافظ، شايد ديگرهيچ وقت همديگررا نبينيم.
اما وقتي چشمهايم را بازکردم درحياط گشوده شده بود وپدرم
را ديدم که توي باغچه ميان گلها ايستاده بود ويک قيچي باغباني
دردستش بود ومادرم همان طورکه روي صندلي راحتي اش توي
ايوان نشسته بود، داشت استکان چايش را به لب نزديک ميکرد.
آنها هردو مرا ديدند وفکرکردم:
حالا چقدرازبازيافتن من خوشحال خواهند شد. پتوها وچمدانم
را کنارديوار گذاشتم وبا شوق به طرف آنها دويدم وفرياد زدم:
- سلام بابا جانم، سلام مادرجانم.
مادرم روي صندلي نيم خيزشد واستکان چايش را با صداي
خشکي توي سيني گذاشت وآهسته مثل گربه اي که احساس
خطرکرده باشد درخودش جمع شد وبه طرف من گردن کشيد
وبا انتظاردردناکي چشمهايش را به سوي پدرم گرداند
وآن وقت پدرم يک پايش را ازباغچه گذاشت بيرون وقيچي
را انداخت روي زمين، وبا خشم درميان حياط فرياد کشيد:
- کجا رفته بودي؟!
من يک مرتبه مثل حبابي درخودم فروکش کردم، ميخواستم بگويم:
- مگراتفاق تازه اي افتاده؟ چه خبرشده؟
اما نمي دانم چرا اين کلمات روي لبهايم منجمد شد
وخاموش نگاهش کردم. دستهايم با يک حالت بلاتکليفي
تا روي سينه ام بالا آمد وبهت زده برجاي ماندم. سعي کردم
قوي باشم اما گمان ميکنم صدايم ديگرطنيني نداشت.
- رفته بودم دريا. يک هفته تعطيلي ام را که نمي توانستم
توي خانه بنشينم. مگه ياد داشت منو نخوندين؟
وقتي کلمه " دريا" را برزبان آوردم مثل اين بود که يک
مرتبه همه آن روياهاي شيرين که ازعطرآفتاب ونسيم لبريزبود
مرا درخود فرو برد. چشمهايم نيمه بازماند وبا خنده افزودم:
- آه نمي داني چقدرخوش گذشت پدر! همه چيزمثل بلوربود.
اما هنوزآخرين کلمه ازميان لبهايم بيرون نيامده بود که
احساس کردم گونه ام به طرز دردناکي ميسوزد.
سايه يکدست، يکدست قوي وبزرگ، مثل بال سياه کلاغي
روي صورتم تکان ميخورد ويک نيروئي داشت
زندگي مرا ميشکست وهستي مرا وهمه احساسهاي
سيراب و زيبايم را ميشکست. شايد پدرم کتک ام ميزد،
دوست ندارم اين طورفکرکنم چون واقعا کاراو خيلي
احمقانه بود، ازپدرم انتظارنداشتم، اما هنوزهمه تنم درد ميکند
و گوشهايم سنگين وداغ است. به نظرم ميرسد که چند
باردراوج خشم کلمه اي را برزبان آورد.
"مثل يک فاحشه، مثل يک فاحشه" اين کلمه به گوش من
آشنا نيست نمي دانم چرا هرچه سعي ميکنم آن را به خاط
ربسپارم بازفراموشم ميشود. چرا اواين حرف را زد؟
وچرا اين کاررا کرد؟ اگر از جاي ديگرخشمگين بود
ميتوانست جلوي ديواربايستد ومشتهاي گره کرده اش را
به دروپنجره بکوبد تا حالت عاديش را بازيابد.
مادرم هم همان طورتوي ايوان روي صندلي راحتيش نشسته بود
واستکان چاي درميان انگشتانش ميلرزيد. شايد ميخواست
حرفي بزند اما جرات نمي کرد. شايد نمي خواست درمقابل
پدرم عرض اندام کند. کاملا حق داشت، پدرم درمواقع
عصبانيت وبحرانهاي خشم وعضب واقعا غيرقابل تحمل ميشد.
پتوها وچمدان مرا ازدربيرون انداخت وگفت:
- ازهمان راهي که آمده اي برگرد وبرو پيش همان مرتيکه
مفنگي که يک هفته کناردريا باهاش کيف کردي،
من دخترفاسد لازم ندارم واصلا باورنمي کنم که تو دخترمن باشي.
من توي اين شهرآبرو دارم، برو...
براي اولين بار شنيدم که مادرم درميان صندلي غرشي کرد.
حتما به خاطر اين بود که پدرم گفت:
"اصلا باورنمي کنم که تو دخترمن باشي
" چرا مادرم رنجيد؟ چه ايرادي داشت که من دختراونباشم؟
مطمئنا همين طوربود چون من هيچ شباهتي به پدرم ندارم!
اصلا من ازهمان لحظه اي که ازوجود او به صورت يک نطفه
جدا شدم درخودم موجوديت مستقلي تشکيل دادم، ديگردختر
او نبودم وهستي جداگانه اي داشتم.
چه چيزي مرا به او پيوند ميداد آيا او فقط به اين دليل که
هفده سال تمام به من شام وناهارداده بود خودش را
مالک اصلي من ميدانست؟ خانواده، عواطف، آبروي خانواده...
او اقلا صد باراين کلمات را با خشم زيرلب تکرار کرد.
شبيه آدمي بود که من مرواريدهايش را زيرلگدهايم
خرد کرده ام. نه، واقعا چرا آنقدراين چيزها را به
رخ من ميکشيد؟ مگر نيروي ديگري جزاحتياجات ما
ويک جبرطبيعي ما را به زيريک سقف جمع ميکند
و به رويمان نام خانواده ميگذارد؟ کدام عواطف خانوادگي؟
گويا پدرم از همان چيزهايي صحبت ميکند که وقتي مادرم
ميخواست پنجمين فرزندش را به دنيا بياورد به
همه آنها پشت پا زد وبه طرف يک چيزمستقل،
به طرف هستي خودش، رفت وما را تنها گذاشت.
من کاملا به اوحق ميدهم. درست است که ما پنج بچه
قدونيم قد بوديم وشبها با شنيدن هرصداي پايي تصورمي کرديم
که او آمده وهمه با هم صدايش ميزديم. ولي اوچه
ميتوانست بکند. شايد عاشق بود، شايد پيش آن زن
بيشتربهش خوش ميگذشت.
ما آدمها مثل گياه وحشي بيابان حتي درتشنگي دوراز نوازش
بارانهاي سيل آسا هم قد ميکشيم. من به اين قوانين
اعتقادي ندارم. شايد بهتربود که به او ميگفتم، اما من
تصورمي کنم اوخودش اين چيزها را ميداند. چه احتياجي
بود به اين که من فرياد بزنم: پدر، من بيست وچهارسال دارم،
ميفهمي، بيست وچهارسال! وبه خودم حق ميدهم که يک
هفته درکناردريا با مردي که دوستش دارم زندگي کنم. من
با همه تنم وهمه ذرات جسم وروحم اين زندگي را
ميخواستم. اصلا يک هفته با مردي درکناردريا زندگي کردن
چه ربطي به خانواده و عواطف خانوادگي دارد. من هنوز
شماها را دوست دارم. اين کاملا طبيعي است. چرا به من ايراد
ميگيريد، آيا هيچ وقت خودتان بيست وچهارساله نبوده ايد؟
پدرم خيلي خشمگين بود، برگشت وچند مرتبه زيرلب تف کرد:
- تف، تف، تف!
وآنوقت به طرف اتاقش دويد.
اگرمن دررا بازبگذارم هنوزمي توانم صداي فريادهاي اورا
که دراتاق ديگر مادرم را به علت تربيت دختري مثل من
شماتت ميکند بشنوم، اما من دررا ميبندم چون با اين خود
خواهيهاي احمقانه عادت کرده ام. مگراو ميخواست من
شکل چه کسي جزخودم باشم؟
ياد حرف مادرم افتادم که هميشه درمقابل او بعد ازيک سکوت
طولاني خيلي آهسته وشمرده ميگفت: حق داري، هرچقدر
مي خواهي داد بکش توي اين مملکت که ما زنها را مثل
گوشت، کيلوئي ميفروشند ديگرچه انتظار داري؟
مادرم چه ميتوانست بکند او فقط اندوهگين و وحشت زده
يک گوشه مينشيند وهق هق گريه ميکند و شب وقتي همه
به خواب رفتند ميدانم که به سراغ من خواهد آمد. کنارتختم
زانو ميزند وبا دستهايش که ازفرط کار کردن زبروخشن شده
صورت داغم را نوازش ميدهد وبا محبت ميگويد:
- طفلکم، نمي خواهم چيزي بگويم، نمي دانم به چه کسي
حق بدهم، اما تو مريض هستي، بهتراست به فکرخودت باشي،
اين مرد که نميتواند با تو ازدواج کند، پس ترکش کن
فراموش کن، يک کمي هم به حال ما بيانديش.
ومن آه، من امشب حتما جواب دلخواهش را به او خواهم داد.
حتما سرم را ميگذارم توي دامنش وزارزار گريه ميکنم
وبه او ميگويم: راست ميگويي مادرديگر همه چيزتمام شد،
شايد بهتربود که همين طورتمام ميشد. من هيچ تلاشي نکردم.
من هيچ گله اي ازاو ندارم. من فقط دوستش داشتم و يک
هفته زندگي کردم. اوهم حق داشت که دنبال زندگي خودش
برود. او تعهد خودش را درمقابل موجود ديگري
نمي توانست فراموش کند. افسوس اين چقدرکوچک است
وچه ديوارهاي تاريکي ازهرطرف ما را محاصره کرده است.
وآنوقت با يک احساس جستجو وطلب همدردي درچشمهايش
نگاه ميکنم. صدايم شکسته وخاموش است وآهسته ميگويم:
- ميداني مادراو ازدواج ميکند؛ با يک دخترديگر. او کاملا حق دارد.
وقتي من اين حرف را ميزنم او حتما وحشت زده
ازجايش بلند ميشود روي صورت من خم ميشود ومي گويد:
- خودش به تو گفت، نه؟
ومن ميگويم: آه بله خودش گفت چه ايرادي دارد؟
ميداني مادر، ما خيلي ديربه هم رسيديم، وقتي که ديوارها
تاريک ترازآن بودند که ما بتوانيم روزنه اي درميانشان
جستجو کنيم ومن هرگزازاو گله اي ندارم. من هيچ شکايتي ندارم.
آه مادرجانم ما مثل دو تا سايه سرگردان ميان دوتا جاده دورافتاده
حرکت ميکرديم و يکمرتبه اين جادهها به هم پيوستند ويکي شدند،
سايه او هم روي سايه من افتاد. اين سايه خيلي خنک ومطبوع بود
ومن که درتمام طول راه آفتاب تنهايي وبيگانگي تنم را داشت ميپوشاند
وخاک ميکرد به سايه او چنگ زدم وديگررهايش نکردم.
ما با سايههاي يکديگرتنهائي مان را پر کرديم ودرآن راه قدم گذاشتيم.
ديگرآفتاب ما را نمي سوزاند، من دستهاي او را که
قابل لمس نبود ميبوسيدم و دستهاي اودرميان دستهايم
مثل گياهي قد ميکشيد، من بوي تن او و آفتاب دريا را
دوست داشتم. او روي ماسهها کنارمن درازمي کشيد
دريا زير پاي ما غلت ميزد وخودش را به شنهاي ساحل ميکوبيد
و او به من ميگفت:
- سه روز، فقط سه روزديگرمانده ومن با حرکت شانه ام او
را به طرف خودم ميکشيدم. يک احساس زوال وگذاشتن
تلخي قلبم را ميلرزاند وآهسته ميگفت:
- آيا فکرنمي کني که فريب خورده اي؟
اواين را ميپرسيد ومتفکرانه درچشمهاي من نگاه ميکرد
ومن فکرمي کردم:
- چه فريبي؟ مگرمن چه به او داده ام؟ ويا مگراو چه ازمن
دزديده؟ ومگر چطوربايد ميشد تا من فريب خورده نباشم؟
وآهسته ميگفتم: " نه من دارم زنده ميشوم. مثل اين است
که دارم پوست مياندازم توبه من هستي ميدهي،
تو که سکههاي مرا ندزديده اي. ميدانم، ميدانم که
سه روزبيشترباقي نمانده وتو کاملا حق داري".
مادرجانم من بيست وچهارسال دارم وتا آن لحظه زندگي
نکرده بودم. من فقط يک هفته زندگي ام را مثل يک
مشت گل ياس ميان انگشتهايم فشاردادم و عطرش
را بوئيدم. فقط يک هفته ذرات هوا را نوشيدم وآسمان
را درسينه ام جاي دادم. من همه چيزرا ميدانستم ووقتي
دوباره به يک دوراهي رسيديم، هيچ تعجب نکردم.
اصلا چرا بايد تعجب ميکردم؟
البته او بايد به طرف زندگي اش ميرفت، يک نفردرپايان
آن راه به انتظارش نشسته بود، يک زن، آن زن هم تنها بود.
تنهاي تنها وچشمهايش را غبارراه تاريک کرده بود.
آن زن سالها بود که درپايان آن راه انتظار او را ميکشيد.
البته خيلي دردناک است اما اوبايد ميرفت. ميفهمي؟
او بايد ميرفت. و توي گوش من گفت:
" افسوس دنيا براي دوست داشتن خيلي کوچکست، تعهدات،
سنتها، قوانين اجتماعي، پيوندهاي خانوادگي آه ...
هرگزاحساس کرده اي که درچه غار تاريکي زندگي ميکني؟
هرگزآرزو کرده اي که با دوتا بال طلائي به سوي
فضاهاي بيانتها پروازکني؟ به دنبال من نيا، آنجا يک نفر
انتظارمرا ميکشد. حالا ديگربايد خداحافظي کنيم.
آيا دلت ميخواهد بازهم دراين راهي که پايانش
درچشمهاي منتظريک زن گم ميشود با من قدم برداري؟
" من هيچ نگفتم. من توي راه خودم قدم گذاشته بودم وبه
نظرم رسيد که سايه او دارد در ميان دستهايم ذره ذره
غبارمي شود! فقط نگاهش کردم. همه خطوط صورت
ودستهايش را دوست ميداشتم. و ضربان قلبش را ميشناختم.
نيمي ازهستي من شده بود. با اين همه فکرکردم که او
کاملا حق دارد، سرم را برگرداندم وبا حسرت گفتم:
" نه تو برو، خدا حافظ. من هم راهي پيدا ميکنم.
شايد ازاين کوره راه به يک دشت وسيع ويا يک
بيابان ويا يک درياي طوفان زده وبيانتها برسم.
آنجا وسعت هست عزيزم، وسعت. ومن اين را طلب ميکنم،
خدا حافظ، خدا حافظ".
پرندهها بالاي سرما چرخ زدند وخورشيد درخون خودش
غرق شد وآن طرف آسمان ازاندوه رنگ گرفت اما من
هرگزفکرنمي کردم که فريب خورده ام... مگرزندگي چيست؟
زندگي ازهمين گسستنها و پيوستنها تشکيل ميشود،
ازاين که من دوست بدارم، دوست ندارم، بروم، نروم و بخواهم و نخواهم.
وحالا من دوباره برگشته ام. هيچ چيزعوض نشده، من چيزي
ازدست نداده ام وپروسيراب برگشته ام وفقط يک هفته اززندگيم
را مثل يک دستمال عطر آلود ميان دستهايم فشارداده ام.
فقط يک هفته وشما اين قدربخيل هستيد؟!
آنوقت مادرم بلند ميشود شايد اصلا او بسراغم نيامد ومن
اين حرفها را در تاريکي براي خودم تکرارکنم،
بعد حتما صداي او را خواهم شنيد و احساس خواهم کرد
که سايه اي ازميان دو لنگه دربه بيرون ميخزد.
نسيم برگهاي غبارگرفته، پيچکها را به يه زمزمه
درمي آورد و ازاتاقي ديگرصداي تنفس پدرم را خواهم شنيد،
آنها خوابيده اند، مثل هرشب. وفردا، درکي گوشه دور،
آسمان به کمينشان نشسته است. آنها فردا بازهم
ازخواب بيدار ميشوند و با حسابها ومقياسهاي مبتذل
زندگي خودشان را سرگرم خواهند کرد. پدرم پشت ميز
فرسوده کارش مينشيند وفکرمي کند، ديگرچه کسي با
دخترفاسد من ازدواج ميکند؟ چه کسي؟
وآنوقت با دستهاي لرزانش تفاله آبرويش را که من زيردندان
جويده وخرد کرده ام، اززمين بلند خواهد کرد وبا اندوه به سينه خواهد فشرد.
ديگرچه کسي ... چه کسي؟
واو نمي داند، نمي داند که من يک هفته زندگي کرده ام،
با عشق.... با دوست داشتن.
اين دنيا چقدر براي دوست داشتن کوچک است.
من اين خفقان را درتمام طول مسافرتم حس کردم.
آدمها دربذل محبت بخيل هستند و مثل اين است که
اين احساس خودشان را به همه چيزوهمه جا انتقال داده اند.
مادرم عقيده دارد که من مثل يک دزد ازخانه فرارکرده ام.
و پدرم ميگويد " هيچ کس را در دنيا نديده ام که با اين
همه پرروئي و وقاحت دنبال کارهاي زشت بدود.
" خيلي عجيب است. آنها انتظارداشتند من بيايم وپهلويشان
بايستم و مثل بچههاي کوچک انگشتم را بلند کنم وبگويم
" پدرجان، مادرجان اجازه ميدهيد که من يک هفته با
مردي که دوستش دارم به کناردريا بروم؟" کجاي
اين کار وقاحت وپروروئي لازم دارد؟ من اورا دوست دارم
چرا کسي نمي خواهد بفهمد؟ من اين علت بيخبرازخانه رفتم
که نخواستم خواب آنها را صبح به آن زودي بهم
ريخته باشم. وگرنه چه مانعي داشت.
من حتي دوست داشتم که به آنها بگويم وآنها را هم
درخوشبختي خود شريک کنم. ولي
صبح به آن زودي .... آه، آنها خيال ميکنند
که من ميخواستم به جبهه جنگ بروم...
پشت پنجره، شب مثل غباري دارد ميريزد.
مثل اين است که شب درمن خزيده ومن اندوهگين هستم.
نمي خواهم چشمهايم را به روي اين دنيائي
که شناخته ام باز کنم. همه مقياسهايش به
نظرم مسخره وپوچ ميآيد. معلوم نيست روي
چه حسابي عشق مرا درهمه جا با نفرت ويک
حالت گريزاستقبال کردند. حرفهايي که درطول
اين يک هفته به گوشم خورده ازيادم نمي رود.
کلمات، توي مغزم روي هم ميلولند وبه دنياي من چنگ
مياندازند. قيافه آن زن ومرد جواني که در گاراژ با
کنجکاوي مدت درازسرا پايم را برانداز کردند جلوي
چشمم مجسم ميشود.
من تنها وخوشحال بودم وانتظاراو را ميکشيدم تا با
هم به طرف زيبائي و آفتاب پروازکنيم. دلم ميخواست
همه بدانند حتي درها و ديوارها و پنجرههاي بسته
وسنگهاي خاموش کف خيابان هم بدانند که من ميخواهم
با او، با مردي که دوستش دارم، يک هفته به مسافرت بروم
و به همين علت بود که وقتي آنها سراپاي مرا
براندازمي کردند من به رويشان خنديدم وآن وقت زن
برگشت وآهسته درگوش شوهرش چيزي گفت.
من با دقت گوش دادم وبيش خودم فکرکردم ديگراحتياجي
به اين نيست که من بگويم، آنها خودشان فهميدند که من
چقدرخوشبخت هستم. اما صداي مرد به گوشم رسيد که ميگفت:
- يک ماجراي تازه، بايد فردا روزنامهها را خواند.
وزن با يک لوندي خاصي اضافه کرد:
- وبايد ديد، عکس کدام دختررا چاپ ميکنند وزيرش
مينويسند که ازخانه فرار کرده!
من با تعجب نگاه کردم وخواستم بگويم: نه،
من فرارنکرده ام، احتياجي به اين کارنبود.
من ميخواهم با اوبه طرف زندگي وهستي بروم،
من او را دوست دارم. چطورنمي فهميد؟
اما زن ومرد چمدانهايشان را برداشتند وبه طرف
اتوبوسي که آماده حرکت بود به راه افتادند.
وقتي جلوي هتل من و او ازماشين پياده شديم من
مثل کودکي شاد و سبک بودم. پيشخدمتي که براي بردن
چمدانهاي ما آمده بود جلوي ما خم شد و آهسته پرسيد:
- کارت را به اسم چه کسي بنويسم؟
من با خوشحالي توي چشمهاي اونگاه کردم وگفتم:
- بنويسيد خانم " ايکس" و آقاي " ايگرگ"! يک اتاق دو تخته
ميخواهيم. دور وبي سرو صدا باشد. غذا را هم توي اتاقمان
ميخوريم، و دوست نداريم کسي مزاحممان بشود.
ما همديگررا دوست داريم.
پيشخدمت دستش را ازروي چمدانها بلند کرد.
وناگهان من احساس کردم بايد مثل کرم ابريشم درپيله
قايم شوم وتوي خودم شکستم. ودستم که بازوي او
را با محبت ميفشرد سست شد و پهلويم افتاد وآنوقت آهسته گفتم:
- ببخشيد، منظورم اين است که ما هنوزشبيه زن وشوهرهاي
ديگرنشده ايم، بنويسيد خانم وآقاي ايگرک! غذا را
هم توي سالن ميخوريم وهروقت کاري داشتيد ميتوانيد مزاحم ما بشويد!
وقتي توي اتاق با او تنها شدم ازاو پرسيدم:
- چرا همه با تعجب به ما نگاه ميکنند مگرما کاربدي ميکنيم؟
واو درحالي که ميخنديد گونه مرا بوسيد وگفت:
- نه عزيزم دلم، ما هيچ کاربدي نمي کنيم.
فقط تو هنوزدنيا را نشناخته اي و سعي نکن که بشناسي
چون آنوقت دنيا برايت تنگ ميشود!
وقتي کنارهم روي ماسهها دراز کشيديم وخودمان
را ازياد ميبرديم ومن گاهي اوقات ميديدم که همه
چشمها مواظب ماست ويکي ميپرسد:
- اتاقشان نمره چند است؟
- نمره بيست وهفت.
- آها اين که اتاق دونفره است.
- دختره زيادي پرروست!
- شايد پدرومادرندارد.
- طبيعي است، اگرداشت که .....
- ديروزمتوجه شدي توي قايق چطوربه هم چسبيده بودند؟
-اين که مهم نيست، يکمرتبه ازجلوي اتاقشان رد بشويد ببينيد چکارمي کنند.
- معلومه دفعه اولش نيست، خيلي کهنه کاره!
من سرم را روي سينه او ميگذاشتم روي موهاي
سينه اش وبا دستم ماسهها را خط خطي ميکردم
وبا خشم گوش ميدادم. آنها به نظرم کوچک
و حقيرمي آمدند. مثل اين که ازدنياي تاريک ولجن زاري
دورآمده بودند. گاهي اوقات با هيجان روي دو زانويم
مينشستم به آنها چشم ميدوختم، وهمه وجودم آماده
اين بود که فرياد بزنم:
- خفه شويد! احمقها من او را دوست دارم. ميفهميد؟
دوست دارم! چطور تا حالا اين موضوع را درک نکرده ايد؟
اما او بازويم را ميکشيد وبا انگشتش دوردست دريا را
نشان ميداد ومي گفت:
- سعي کن دريا را بشناسي، آنجا را نگاه کن، مانند دريا
وسيع باش، پاک باش، بگذارهمه چيزدرتو گم بشود،
بيآنکه تو آلوده شوي.
يک روزتنها درايوان اتاقم نشسته بودم. اورفته بود ازشهر
نزديک مقداري خريد کند. آنوقت يک کسي آهسته
انگشت به درزد. من دررا بازکردم صاحب هتل بود
وآمد تو وروي يک صندلي نشست ويک جورعجيبي خنديد.
خنده اش چندش آوربود. با اين همه من سعي کردم که
زياد نگاهش نکنم، گفت:
- تنها مانده ايد؟
- نه زياد، داشتم فکرمي کردم!
- آقا کجا هستند؟
- رفته ازشهرخريد کند.
- ميخواستم بگم که فردا اتاقها را تخيله کنيد.
چون... چون بالاخره ما مسئول هستيم!
- مگرچه اتفاقي افتاده؟
- اتفاقي نيفتاده، اما بالاخره هيچ چيزغيرممکن نيست،
فردا اگرکسي شکايت کرد!
- ما مزاحم کسي نشده ايم.
- آه، شما هيچ متوجه نيستيد، همه مردم ميدانند....
ميدانند که شما زن و شوهرنيستيد.
- اما من اورا دوست دارم.
با تعجب درچشمهاي من نگاه کرد، خيلي آهسته خنديد وگفت:
- براي همين ميگويم.
آنوقت بلند شد وهمانطورکه آمده بود ازاتاق بيرون رفت.
چيزي دلم را چنگ ميزد. خيلي دلم ميخواست روي آن
خطي که دريا را به افق وصل کرده بود ميايستادم و
همه چيزازمن دورمي شد، همه چيز. و من مثل يک پرسبک
با هرحرکت موجي به يکسو ميرفتم. حالا هنوزهم همين طوراست.
دلم ميخواهد حرف او را گوش بدهم. " مثل دريا وسيع
و پاک باش، بگذارهمه چيزدرتو گم بشودبيآنکه تو آلوده شوي".
اما حس ميکنم که چيزي روحم را چنگ ميزند و من همچنان به
پروازکبوترها در سينه آسمان خيره مانده ام.
کبوترها چقدرخوشبخت هستند. آنها صبح زود وقتي
درپرهايشان شهوت پروازموج ميزند ازميان شيروانيهاي
سرخ وسقفهاي کاهگلي وديوارهاي نيمه خراب مثل دود
به طرف آسمان پرمي کشند. آن بالاها درزير نور تند آفتاب
به گلبرگهاي سفيد گلي شباهت دارند که روي درياچه پرپر
شده باشد وبا هرموجي نوري به يکسو ميروند.
آنوقت غروب که شد با خستگي برمي گردند وروي شاخههاي
درختان وهره ديوارها مينشينند وکبوترهاي عاشق سرهايشان
را به يکديگرتکيه ميدهند و با نوکهاي ظريفشان عشق را
نوازش ميکنند. خورشيد وآسمان شفاف و بادهاي رهگذر
هرگز آنها را ملامت نمي کنند.
هيچ حرکت مخالفي هيجان عشقشان را درهم نمي ريزد
وهيچ کس فرياد نمي زند:
- آهاي کبوترهاي فاسد، کبوترهايبيبند وبار! هيچ فکرپدر
و مادروآبروي خانواده وسنتهاي اجتماعي تان هستيد؟
هيچ ميدانيد که داريد خودتان را تسليم چه
هوسهاي ناپاک وپليدي ميکنيد!
کاش من يک کبوتربودم، اين دنيا براي دوست داشتن
خيلي کوچک است، خيلي کوچک است... خيلي!»
































